تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - پرواز اردلان به سمت بهشت

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


صداي زنگ تلفن خونه مدتيه قطع نميشه ... بيشتر از ۳۰ مرتبه است كه از صبح زنگ زده و هيشكي گوشي رو برنميداره ... بلخره اردلان براي درس خوندن اومده توي شهر غريب و تنها زندگي ميكنه و خونوادش حتما چون يه هفته است كه ازش خبر ندارن (يعني ار يكشنبه ي هفته ي پيش) نگران شدن.
طبق معمول بعد از دو سه بار تلفن خونه رو گرفتن موبايلش زنگ ميزنه و خب منشيش هم فعال ميشه و حتما كسي كه اون ور خطه داره صداي آروم و صاف اردلان رو ميشنوه كه با اون طرز حرف زدن مسحور كننده ش ميگه چون قادر به پاسخگويي نيست ميخواد كه پيغامشونو بذارن ...
ولي اينبار براي هميشه قادر به پاسخ دادن نيست ... اردلان الان يك روزه كه روي تختش خوابيده و پتوي زرد و قهوه ايشو كه هميشه دوست داشت روش كشيده ... پاي تختش و روي زمين سه تا بسته ي ۱۰ تايي خالي كلونازپامه كه مرتب روي هم چيده شدن و يك كم اون طرفتر ليوان مخصوصشه كه نقاشي هاي ديويد گيلمور و راجر واترز از روي ليوان دارن با اعتماد به نفس هر چي بيشتر به اردلان نگاه ميكنن ... انگار اونا هم مدت ها تك تك حالتها و دگرگوني هاي اردلان رو ميديدن و منتظر يه همچين روزي بودن.
صبح شنبه است و معلوم نيست چرا زمستون يه ماه زودتر اومده . هر چند هميشه اينجا زمستونه و آفتاب فقط براي انجام وظيفه مياد و يه نگاهي به آدماي روي زمين ميندازه و با بي حوصلگي و آروم آروم باز ميره آدماي اونور دنيا رو هم ديد بزنه.
اردلان روي صندلي روبروي در دانشكده كه پشت يه درخت گنده است نشسته و داره به در دانشكده نگاه ميكنه. ولي نه به آدمايي كه اينقدر تند تند قدم برميدارن كه ميشه تنه ي درخت رو زير پاهاشون خرد كرد. اونا هميشه سرشار از اميد كاذبن . ميان و ميرن و خودشون  سر خودشونو گرم ميكنن ...  دنبال يه چيز تازه ميگردن كه با اون مدتي وقتشونو تلف كنن و بعدش بندازنش دور و باز يه مدت وقت تلف كنن كه چيز تازه ي ديگه اي پيدا كنن ... ولي اردلان داشت به اون سار كوچيكي كه زير تابلوي بزرگ و پرانرژي دانشكده نشسته بود نگاه ميكرد. داشت صحنه اي رو مجسم ميكرد كه اگه پايه هاي تابلوي به اون عظمت بشكنه و روي سار فرود بياد و اونو له كنه.  اردلان از ته دل دوست داشت صحنه ي آزادي و خوشحالي سار وقتي كه پرواز ميكرد و توي آسمون ميرقصه رو تجسم كنه ولي جلوي چشمش همش همون صحنه بود.
از پشت مهدي زد به شونش . مهدي مدتي بود از تغيير رفتار اردلان خبر داشت. اون اومده بود كه به اردلان بگه براي اينكه از اين حالت در بياد اگه دوست داره عصر بره خونه ش و با هم فيلم ببينن . فقط ميخواست اردلان رو تنها و توي خودش نبينه. تا اومد دهنشو باز كنه اردلان با دست اون سار رو بهش نشون داد. گفت سرنوشت اون سار چي ميشه؟ ... مهدي گفت: خب الان پرواز ميكنه و ميره يه جاي ديگه ميشينه و همينكارو تكرار ميكنه چون زندگيش همينه. اردلان در حالي كه نميتونست چشمهاشو از روي اون سار برداره و از تجسم سرنوشتم محتوم اون دست بكشه گفت: ولي اگه تابلوي دانشكده بيفته روي ملاجش چي؟ هميشه يه اتفاق ناخواسته همه چيزو به هم ميريزه . يه تصادف يا چيزي مثل اين . هميشه امكانش هست ... مهدي چند لحظه بيحركت موند و داشت اردلان رو نگاه ميكرد و هيچي نگفت و به خيال خودش خواست حواس اردلان رو از اين موضوع پرت كنه و سعي كرد يه ذره ادا در بياره و زور زد كه با حرارت بگه: پايه اي امروز عصر بيام خونه ت و با هم فيلم ببينيم؟ ... اردلان هم كه از كوچكترين اتفاق غيرقابل پيش بيني استقبال ميكرد قبول كرد و قرارشون شد ساعت ۴ بعداز ظهر .
