د ميدوني يه لحظه است... فقط يه لحظه
و يعني ممكنه ساعتها و ساعتها ادامه داشته باشه... چند ساعت قبلش و حتي چند ساعت بعدش... و حتي به خاطرش بيشتر از سه ساعت توي روزه پياده راه بري... ولي فقط توي همون لحظه است كه برق از سرت ميپره
س دقيقا همون لحظه است كه سعي ميكني آدم باشي... و مطمئن نيستي كه اين آدم بودن خوبه يا نه... فقط زور ميزني آدم باشي...
ت و وقتي تموم شد... يعني وقتي تمومه تموم شد... و مطمئن شدي خداحافظي همون معني تموم شدن رو ميده...
ت تازه ميفهمي كه چه همه جور ديگه ميتونستي باشي... چه همه جوره ديگه ميتونستي نگاه كني... چه همه جوره ديگه ميتونستي عكسالعمل نشون بدي... جور ديگهاي ميتونستي باشي...
د جور ديگهاي ميتونستم باشم...
ا دربارهي تموم عكسالعملهام، همهي اتفاقام، و باز تموم عكسالعملهام... يه عالمه چيزي نوشته بودم... كه به جاي اين چيزايي كه ميبيني بذارم توي وبلاگ
ر ولي فقط يه اتفاقي افتاد... يه دور به همهش نگاه كردم... يادم افتاد حداقل ظاهرم مث آدماس... پس به جد خودمو قانع كردم براي ادامهي حيات هم كه شده اين چيزا رو توي وبلاگ نذارم...
م خواستم ميل بزنم... براي عمل... ولي به دلايلي كه مجموع دلايل قبليه، بعلاوهي اينكه بقيه هم خب شكل آدمن و احتمالا ميخوان ادامهي حيات بدن...
پ پس ميتوني حدس بزني چيكار كردم؟
تموم اون چيزايي رو كه نوشته بودم براي خودم ايميل زدم...
و الان من، تنها صاحب اون همه حرفم...
زندگي حياتگونهي آدمواري من...
ها ها ها ها...
زندگي جلب آدمنشان من...
ها ها ها ها...
ازت ميترسم... اي زندگي آدمواري من... اي شكل من كه شبيه آدمي... ازت ميترسم... نه به خاطر خودت، به خاطر كارايي كه ممكنه بكني و تا ته نسخ وجودم نخواسته باشه كه انجامش بدي...
ولي اين تويي و اونم من...
زندگي آدم واري من... ازت ميترسم... ولي دوستت دارم...
بهم نخند... دوستت دارم...
پنجشنبه:
... و امروز هم «ادامه دارد» بزرگ مدام روي زندگيم بود... ايول...
جمعه:
و اين «ادامه دارد» جاي خود داستان اصلي رو هم ميگيره...
ميدوني... يه چيزيو خيلي وقته ميدونم ولي فقط بيانش نكردم ولي همينجوري الان كه 10 صبحه گفتم بيام
و بگم...
تقريبا تموم آدماي دنيا يه رنگند... نه اينكه يه رنگند بلكه يه رنگند... منظورم بي ريا و اينا نيستا منظورم انگار
از بالا تا پايين ذهنشون رو فقط با يه رنگ، رنگ كردن...
عين زندگيشون كه همهش با عجله و سرسري و دمدستي هست رنگ زدنشون هم همينجوريه...
عين زندگيشون كه پر «بيخيال بابا» و «تو چه حوصلهاي داري بابا» هست و پر خوابيدن و خوردن و دوباره
خوابيدن و خوردن و حال كردنه...
عين زندگياشون كه پر تعارف و ماسك و تصنعه...
عين زندگياشون... رنگي هم كه زدن به خودشون يه رنگ همينجوري كه «سريع رنگو بزينيم تا بعدش بريم
استراحت كنيم... خسته شدم از بس كه . . . ... بيخيال بابا... سريع بزن بره» هست...
يه رنگ فوري، بدون فكر، و براي خالي نبودن عريضه... عين حرف زندشون... عين ادا درآوردناشون... عين
دوس داشتناشون... عين رفتارهاشون...
