پريسا چشمامو ماليد ... هنوز گيج بود ... چشماشو يه ذره باز كرد و از حجم نوري كه توي چشمش ميزدسريع بستشون! تعجب كرده بود ... آخه روي سقف اتاقش كه پنجره اي نبود كه بخواد يه هويي اين همه نور از اونجا بياد ... و تازه اينم نور خورشيد كه نبود چون سفيده سفيد بود ... دست راستش رو جلوي چشماش گرفت و از جاش بلند شد ... به خودش و اطرافش نگاه كرد ... كلي خوشحال شده بود كه حداقل سوسك يا يه حشره ي موذي نشده بود!
روي زمين خوابيد بود ... پس تختش كجا بود؟ ... به زير پاش نگاه كرد و بعد از چند ثانيه فهميد تموم اتاقش از ديوار ها و سقف و زمين همه و همه به يه رنگن ... يعني رنگ هم نبود كه ... يه جوري انگار همه شون تلويزيون بود ... آخه مگه ممكنه افتاده باشه توي يه مكعب مستطيلي كه تموم ضلعهاش ال سي دي هاي غول پيكر بودن؟ ... اصلا از كجا ميتونسته بياد اينجا چون هر شش طرف كه بسته است؟ ... ولي اينجا اينقدر براش عجيب بود كه ترجيح داد به جاي فكر كردن به اينا يه ذره دور و برشو نگاه كنه ...
روي ديوار ها و روي سقف و زير پاش مدام تصاوير عوض ميشدن و هر تصوير در كمتر از يه ثانيه ميومد و تصوير ديگه اي جاشو ميگرفت ... ولي پسزمينه ي همه ي تصاوير و فيلمها يه نور سفيدي بود كه بدجوري چشم پريسا رو ميزد.
چند دقيقه گذشت ... دقيق نميدونست چند دقيقه گذشته ولي ميدونست چند دقيقه گذشته. توي اين چند دقيقه به تصاوير و فيلمها نگاه ميكرد! بيشترين عكسي كه تكرار ميشد عكس مادر و پدر و خواهر كوچيكش بودن. از وقتي مامانش زمان بچگيهاي پريسا توي آشپزخونه بودن و هم بازي ميكردن باهاش و هم غذا ميپختن تا زماني كه با هم اولين فيلمي رو كه پريسا توي سينما ديده بود و يادش هم بود رو ميديدن ... حتي همين ديشب خواهر كوچيكشو ديد كه اومده بود و براش از دوست تازه اش ميگفت و كلي با هم ميخنديدن ...
ولي توي هيچ كدوم از فيلمها خودش نبود ... يعني صداي خندش ميومد ولي خودش ديده نميشد. انگار تموم فيلمها از زاويه ديد اون باشن. حس ميكرد كه به اين نوع فيلم ها ميگن پي او وي ولي اصلا نميدونست اين عبارت چه معني داره چون هيچ موقع تا قبل از اون اينو نميدونست. يه هويي پريسا نظرش به پشت سرش جلب شد ...از اولي كه به دور و بر اتاق نگاه ميكرد هر بار نگاهش به اون ضلع اتاق ميفتاد ميديد كه يه لكه ي خاكستري رنگ تقريبا بزرگه خيلي تيره است كه انگار اونجا هم سه سري تصاوير پخش ميشده ولي به قدري مات و تاريك بود كه هيچي ديده نميشد و تنها ميشد تاريكي اون فيلمها رو با پس زمينه ي سفيد تشخيص داد كه ميشد خاكستري تيره... ولي خودش هيچ موقع اينقدر به تركيب رنگها فكر نميكرد و نميدونست همين جمله ي قبل رو از كجا گفته . پريسا كلافه شده بود و همينجوري به اون لكه ي تيره زل زده بود. خواست داد بكشه و كمك بخواد و يه سر و صدايي چيزي بكنه تا از اين وضع خلاص بشه ولي هنوز جمله شو تموم نكرده بود و در حين فكر كردن بود كه يه هويي ديواري كه دقيقا پشت سرش قرار داشت تماما شد تصوير يه موجودي كه هم سر داشت و هم گوش و هم بيني ولي معلوم نبود آدمه يا نيست!
