سلام ... اينم يه شبه داستان ديگه است كه نميدونم به چه درد ميخوره ... فقط يه شبه داستانه و پيشنهاد ميكنم وقتتونو براي خوندنش تلف نكنيد ولي اگر خوندينش خواهش ميكنم نظرتونو به من بدين !
يه روز خيلي سرد تابستوني كه مثل بقيه روزهاش مه غليظي روي شهر رو گرفته بود توي ارتفاع ۱۰۰۱ متري از سطح دريا و در بالاي كوهي بلند كه ميون انبوهي از ابرها محصور شده بود و بر فراز دره اي ژرف دو نفر به نامهاي صفر و يك روي دو تا صندلي نشسته و مشغول حرف زدن بودند (صرفا توضيح ميدم كه ۱ به مدت ۴۴ روز از ۰ بزرگتر بود !) ...
۱: حالا چرا منو اين همه بالا كشوندي ... نميشد صحنه ي گفتگو ما دو تا رو همون پايين فرض ميكردي كه مجبور نبوديم بيايم اين همه بالا ؟؟؟ ... ۰: اين كارو كردم كه بگم اين نوشته شايد با بقيه يه ذره فرق بكنه و به خاطر همين نياز به فضاي خاص خودش داشتم ... ۱: كه چي مثلا ... تو كه هميشه ميگي هر كاري يه جور وقت تلف كردنه و اگر هم كاري به نظرمون خوب بياد صرفا به خاطر دليل يا به قول تو توجيه خوبيه كه براي اون وقت تلف كردن آورديم ... پس چرا ديگه اين همه وقتمونو تلف كرديم ؟... ۰: من و تو كه ۲۷ ساله وقتمونو تلف كرديم ... اين چند دقيقه هم روش ... ۱: اصلا ميدوني چيه ! تو هميشه منفي بافي ... در شرايط كاملا مساوي هم طرف جنبه منفي قضيه رو ميگيري ! مثل هميشه ... صفر: ببين ! هزار بار گفتم كه من نميتونم منفي باشم ... ناسلامتي من "صفر" هستم ها ... دليلمم اينه ... اگه بشه هميشه تغييرات آدما رو نسبتي از چيزي كه الان هستند در نظر بگيري بنابراين آدما هميشه در يك عددي ضرب ميشن ... نه بعلاوه چيزي ! پس تو منو در هر عددي ضرب كني من هيچ موقع نميتونم منفي بشم ... ولي تو و بقيه آدمايي كه بين من و تو هستند (منظورش بين ۰ و ۱ هستند !) هميشه خيلي راحت با يك ضريب منفي يك (۱- !) ميشن منفي و البته مثبت شدنشونم به همين راحتيه ! ... ۱: يه دقيقه ترمز كن ! يعني ميخواي با اين نظريه ضريبت يه قانون كلي درست كني ؟ (اينجا ۱ فكر ميكرد ميتونه با حرفاي خود صفر بهش ثابت كنه كه داره اشتباه ميكنه !) .... ۰: نه ! اصلا منظورم اين نبود ... فكر ميكنم حدود ۶ سال پيش بود كه با هم داشتيم در اين باره حرف ميزديم كه هيچ موقع امكان نداره يه قانون كلي وجود داشته باشه (يا قانون مطلق يا وجود مطلق !) ... چون همونجوري كه خودتم اون موقع ها قبول داشتي هر چيز متافيزيكي و در كل هر چيزي كه غير مادي باشه همونجوري به وقوع خواهد پيوست كه به اون چيز اعتقاد داشته باشي ... مثل بهشت و جهنم و خدا و قانون كلي و .... پس قانون كلي به خودي خود وجود نداره ولي هر كي هر جور راحته همونجور زندگي ميكنه (البته خود "صفر" هم ميدونست كه همينكه : -هيچ قانون كلي به خودي خود وجود نداره- خودش يه قانون كليه ... ولي خب! پارادوكس هميشه هست و هر كي خواست ميتونه بره سراغ پارادكس ها و . . .) ... شايد يگانه قانون همه و به عبارتي "فرا قانون" زندگي هر كس يه قانون باشه مثل اينكه " خدا هر كاري بگه درسته " و اون وقت يه سري حرفا رو نسبت بده به حرف خدا ... خب اين به من و تو چه ربطي داره ... هر كي زندگي خودشو داره ... يك: چي داري ميگي ! يعني ميخواي بگي به همين راحتي بيخيال همه بشيم و همين ؟ ... ۰: بذار يه چيزي بگم ! من و تو نميتونيم بقيه رو از روزمره گي نجات بديم ... اون پيرمردي كه توي راه ديديم رو يادته ؟... ۱: اوني كه ميگفتن سالهاست همينجا نشسته و داره همون كاغذي كه دستشه رو ميخونه ؟ ... ۰: آره ! هموني رو ميگم كه داشت داستان -شب بخير زندگي- رو ميخوند و هر موقع به جمله ي -... و پيرمرد نفسي كشيد و داستان -شب بخير زندگي- را از اول شروع به خواندن كرد...- اون موقع پيرمرد نفسي ميكشه و اون كاغذ كه داستان -شب بخير زندگي- توشه رو از اول ميخونه ... بيشتر مردم بدون اينكه بدونن توي يه حلقه افتادن كه بينهايت بار تكرار ميشه ... البته من قصد رسيدن به يه قانون كه در مورد همه صدق كنه رو ندارم اما ميدوني به نظرم اشكال پيرمرد و البته بيشتريا چيه ؟ ... ۱: حتما چون جرات آزمايش چيز ديگه اي رو ندارن ؟ ... ۰: ميشه اينم باشه ولي به نظرم اگه پيرمرد خودشو مقيد نميكرد كه حتما به چيزي كه ميخونه عمل كنه اينجوري توي حلقه ي خود خواستش گير نميفتاد كه اينجوري عمرشو هدر بده ... به نظرم مياد هميشه لازم نيست به هر چي اعتقاد داريم مثل يه قانون مطلق عمل كنيم ... هميشه ميشه به همه چي شك كرد و معكوس خيلي چيزا رو در نظر گرفت !!! ... ۱: به نظرم اين يه حرف بي ارزشه ... بالاخره بايد به يه چيزي اعتقاد داشت تا بشه به چيز ديگه اي هم اعتقاد پيدا كني ... ۰: گفتم كه ! اين همون چيزاي غيرمادي كه هر كس براي خودش داره و همه چي براش همون جوري بايد پيش بياد كه به اون چيز اعتقاد داره ... ۱: اما اينجوري قطعا نميشه ! ميگم در بدترين حالت كه بخوايم همه چيز رو بيخيال بشيم به نظرم همون جوري كه تو هم هميشه ميگي دو نفر رو و انتظاراتشونو نميشه بيخيال شد و اونا هم پدر و مادرتن .... گوش ميدي چي ميگم !!! ... ولي كل هواس صفر به صداي سنگريزه هايي ميومد كه از پايين كوه داشت ميومد ... انگار كسي داشت ميومد بالا ... صفر گفت : واي خدا يك ! اونجارو ببين ... با چه سرعتي داره بالا مياد ... يك هم كه هم نميخواست رشته ي حرفش از دستش در بره و هم كنجكاوي داشت ميكشتش يه ذره نگاه كرد و همراه با تاييد سرش گقت : آره ! چقدر حرفه اي داره بالا مياد ... يه دفعه مثل اينكه انگشت صفر رو توي پريز برق بكني صفر از جا پريد و گفت : ميشناسمش ... آره !