ساعت چهار و ده دقيقه بود. اردلان توي اتاقش نشسته بود و داشت با تعجب هر چي تمامتر سي تا قرص كلونازپامي رو نگاه ميكرد كه بعد از چند هفته بلخره تونست تهيه شون كنه. توي دست چپش قرصها رو گرفته بود و با دست راستش ليوان چايي شو برداشت و همينجوري كه داشت چشم به چشم ديويد گيلمور چايي ميخورد و صداي خم و راست كردن آلومينيوم جلد قرصها رو گوش ميداد آيفون زنگ زد ...  طبق معمول هميشه بدون اينكه بپرسه كيه دكمه ي آيفون رو زد و در حياط رو باز كرد و رفت و در آپارتمان رو هم باز گذاشت و برگشت توي اتاقش كه قرصهاشو جمع كنه و اونا رو گذاشت زير تلفنش .
صداي بسته شدن در اومد و بعد از چند ثانيه مهدي رو ديد كه دم در اتاقش با سر و لباس سفيد شده از برف در حالي كه داشت از موهاش آب ميچيكيد ظاهر شد و با اون لبخندهاي سنگي احمقانه ش ميخواست به خيال خودش روحيه ي اردلان رو عوض كنه. بعد از پنج دقيقه كه از اومدن مهدي ميگذشت دوباره صداي زنگ آيفون اومد. مهدي گفت منتظر كس ديگه اي هم هستي و اردلان در حالي كه تعجب كرده بود با سر اشاره كرد كه نه ... مهدي توي اتاق موند و صداي اردلان رو ميشنيد كه ميگه اينجا منزل آقاي حسيني نيست و گفت كه اينجا پلاك ۵۲ خانوم و پلاك ۵۳ خونه ي روبرويي ميشه.
مهدي تا ۹ شب اونجا بود و با سرخوردگي هر چي تمامتر خواست اونجا رو ترك كنه. آخه با اينكه يه فيلم كمدي هم آورده بود ولي تمام مدت كه حواسش به اردلان بود ديد حتي يك لبخند هم نميزنه و ديگه مطمئن بود كه اين ۵ ساعت كه اونجا بوده هيچ تاثيري نداشته. با اردلان خداحافظي كرد و تمام ۴ طبقه رو كه پايين ميرفت هي خودشو سرزنش ميكرد از اينكه نتونسته يه ذره هم روحيه ي اردلانو عوض كنه. غافل بود از اين كه اين آخرين تلاششه . شايد اگه يكي از تصادفات عادي زندگي پيش ميومد كه مثلا يه چيزي جا گذاشته باشه و برميگشت بالا و دوباره اردلان رو ميديد و ميتونست يه ذره ي ديگه باهاش حرف بزنه و يا وقتي توي اتاق اردلان داشتن فيلم نگاه ميكردن تصادفي چشمش به قرصها ميفتاد و در نتيجه ميتونست حداقل يه بار ديگه براي عوض كردم روحيه ي اردلان زور خودشو بزنه. ولي انگار هيشكي و هيچ چيز نميخواستن كه مهدي برگرده و مهدي از حياط گذشت و خونه رو ترك كرد و هميشه حسرت اينو خورد كه چرا يه اتفاقي نيفتاده تا بتونه حداقل يه بار ديگه هم اردلان رو ببينه. ولي دير شده بود و ديگه نميتونست اردلان رو ببينه.