اون موجود گفت سلام پريساي عزيزم ... ببخشيد دير كردم آخه پريسا و پريسا هم همزمان باتو رسيدن اينجا و بايد به همه شون ميرسيدم ... اين بود كه گفتم آخر از همه بيام پيش تو! خيلي كه متعجب نشدي ... نه؟ ... پريسا خيلي سعي كرد خودشو عصباني و شاكي نشون بده و تا خواست بگه كه : -اولا كه من پريسا نيستم و از خودم اسم دارم و ثانيا اينجا ديگه كجاست و تو ديگه كي هستي؟- كه يه هو ديد اون موجود داره ميگه لطفا عصباني نشو پريساي عزيزم! واقعا تو نميدوني اينجا كجاست؟ البته گويا بچه ها اون كليپي كه ماله معرفيه اينجا بوده رو يادشون رفته برات پخش كنن ولي خب عيبي نداره من خودم برات ميگم اينجا كجاست ... ولي خب باعرض معذرت براي اينكه بفهمي چي دارم ميگم بايد كلاسيك برات تعريف كنم چون در غير اينصورت ممكنه هيچي نفهمي ...
اينجا ذهنته! ذهن خوده خودت ... تو ديروز ي كسي رو وارد ذهنت كردي و اون وقتي اومد و ذهنت رو ديد از ما خواست تا براي چند دقيقه هم كه شده تورو بياريم توي ذهن خودت! ... حتما تا الان فهميدي كه تو نيازي نيست با ما حرف بزني و البته صداي مارو هم با الگوريتم حاكم به فضاهاي فيزيكي نميشنويي. بلكه ذهن خودت همه ي اينا رو فراهم ميكنه كه البته نميخواد جزئياتش رو بدوني.
و ما تورو اينجا پريسا صدا ميكنيم چون . . . اصلا من چرا بايد توضيح بدم! ميتوني يه نگاه به خودت بندازي! . . . آينه نداري؟ ... خب ميتوني از اون لكه ي تاريك پشت سرت استفاده كني و بري جلوتر. پريسا رفت جلوي اون لكه و خودش رو ديد! يعني خودش رو كه نديد چون اين خودش نبود ولي انگار توي اون لكه ي سياه يه كسي رو نشون ميدادن هم قد پريسا و با فيزيك ظاهري اون بود اما خيلي خيلي زيبا تر شده بود و با اون لباس سفيدي كه تنش بود شده بود عين پري توي قصه ها. با سرعت برگشت كه از اون موجود بپرسه چرا بعضي از اين عكسها يه جورين مثلا چرا تموم بچه كوچولوهايي كه اينجا ميان فقط چشم و دهن دارن و بقيه ي اجزا رو ندارن ولي بازم مهلت پيدا نكرد كه علامت سوال بذاره آخر جمله ش چون اون موجود جواب داد كه خب خنگول اين ذهن خودته و وقتي تو بچه ها رو فقط براي خنده هاشون و فرم چشمهاشون موقع خنديدن دوست داري اينجا هم فقط همونا رو ميبيني ديگه.
پريسا داشت شاخ در مياورد و ضمنا با خودش هم فكر ميكرد كه حيف چهره ي جديدش نيست كه با دو تا شاخ زشت بشه؟ پس سعي كرد به جاي اينكه هي مدام تعجب كنه و هنگ كنه يه ذره فكر كنه و بفهمه چي داره دور و برش ميگذره. ميدونست فرصتي براي حرف زدن نداره چون به محض اينكه فكر ميكرد چي بگه اون موجود ميفهميد پس با خودش فكر كرد كه اون لكه ي تيره ي بزرگ پشت سرم چيه كه اصلا هم معلوم نيست چي توشه؟ ... موجود جواب داد خب اينبار علامت سوال گذاشتي و خوشحال باش! عارضم خدمتت كه اصلا تو به خاطر همون لكه ي بزرگ سياه اومدي اينجا. اون كسي كه ديروز دستي دستي راهش داده بودي اينجا اومد و به ما گفت كه توي ذهنت يه لكه ي بزرگ ديده كه هيچي توش معلوم نبوده و چون تصاوير مدام بايد از همه جاي ذهنت رد بشن وقتي تصاوير ميرسيدن به زير اون لكه ديگه هيچي نميتونسته ببينه و به خاطر همينم اومد به ما گفت كه احساس ميكنه همين نديدن تصاوير زير لكه ممكنه باعث آزار تو بشه ... اين بود كه با هزار التماس از ما خواست كه تورو بياريم اينجا تا خودت از وجود لكه ي سياه خبردار بشي و زودتر پاكش كني ... پريسا همچنان دلش نميخواست شاخ دربياره و با خودش فكر كرد كه آخه اين لكه ي به اين بزرگي چجوري ميتونه يه گوشه ي ذهن من بوجود اومده باشه؟ ... موجود بلند خنديد و گفت اينش ديگه به ما ربطي نداره چون ما مسئول نگهداري و بايگاني ذهنت هستيم و چيزايي كه مياد توش ديگه به دست خودته ولي خب انگار ديروز به اون كسي كه راه دادي بياد و اينجا رو ببينه گفته بودي كه . . . چي بود اسمش؟!! ... آها! يه سري انتقام و كينه و نقرت بوده گويا كه در حالت عادي طبق معيارهاي ما كه اينجاييم چيز خيلي جزئي بوده ولي اون كس به ما گفت تو به مرور زمان اينقدر اينا رو تقويت كردي كه الان شده به اين بزرگي كه ميبيني ... البته من فقط از ميزان و طرز نگهداريش خبر دارم و چيزي از اونا سردر نميارم ولي يه نامه داده كه برات بخونمش ... اووو ... همينجاها بود ... انگار گمش كردم ... حالا تو يه ذره صحبت كن يعني يه ذره فكر كن تا من پيداش كنم.