خودشه ! تا حالا ۷ تا عكس ازش ديدم ... من اونو ۸ سال پيش شناختمش ... الان بايد حدود ۳۰ سالي داشته باشه ... فقط يك كلام بگم كه به غير از بابا مامانم مهربون ترين آدمي بوده كه تا حالا ديدم ... يعني نه اينكه فقط مهربون باشه ! يه آدم بزرگه ... هر چي ازش بگم كم گفتم ... بيخود نيست اينقدر حرفه اي مياد بالا ... يادمه همون حدود ۶ سال پيش يه بار رفت نپال و يه دونه از قله هاي گنده ي اونجا رو با چند نفر ديگه فتح كرد ... يادش بخير ... "يك" كه يه ذره حالش بابت اينكه حرفشون ناتموم مونده گرفته شده بود با بيحوصلگي خاص خودش گفت : نميخواي بري جلو و حالشو بپرسي ؟ ... "صفر" هم همون خنده ي احمقانه و تلخ هميشگي خودشو زد و گفت : همون موقع ها هم هميشه بهش ميگفتم اصلا چرا يكي مثل من بايد وقت آدم بزرگي مثل تو رو بگيره و اونم هميشه در جواب منو ضايع ميكرد و ازم ميخواست كه اينو نگم ("صفر" ناخودآگاه فهميد كه خودشم بعضي موقعا توي حلقه هايي ميفتاده كه نميفهده ... البته طبيعي هم هست !)... اونا فقط صبر كردند تا اون آدم به قول "صفر" بزرگ از كنارشون با شيوه ي مخصوص خودش گذشت ولي انگار نه انگار كه دو نفر توي اين ارتفاع نشسته بودند و اختلاط ميكردند ... حتي اونا رو نديد و به زيبايي هر چي تمامتر دور و دورتر شد ... صفر فقط تونست نگاهشو از زمين بكنه و فكرشو جمع و جور كنه و به يك بگه : ببخشيد ! خواهش ميكنم بگو كجا بوديم ... ۱: رسيديدم به اينكه پس اگه همه چي رو هم بيخيال بشيم انتظار پدر مادرمون چي ميشه ؟ ... ۰: راستشو بخواي اين يكي از معدود سوالهامه كه حتي به يه راه حل موقت هم براش نرسيدم ... ولي فقط ميدونم براي هر كس يا بهتر بگم براي من يكي پدر و مادرم توي يه مجموعه اند و متمم اين مجموعه همه ي آدماي رو زمين اند كه البته همين مجموعه ي دوم هم براي هر كس به زير مجموعه هاي زيادي تقسيم ميشه كه خيلي مهم نيست ... نميدونم ! ... خيلي در مورد اين فكر كردم ولي هيچ موقع به راه درستي كه هيچ تناقضي توش نباشه نرسيدم ... فقط به نظرم اينم مثل خيلي خيلي چيزاي ديگه برميگرده به آدمش و البته هيچ قانون كلي نميشه براش گفت ... ۱: ميگم تمومش كن ديگه ! هر كي اينايي كه نوشتي رو بخونه و به اينجا برسه يا حوصلش سر رفته يا سرش درد گرفته ... از اول هم بهت گفتم كه طرح اين همه موضوع گسسته هيچ فايده اي نداره ... ۰: و البته بايد بدوني كه اينا براي من اصلا گسسته نيستن ... البته مهم هم نيست ! چيزي از دست نداديم ... من كه چيزي ياد ميگيرم ... اوني كه ميخونه كسيه كه وقتشو تلف كرده و در بهترين حالت براي من و تو يه توجيه خوب براي خودش دست و پا ميكنه و . . . ... ۱: البته كه اينا براي من و تو ارزشمنده ... ۰: فكر كنم بسه ! من مدتيه ۲۷ سالم شده ... ميتونم ادامه ي اين شبه داستان رو با دنبال كردن اون آدم بزرگ تا نوك قله ادامه بدم يا با تو برگردم پايين و توي حلقه ي زندگي خودم دوباره خودمو گير بندازم ولي دوست دارم اينجوري تموم بشه . . . ... و "صفر" از روي صندليش پاشد و رو به "يك" ايستاد ... شبه لبخندي زد و مثل غواص ها كه از پشت ميرن توي آب از پشت به استقبال دره ي ژرف رفت !!! همين !!!!
