تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - قصه‌ي واقعيت‌وار دو ثانيه از عمر من

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


  

 

-         ساعت: 23:31 و خورده‌اي

"نور سفيد خيره‌كننده‌اي جلوي چشمامه... دائم... پيوسته... و بدون قطع... اما... اما چشمامو كه باز ميكنم، يعني دقيقا به محض باز كردن چشمام، يه هو، مردمك‌هاي بي تقصير چشماي عمل كردم، تموم تاريكي توي اتاق رو، با همه‌ي محتوياتي كه هر تاريكي‌اي ممكنه پشت سياهي خودش قايم كرده باشه، با قدرت مي‌كشه توي چشمام... و تموم موجودات دوس داشتني بندبندي كه تنها هدف زندگيشون بردن تموم دنياي توي چشمام به مغزمه، تموم اون حجم چيزها رو، بدون كم و كاست، تمام و كمال، توي سلول‌هاي خاكستري‌م، با يه خورده فشار، تزريق ميكنن"

...

-         ساعت 23:32:45

...

تزريق...

تاريكي...

نور سفيد...

تزريق...

تزريق...

تزريق سفيدي...

تزريق تاريكي سفيد...

تزريق تاريكي سفيدنشان...

اينا رو شنيدم...

اون حرفا رو يه كلمه يه كلمه‌شو شنيدم...

در حالي كه ميدونستم همه‌ش حرف‌هه و اينم گوشمه و اتفاقي كه ميفته چيزي بيشتر از رد شدن چند حرف بهم چسبيده از پرده‌ي گوشم نيست...

اما...

اما اينا رو شنيدم...

پس...

پ س . . .

پس بلند شدم...

بلند شدم و در حين بلند شدن حرفي رو كه ميخواستم بزنم، يعني همون عكس‌عملي كه پرده‌ي گوشم از عقلم خواسته بود نشون بدم، اومد توي مغزم...

پس گشتم دنبال يه شخصيت كه براي اثربخشي بيشترش، اين حرف رو، عين يه دسته‌گل كه گردن تيم تيراندازي به اهداف پروازي زير 15 سال اسفراين كه توي مسابقات برون‌مرزي تركمنستان توي پنج تا تيم تونستن با سرافرازي مدال برنز مشترك رو از آن خودشون كنن، بندازم، و جلوي همه، حتي خود صاحب حرف توي گيومه، بگم كه اين حرف ماله اون آدم بوده...

پس، كسي توي ذهنم نيومد بجز كسي كه خونه‌ش چند كيلومتر اونورتره و تا خونه‌ي ما هم دو ساعت با پرايد بيشتر راه نيست... آره ديگه، كسي جلوم نيومد به جز عطار عزيزم...

پس حرفي كه ميخواستم بزنم رو نسبت دادم به اون و گفتم: "عطار گفته فقط وقتي درب احساس جسمت رو ببندي ميتوني واقعيت ذهنت رو درك كني و ببيني توش چي ميگذره..."

اما...

ا م ا هنوز حرفم تموم نشده بود كه يه هو يه قلوه سنگ خيلي گنده عين اونايي كه سگارو توي ميتي‌كومان ميزنه خورد توي مغزم و از در و ديوار تسوكه و كايكو رسيدن... آره... دلم بيشتر از اين نتونسته بود بشينه كنار و گند زدن‌هاي مغزمو تماشا كنه... پس چيزي كه اندازه‌ي مشت گره‌ كرده‌ي هر آدمه و بهش ميگيم «قلب»، وارد قضيه شد و از تموم قدرتش استفاده كرد و نذاشت تا بتونم آخر جمله‌ي عكس‌العملم نقطه بذارم و گفت بايد آخرشو عوض كني...

پس تنها احساسي كه كردم اين بود كه دهنم آروم باز شد، زبونش لب پايينو تر كرد، و بعد از شنيدن صداي نفس گرفتن شش‌ها،  جيلينگ جيلينگ تارهاي صوتيم اومد و گوشم شنيد كه دهنم داره ميگه:

"عطار گفته فقط وقتي درب احساس جسمت رو بذاري، ميتوني واقعيت قلبت رو درك كني... نور سفيد هيچي نيست به جز محتويات هر چي توي دلته... آره... دل خوده خوده خودت... حالا ميل خودته، چشماتو باز كن تا مردمكش مث اتوبان پاريس-تكزاس عمل كنه و هر چي ديده رو هل بده تو، يا اينكه... يا اينكه در قلب پر تپشتو باز كن و بذار از ميون‌بر برسه به اون موجودات بندبندي تا همه‌ي سفيدي دلت رو ببرن و حمل كنن تا همه‌شون مغزت رو كپچر كنن، اينقدر زيادن كه ميتونن هزاران لايه روي مغزت شكل بدن"

...

هي...

اين حرفم تموم شد...

تونستم نفسمو در بدم....

اما «لذت»، همون لغتي كه آقاي دانته‌ي پر زور و پرفكرم كه خيلي از زندگيمو مديونشم حسابي موجوديتش رو براي هر كار مال دنيا زير پاي چپش له ميكنه، دقيقا عين سس يه نون سس‌مالي شده كه يه خورده چيزبرگر ازش آويزوونه از سر و روم مي‌باريد، چون يه بار ديگه‌م تونسته بودم با يه حرف ساده‌م، يه تيكه‌ي ديگه دلمو، با دي اچ ال اوس كريم بفرستم جايي كه دوس دارم هميشه باشه...

ج.ا.ي.ي...ك.ه...ه.م.ي.ش.ه...د.و.س...د.ا.ر.م...ا.و.ن.ج.ا...ب.ا.ش.ه...... كامل و بدون نقص...

و تموم شد...

-         ساعت 23:32:47

 

 

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 9:15 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com