ولي...
اين وسط...
يعني وسط اون همه «تودهي آدمهاي يك شكل و يك رنگ كه همه مث همن»، اگه شانس
بياريم/بياري/بيارم، فقط يك و احتمالا تنها همين يك بار ممكنه هر چند قرن يك بار به يك نفر شانس رو
كنه (و تنها اين شانسه كه ممكنه رو كنه)، تا يه رنگ گرم، شايد جزو رنگهاي اصلي، در حالي كه كاملا وايت
بالانسش درست بوده و تو اميدواري كه اوني كه ميبيني هموني باشه كه دقيقا وجود داره،
ببيني/ببينم/ببينيم...
ولي...
ولي...
ولي اگه مغزمون بد وايت بالانس كنه چي؟؟؟؟
همين الان الانه كه اين اومد توي ذهنم... اگه مغزم/مغزت/مغزمون اشتباه وايت بالانس كنه چي ميشه؟
يعني ميشه يه روزي سي سي دي هاي مغز قاطي كنن؟؟؟
واااااااااااااااااااااي...
ولي خب توي اون توهم واقعيت، بازم ديدن يه رنگ كه علاوه به اينكه با بقيه رنگا فرق ميكنه، يه عالمه فرق
ديگهم با كائنات داره(هرچند خودش جزو كائناته... و دقيقا همين بزرگترين پارادوكسه اين رنگه كه در عين
اينكه خودش جزئي از چيزيه اما تماما با اون چيز متفاوته)، خيلي خوشحال كننده است...
...
خوشحال كننده است...
...
خوشحال كننده است!!!
...
خوشحال كننده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آره؟ خوشحال كننده است واقعا؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟
و فقط ؟؟؟؟
يكشنبه
بعد از كلي روز بدو و بدو و بازهم يه خورده ديگه بدو، و كلي گرفتن كاغذهايي كه زيرش يه مشت مهر و امضا و جينگول داره، امروز عصر، تازه فهميدم بعد از يه روز تصويربرداري و گرفتن كلي راش، چيزي به اسم «مشكل فني» يه هو تالاپي افتاد روي فيلمم...
و نتيجهش اين شد كه چندين و چندتا تلفن بزنم و به چند تا آدم بگم سه روز ديگهي تصويربرداري ماليده و ميتونن با خيال راحت توي زندگي هميشگيشون نفس بكشن..
و همين... به همين سادگي...
الان ميدوني چي دارم؟... يه كيف كه پر از مجوزه... ها ها ها ها... تا آخر شهريور ميتونم هر غلطي دلم ميخواد توي مشهد بكنم و هر جا حال كردم دوربينمو بكارم و هيشكي نتونه نگاه چپ بهم بكنه، ولي ماشالا اين فني عزيز كه ميگن مشكلم هست انگار و خب بازم دمش گرم كه اول كار خودشو پرت كرد روي ما نه اون روز چهارم...
يه چيز ديگه...
توي مدتايي كه بدو بدو اينور اونور دنبال كاراي اين بودم، يه گروه جديد كشف كردم...
گازولين...
ايرانين و توي لندنن همهشون...
دقيقا يه مشت خارجين كه يه آهنگاي خيلي خارجي دارن ولي فقط ليريكسش فارسيه...
كلا همهي آهنگاش در حد يونس شاكري ابومسلمن، به غير از دوتاش...
خيلي از اين آهنگ «نفس»شون خوشم اومده... لينكش اينه:
http://www.fileflyer.com/view/ofYaEBY
ميدوني... حسابي محتواي كارشو پخش كرده توي ساختارش و اين دو تا خوبه خوب با هم چفت و جور شدن...
تموم ملوديا مث نفسنفس زدنه و از اينش كلي خرذوق كردم...
فك كنم ازوناس كه بادصبا باهاش حال كنه... نميدونما... فقط يگ حدس لايت زدوم دداش
اون يكي ديگهش كه فقط مث هادي اصغري پاس همدان ميمونه و با اينكه بازيش نه به چشم مياد و نه در خدمت تيمه و نه كلا مث يه مهاجمه ولي خب گل رو ميزنه ميمونه اسمش «آسمون»ه...