ساعت چهار و ده دقيقه بود. اردلان توي اتاقش نشسته بود و داشت با تعجب هر چي تمامتر سي تا قرص كلونازپامي رو نگاه ميكرد كه بعد از چند هفته بلخره تونست تهيه شون كنه. توي دست چپش قرصها رو گرفته بود و با دست راستش ليوان چايي شو برداشت و همينجوري كه داشت چشم به چشم ديويد گيلمور چايي ميخورد و صداي خم و راست كردن آلومينيوم جلد قرصها رو گوش ميداد آيفون زنگ زد ...  طبق معمول هميشه بدون اينكه بپرسه كيه دكمه ي آيفون رو زد و در حياط رو باز كرد و رفت و در آپارتمان رو هم باز گذاشت و برگشت توي اتاقش كه قرصهاشو جمع كنه و اونا رو گذاشت زير تلفنش .
بعد از چند دقيقه صداي تو راه پله ها توجه ش رو جلب كرد و رفت دم در اتاقش ببينه صداي چيه . صداي مهدي بود كه ميومد. ولي انگار داشت با يكي حرف ميزد... با يه خانوم بود. اردلان يه ذره جلوتر رفت و ديد كه مهدي داره به اون خانومه ميگه كه شما بايد ميرفتين به واحد ۸ پلاك ۵۳ كه دقيقا روبروي همين ساختمونه! اينجا واحد ۸ پلاك ۵۲ هست و بعدش خانومه تشكر كرد و معذرت خواست و صداي پايين رفتنش شنيده شد.
مهدي هم با يه جهش كه ناشي از روحيه ي تصنعيش براي عوض كردن حال و هواي اردلان بود پريد توي خونه و پر انرژي سلام كرد و گفت دختره پلاك ۵۲ رو ۵۳ ديده! بس كه سرده و داره برف مياد چشماش درست نديده و تو كه در رو برام باز كردي با من اومد توي خونه ... واقعا خونه ي روبرويي هم ۸ تا واحد داره؟ ... اردلان شونه هاش رو بالا انداخت و با هم رفتن توي اتاق كامپيوتر كه فيلم ببينن.
مهدي ساعت ۹ در حالي كه خيلي سرخورده بود آروم آروم از پله هاي خونه ي اردلان پايين ميومد و رفت بيرون و ديگه هيچ وقت اردلان رو نديد.
ساعت چهار و ده دقيقه بود. اردلان توي اتاقش نشسته بود و داشت با تعجب هر چي تمامتر سي تا قرص كلونازپامي رو نگاه ميكرد كه بعد از چند هفته بلخره تونست تهيه شون كنه. توي دست چپش قرصها رو گرفته بود و با دست راستش ليوان چايي شو برداشت و همينجوري كه داشت چشم به چشم ديويد گيلمور چايي ميخورد و صداي خم و راست كردن آلومينيوم جلد قرصها رو گوش ميداد آيفون زنگ زد ...  طبق معمول هميشه بدون اينكه بپرسه كيه دكمه ي آيفون رو زد و در حياط رو باز كرد و رفت و در آپارتمان رو هم باز گذاشت و برگشت توي اتاقش كه قرصهاشو جمع كنه و اونا رو گذاشت زير تلفنش .
بعد از چند دقيقه در بسته شد و صداي سرفه كردن شنيد. اين صداي مهدي نبود. كنجكاو شد و خيلي آروم پرسيد مهدي تويي؟ ... صدايي اومد كه: سلام خانوم حسيني! كجا هستين؟ ميتونم بيام تو؟ با اجازه تون اومدم ...