پريسا فكر كرد كه دوستش بعد اينكه اينجا رو ديد بهش گفته بود كه تو زيادي بزرگ كردي اونا رو و از بس به اون به قول خوده پريسا كينه ها و روزاي بد فكر كردي توي ذهنت بيش از اندازه بزرگ شدن و باعث شدن كه تو ديگه نتوني به چيزاي عادي و چيزايي كه برات لذت بخش هستن فكر كني ... و حتي اينم به پريسا گفته بود كه بيشتر اتفاقاي گذشته ت و همين الانت كه توي ذهنت هستن به اجبار مكان نمايششون ميشه زير اون لكه ي بزرگ و در نتيجه تو هيچي نميتوني ببيني ... پس ديروز دوستش به پريسا از اينجا ميگفت ... چون پريسا ديروز هر چي به اين حرف دوستش فكر كرد چيزي نفهميد. يه هو يه صداي بلند پريسا رو به خودش آورد ... باز اون موجود بود كه انگار حرفي ميخواست بزنه و با صداي بلند گفت پيداش كردم! آره ... همين نامه بود كه گفت اينو وقتي خواستين از توي ذهنش ببرينش بيرون براش بخونين و بعدش ببرينش بيرون ... گوش كن ببين چي گفته ... نوشته كه : -ازم ناراحت نشو .. اين ذهن ماله خودته و ديدم خيلي غيرمنطقيه كه من توشو ببينم و خودت ازش خبر نداشته باشي ... ببخشيد كه اين حرفا رو اينجا ميزنم ولي خب فقط ميخواستم نشونت بدم كه برخلاف نظر خودت چقدر هنوز ذهنت روشنه و هنوز همه ي چيزا توش ديده ميشه ! همه ي ذهن ها اينجوري نيست ... باور كن ... ميتوني از همين موجودي كه داره اينا رو برات ميخونه بپرسي و ببيني كه چه همه ذهن هست كه اينقدر تاريكن و اينقدر پر از لكه هاي بزرگن كه تموم در و ديوار و سقف و كفشون پوشيده شده و يه فقط نور خيلي كوچيك اون تو روشنه ! ولي ذهن تو خيلي خيلي روشنه جوري كه اول كه اومدي اينجا ديدي چطوري نور زيادش چشماتو اذيت كرد ... فقط آوردمت اينجا كه بگم توروخدا اين لكه رو از بين ببر!... قبلا هم بهت گفته بودم كه اگه قرار به از بين بردنش هم باشه فقط و فقط اين تويي كه ميتوني اينكارو بكني چون اين ذهن خودته... يه نگاه به اينجا بنداز! لكه ي تيره كمتر از يك ششم تموم اينجا رو اشغال كرده ولي تو هميشه فقط و فقط به همين لكه فكر ميكني و دليل اينكه هر روز هم بزرگ ميشه همينه ... و اينم بگم كه منظورم اين نيست كه همين الان يه انفجار ذهني بزرگ ترتيب بدي و اونو از بين ببري ... نه! بايد به همون آرومي كه ايجاد و بزرگش كردي به همون آرامش يواش يواش كوچيكش كني ... و فقط همينو ميتونم بگم كه ممنون منو توي ذهنت راه دادي ... اين كارت هيچ موقع يادم نميره و اميدوارم موقعي كه اين جمله به نقطه ميرسه و تموم ميشه و تو برميگردي توي دنياي فيزيكي همونجوري كه ازت خواسته بودم لكه رو كوچيك تر كني-.