از نظر معيار جلب و بلا بودنش بگم كه جلب هست ولي اصلا بلا نيست... البته اگه ميشد تيكهي اول و آخر اين تركي كه واسه دانلود ميذارم رو برداري بهتر ميشه چون يه خورده جوگيري داره توش.. ولي كل كارش با اينكه خيلي دلچسب نميزنه(به خصوص تن صداي خوده علي نميدونم چي كه ليدر گيتاريستشه و پيانو هم خودشه و خوانندم هست) ولي خب كلش يه حس معلوم داره... ولي خب به گرد پاي اون نفس نميرسه... ولي خب ليريكسش خوبه:
راستي فقط يه آلبوم دارن و اسم آلبومش خيلي جلب و بلاستا... «انتهاي آخر»...
شايد بعدا اسمشو كش رفتم يا دزدي ايده كنم و يه چيزي توي مايههاي همين بذارم...
راستي امروز يه دانشجوي دكتراي ادبيات كه فيلمنامهي همين فيلمنامهمو داده بودم كه نريشنهاشو بازنويسي كنه يه لغت گفت كه تا حالا نشنيده بودم (بعد اينكه بگم چي بوده بادصبا در حاليكه مث هميشه كاغذ يه روزنامهي چند ماه پيش رو داره ميكنه لاي دندوناش ميگه "ا، متي... واقعا اينو نشنيده بودي؟!")...
«نخبه گرا»
به قول خودش مقابل لغت عوام پسند گذاشته بود... البته گفته بود كه كپيرايتش ماله خودشه ولي خب تركيب كلماتش باحاله... ولي خب همچين شكل كراوات و واكس و رسميت و اينا داره توي خودش...
ديگه اينكه خيلي دوس دارم امروز تموم شه...
اوه، داشتم فك ميكردم يه روز كي تموم ميشه؟؟؟
ساعت دوازده هر شب؟
وقتي بخوابيم؟
وقتي خورشيد روز بعد بياي؟
يا چي؟
ميشه يه هو وقتي بخوام ديگه هيچ اتفاقي توي يه روزم كه مشخصا توي تقويم هم يه اسم معلوم داره كه كلا چند تا عدده كه پشت كلهي هم اومدن، همون موقع روزم تموم شه؟ (اينجاس كه دانته ميگه خب كه چه فرقي برات ميكنه؟ اين بشه كه چي بشه؟ يا حتي چي بشه كه اين بشه؟)
هرچند گفتن اين سوال فقط نتيجهي هپروتيسميه كه اساسا دور و بر مغزم داره وول ميخوره...
پوريا يه پيشنهاد توپ بهم كرده...
پدربزرگ خدابيامرزش يه سري قرص ميخوردن كه مهمترين عارضهش دادن توهم شديد به بيماره... و به خاطر همين هم يه سري قرص ضدتوهم به مريض ميدن... ديگه اينقدر شاس زدم و شاد بازي و گيج بودنم تابلو شده بود كه پوريا گفت يه عالمه از قرصاي ضدتوهم بابابزرگم مونده ميخواي بيارم؟
ديگه همين...
دقيقا ساعت 2:30 شده... جاي شهاب خالي... "بهبه... چه دقيقهي خوبي... دو و سي كه كنار هم ميان چه حس خوبي داره حاجي... " و بعد همينجوري كه بالش سبزه زير آرنجشه و سيگار گوشهي لبش، بدون اينكه سرشو از روي تلويزيون برداره داد بزنه "خب ميمردين يه چاييم برا من ميريختين..." و يه عالمه فحشي كه بعد از اين ميومد...
ديگه واقعا همين...
خداحافظ روز من كه شروعت در حد بخت كور كيشلفسكي بود، ادامهت عين وسط يكي از قسمتهاي آخر سريالاي سيروس مقدم شد، و آخرت هم عين اسپم :))))
فردام گفتن ساعت دو اسپم رو بيار چون ميخوايم سر كلاس فيلمنامهنويسي نشونش بديم... ها ها ها ها ... شوخيهاي گرمازدهي يك تهيهكنندهِي اميدوار...