سلام.
من يه فرشته ي مرد هستم. يعني يه فرشته بودم و الان ديگه نيستم وعين شماها يه آدم شدم. داستانش طولانيه اما ميخوام جراتش رو داشته باشم و بگم.
از كجا شروع كنم نميدونم ولي سعي ميكنم هر چي ميدونمو بگم. به اين هم كه اجازه دارم بگم يا نه كاري ندارم چون من الان ديگه يه فرشته نيستم.
نميدونم ميدونيد يا نه ولي هر آدمي يه فرشته داره. يه فرشته مخصوص خودش كه با همه ي فرشته هاي ديگه اي كه روي شونه ي چپ و راستش نشستن يا كارهاي ديگه شو ميكنن فرق ميكنه. ما به اين نوع فرشته ها -فرشته هاي قلب- يه آدم ميگيم. من جزو دسته ي فرشته هاي قلب بودم. البته هر فرشته ي قلب مختص يه آدم نبود و يك قرشته ي قلب ميتونست فرشته ي قلب چندين نفر باشه ولي هر آدم فقط ميتونست يه فرشته ي قلب داشته باشه كه فقط با اون صحبت كنه و چيزهايي ازش بخواد.
اما خدا براي انسانها يه امكان گذاشته بود... يه امكان ويژه ... و اون اين بود كه آدمهايي كه به اختصار -انسان خوب- اسم گذاري ميشدن ميتونستن براي يك بار و فقط يك بار از فرشته ي قلبشون بخوان كه اونا رو تا ابد ببره توي قلب يه آدم ديگه.
خب! قبول دارم كه ممكنه همچين چيزي نشنيده باشيد و فهمش براتون صقيل باشه. بيشتر توضيح ميدم.
هر موقع كسي به مرحله ي -انسان خوب- ميرسه اين فرشته ي قلبشه كه خودشو به اون نشون ميده و بهش اطلاع ميده كه به اين مرحله رسيده و از اين به بعد بستگي به اون فرد داره كه از امكان ويژه اي كه خدا براش گذاشته بخواد استفاده كنه يا نه. و آدمها هر موقع بخوان از اون امكان استفاده كنن از زندگي كه تا اون موقع داشتن ساقط ميشن و تا ابد توي قلب يه آدم ديگه به زندگيشون ادامه ميدن. از جزئيات چگونگي زندگيشون چيزي نميگم چون قصدم از تعريف اين داستان يه چيز ديگه است.
من در كل مدتيه كه فرشته ي قلب بودم فقط و فقط دو تا آدم رو ديدم كه بخوان از امكان ويژه استفاده كنن. و هيچ موقع هم نفهميدم چرا اون دسته ي ديگه از انسانها با اينكه -انسان خوب- هم بودند اما ترجيح دادند به زندگيشون توي همين دنيا پايان بدن. در هر صورت من اون موقع اينا رو نميتونستم بفهمن و اميدوارم تا وقتي آدم هستم بتونم جواب اين سوالم رو بگيرم.
اما داستاني كه ميخوام بگم از اينجا شروع ميشه كه توي ليست كساني كه من فرشته ي قلبشون به حساب ميومدم يه مردي بود كه سالها عاشق يه زني شده بود. البته نه يه عشق ساده ي دم دستي. اونا هر دوتاشون جزو -انسانهاي خوب- بودن و اين قضيه رو متفاوت ميكرد.
دست روزگار كاري كرد كه من فرشته ي قلب هر دو نفر بودم. و البته چون هيشكي نميدونه فرشته ي قلب ديگري كيه اون دو نفر هم نميدونستن كه من فرشته ي قلب هر دوشون بودم.
زمان گذشت و مرد غمگين شد.
معشوقه ي مرد ناگهاني مرد. بدون تصادفي بدون بيماري اي ... بدون دليلي. اون معشوقه شو از دست داده بود.
مرد غمگين و غمگين تر شد اما نه يه غم ساده و دم دستي. اون يه -انسان خوب- بود و اين امر نميذاشت اون اينقدر در غمش غرق بشه كه خودشو از دست بده. اما غمگين بود و در حال تفكر.
يك سال از مرگ معشوقه ش ميگذشت و مرد همچنان غمگين بود. تا اينكه خواست منو ببينه.
به ديدارش رفتم و در حالي كه در تمام وجودش غم سنگين و عميقي رو حس ميكردم ازش خواستم امرش رو به من بگه. اون روز بزرگترين روز زندگي من بود. حتي بزرگتر از روزي كه من رو از فرشته بودن عزل كردند.
اون مرد به من لبخندي زد. تا اون موقع چنين لبخندي كه ريشه ش غم عميقي بود رو نديده بودم. بهم گفت ميخوام از امكان وپژه خداوند استفاده كنم.
تمام وجودم پر از يه جور وحشت و البته كنجكاوي شده بود. آخه من با اين همه تجربه اي كه در فرشته بودن قلب داشتم تا اون روز فقط يه بار ازم خواسته شده بود كه از امكان ويژه ي خداوند براي يه آدم استفاده كنم و اين بار دومم بود. سعي كردم آروم باشم و رفتارم طبيعي باشه و ازش پرسيدم تو هيچ مشكلي براي استفاده از امكان ويژه ي خداوند نداري و فقط كافيه كسي كه ميخواي تا ابد توي قلبش زندگي كني رو بهم بگي.
مرد خنده ي بلندي كزد و گفت ميخوام برم توي قلب معشوقه م.
من سر جام ميخ شدم.
چطور ميشد؟ آخه مگه همچين چيزي ممكنه؟
چرا همچين اتفاق نادري بايد براي من بيفته؟
در اون لحظه فقط حرفاي معشوقه ي اين مرد توي گوشم بود ... اون موقعي كه اون هم درست مثل اين مرد برگشت و لبخندي بهم زد و گفت ميخوام از امكان ويژه ي خداوند استفاده كنم و وقتي خواستم بهم بگه اون فرد مورد نظر كيه خنده ي بلندي كرد و بهم گفت ميخوام تا ابد توي قلب مردي كه دوستش دارم زندگي كنم.
حالا من بايد چي كار ميكردم؟
اين مرد كه نميدونه معشوقه ش درون خودش زندگي ميكنه و درست توي قلبشه ... پس چرا ازم ميخواست اونو ببرم توي قلب يه آدمي كه از ديد اون و همه ي انسانهاي رو زمين يه مرده است؟
من نميتونستم جواب اين سوالها رو بدم.
اصلا جدا از همه ي اينها چطور ميتونستم اون مرد رو درون قلب كسي ببرم كه خود اون كس درون قلب اون مرد زندگي ميكنه؟
من نميدونستم.
به اون مرد گفتم كه مدتي وقت ميخوام تا بتونم اين كارو انجام بدم و اون هم قبول كرد.
پيش مافوقم رفتم. از اون پرسيدم كه چه كار بايد بكنم. مسئله به قدري پيچيده بود كه از من مدت كمي وقت خواست كه بره و بپرسه.
مدت كمي گذشت.
مافوقم بهم گفت كه: - قوانين ميگه چون تو فرشته ي قلب اون آدم هستي پس قدرت اينو داري كه اينكارو براش انجام بدي اما مافوقم گفت كه اگر اينكارو انجام بدي از فرشته بودن عزل ميشي! حالا فقط ميمونه تصميم خودت-.
مدتي گذشت.
من تصميم خودمو گرفتم.
الان از فرشته بودن عزل شدم و چون يه آدم شدم هرگز نتونستم بفهمم سر اون مرد و معشوقه ش چي اومد.