واي خدا ... اردلان باورش نميشد .... مونده بود اينم يكي از اون كابوس هاي احمقانه ي هميشگيشه يا واقعا داره يه دختر حدود ۲۲ ساله با ۱۷۰ سانتيمتر قد در حالي كه بالاي مانتوش از برف سفيد شده بود رو  توي درگاه اتاقش  ميبينه . ليوان چاي توي دستش خشك شده بود. با تعجب و در حالي كه دهنش باز بود گفت سلام ... دختر گفت: سلام آقاي حسيني, من راد هستم كه قرار بود ساعت ۴ بيام ... ببخشيد دير شد چون داره از زمين و آسمون برف ميباره و تاكسي هم كه گير نمياد... يادتون هست كه قرار بود براي پرستاري از بچه تون بيام . ميتونم با خانومتون صحبت كنم؟ ... اردلان خشكش زده بود و هيچي نگفت و فقط زل زده بود به صورت اون دختر ... دختر چند لحظه اي صبر كرد و گفت شايدم بايد با خواهرتون حرف بزنم و بعد با لحن كنجكاوانه اي كه ترس هم قاطيش شده بود پرسيد ببخشيد شما آقاي حسيني هستيد؟ ... اردلان در حالي كه ذره اي زبونش بند اومده بود و در حالي كه ميخواست خودشو جمع و جور كنه و يه ذره بره عقب كه به تخت تيكه بده گفت: نخير خانوم! ... داشت همين جور عقب ميرفت كه در همين حين گوشه ي پاش خورد به تلفن و اونو چپه كرد ... دختر با تعجب به سه تا بسته ي قرص كه با چپه شدن شدن تلفن خودنمايي ميكرد خيره شده بود و بدون اينكه اصلا يادش باشه اينجا چي كار ميكنه و براي چي اومده پرسيد: اينا چيه ميخوري؟ ... اردلان كه هنوز توي هپروت بود و نميدونست كجاي بين زمين و هواست با حواس پرتي گفت شبا خوابم نميبره و مدتيه از اينا ميخورم ...
دختره جوري به اردلان نگاه ميكرد كه انگار ده ساله كه ميشناسش و از همه ي افكار و روحياتش خبر داره ... يه دفعه با همون لحن آرومش گفت: فكر ميكني داري كار درستي ميكني؟  ... حتما داري به بهشتت ميرسي آره؟ يعني با پاك كردن صورت مسئله؟ ... و بعدش قيافه ي جدي به خودش گرفت عين اين معلم هاي سختگير همونجوري كه توي درگاه ايستاده بود دست راستشو دراز كرد و گفت: پاشو پاشو همه شونو بده به من ... چاره ي بي خوابي تو اينا نيست و خودتم اينو ميدوني ... اردلان كه ليوان دستش كج شده بود و فقط با يكي از انگشتهاي اونو نگه داشته بود جوري كه ديويد گيلمور با گردن كج داشت دختره رو نگاه ميكرد عين بچه هاي مهد كودكي سه تا بسته قرص رو برداشت و چهار دست و پا رفت به سمت دختره و گذاشت كف دست اون ...
دختر لبخندي از روي رضايت زد چند قدم عقب عقب رفت و در حالي كه ثانيه اي لبخندش رو ترك نميكرد شروع به پوشيدن دوباره ي كفش هاش كرد و در حالي كه دوباره كيفش رو روي دوشش مينداخت دست راستشو كه توش ۳۰ تا كلونازپام بود رو به نشانه ي خداحافظي بلند كرد و با صدايي كه به زحمت شنيده ميشد گفت مواظب خودت باش كه اينجوري بي خوابيتو درمون نكني ... بازم ميبينمت ..... و رفت و در چوبي خونه رو بهم زد و صداي خفيف پايين رفتن از پله شنيده ميشد ...
اردلان در حالي كه روي درگاهي اتاقش نشسته بود و داشت به در بسته شده نگاه ميكرد و بوي تازه اي رو كه توي خونه ش پيچيده شده بود رو احساس ميكرد تنها چيزي كه جلوي چشماش بود صحنه ي پريدن سار از زير تابلوي دانشكده و پرواز كردن اون بود.
بعد از چند ثانيه آيفون زنگ زد و اردلان به خودش اومد و بلند شد و گفت كيه و از اون طرف مهدي بود كه شاكي شده بود و ميگفت كجايي تو كه بيشتر از ده مرتبه زنگ زدم و يخ زدم توي اين سرما... زود در رو باز كن.

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 5:50 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com