1) عاشق شروع شدن هر چيز بدون هر جور مقدمهي تكراريام كه عين يه بار اضافي به شكم ميمونه... حتي براي شروع يك مشت اعترافات مانيفست گونه.
2) بعضي موقعها فقط تنها چيزي كه توي فكرمه و دلم ميخواد، اينه كه دوس دارم يه چيز "قشنگ" رو نابود كنم... اينو همهمون از زبون تايلر دردن شنيديم ولي من از ته وجودم دوس دارم چيزاي قشنگ آن-كادر شدهاي كه حتي توش يه باكتري هم نيستو نابود كنم... آدما خيلي وقتا با تموم وجودشون دوس دارن جزو چيزهاي قشنگ و آن-كادر شده شمرده بشن... بعضياشون اينقدر خوب تقارن رو توي خودشون رعايت كردن كه ميشه مستقيم ببريشون ميراث فرهنگي... بعضيام اينقدر صميمي و زيادي خوشبرخورد و مودب رفتار ميكنن كه بوي تصنعش از توي دماغت ميزنه توي مغزت و همهي جمجهتو كپچر ميكنه...
تصنع تصنع تصنع...
يه حباب تصنع كه به زور ميخواد خودشو توي قالب آدماي دنياي دوروبرم بهم نشون بده... اون چيز تصنعي كه چشمم ميبينه همون چيز قشنگ مسخرهايه كه فقط دوس دارم خوردش كنم.... يادته تايلر دردن زد فك اون يارو شبيه راك استارها رو آورد پايين؟!... ...
فك كنم توي اون مدينه فاضلهي من، همهي آدما، فقط يه راه براي تف كردن تصنع درونيشون دارن، ... و اونم اينه كه "با سينه بچسبن به كف رودخونهي ذهنشون"... فقط همين...
3) يكي از مسخرهترين چيزايي كه ممكنه وجود داشته باشه اينه: "«دليل» براي انجام كار يك آدم"...
از «دليل» حالم بهم ميخوره، چون تنها كاربردش اينه كه يه ماسك خوشگله... ميدوني... آدما، يه كاري رو ميكنن،... و دليل براش دارن،...
اما،...
اما،...
اما هميشه و هميشه قبل از اون لايهي تعقل لعنتي كه خيلي سرخ شده و پخته هم نشون ميده، يه لايهي خيلي خيلي نازك هست، كه همه، براي همه هم كه شده، اين لايه رو به حساب نميارن، در حالي كه همهي تصميم هر آدم براي هر كار، دقيقا كار همين لايهي نازكه... اون لايه چيزي نيس به جز: «حال كردن»... (توضيح واضحات: لايه ي اول= دو به شك ميشن كه اينكارو بكنيم يا نه، اين لايه بستگي به دونگيت اون آدم مقدار ضخامتش تعيين ميشه... و بعد از اين لايهي دومه، لايهي يك چراغ صفر و يك به اسم: «"من حال ميكنم اينكارو بكنم" يا "من حال نميكنم كه اينكارو بكنم"»)
4) يك دريل و يك ديوار بلند دائم توي ذهنمه(جوري كه اگه اين يكي نباشه اون يكي هست... البته تعداد اين چيزا خيلي خيلي بيشتر از اين حرفاس ولي اين دو تا زيادتر از بقيه ان)...
ديوار خيلي بلنده، خيلي عريضه، هميشه شبه، خيلي يك شكل و تكراريه جوري كه نميتوني يه جاييشو نشون بگيري واسه خودت... ولي... توي اين ديوار،... توي ارتفاع خيلي خيلي زيادش،... يه پنجرهي كوچيك هست كه از توش نور زرد مياد... نور زياد نيست ولي توي اون ظلمات و يك شكلي همه چيز، اين نور زرد، زندگي من ميشه... يك زندگي اميدنشان زرد رنگ... بعد من تلاش ميكنم از ديوار برم بالا، ولي اين تلاش فقط توي فكرمه چون محاله ممكنه من اين ارتفاع رو بتونم بدون هيچ وسيلهاي بالا برم، پس ميشينم، دقيقا زير اون پنجره روي زمين ميشينم و به ديوار تكيه ميدم، و فكر ميكنم... فكر ميكنم توي اون پنجره چي ميتونه باشه... خيلي چيزا مياد و ميره... ولي به مرور همهشونو پاك كردم(اينجا چون فقط اعترافاته ميتونم اينا رو هم نگم) ولي الان تنها چيزي كه ميدونم اونجا هست اينه كه ديگه مطمئنم اونور اين ديوار يك شكل و ضمخت،... يعني دقيقا زير اون پنجره،... يه ميز نهارخوري هست،... و دائم آدمايي كه پشت اون ميشينن مياد توي ذهنم... يا آدمي كه مياد پشت اون... ولي احتمالا پشت اين ديوار يك جور يه آپارتمانه كه توي يه شهر هست،... ولي اين ور كه منم، فقط يه بيابونه،... كه تنها چيزي كه من ميتونم از بقيهش شخيص بدم همين ديواره،...
ولي من از اينجايي كه نشستم راحتم...
اما دريل...
اول ميخواستم دريل رو به برق بزنم و بعد از اين ور گيجگاه آدما رد كنم تا از اون ور در بياد،... و توي اين پروسه تنها چيزي كه برام مهمه اينه كه اندازهي متهي دريل كه از هر دو طرف بيرون ميزنه در هر دو طرف گيجگاه يكسان باشه... چون اگه غير از اين باشه، هم زحمت خودمو هدر دادم و هم زحمت اون آدمي كه به من اعتماد كرده تا بتونم اينكارو بكنم... و وقتي يك دريل برقي و همچين انگيزهاي داري بايد بگردي دنبال كسايي كه عاشقانه دوس دارن با همهي وجودشون كمك كنن تا تو اين نسبت يكسان رو توي دو طرف گيجگاهشون در بياري... و واقعا هم چه همه آدم هست كه اينو ميخوان... اما اصل اعترافم از اين جمله به بعد شروع ميشه: مدتي هست كه دارم فكر ميكنم چقدر بهتر ميشه اگر از متههاي دستي استفاده كنم به جاي برقي... مث اوني كه توي نجاريها دارن.... و اون وقت، يعني وقتي متهي دستي رو تصور ميكنم، دائم احساس اون آدمي كه زير دستمه مياد توي ذهنم... و...
5) خيلي سال پيش تصميم گرفتم كه به زور هم شده ديگه نظري در حد "ميانه"، متوسط، ممتنع، خنثي، صفر و يا هر چيز ديگه اي مث اين ندم... چند ساله كه ميتونم اينكارو بكنم... توي همه چيز... يك نفري رو كه براي اولين بار يعني دقيقا براي اولين اولين بار ميبينم، يك آهنگي كه براي اولين بار ميشنوم يعني دقيقا توي ثانيههاي اولش بدون اينكه حتي يك دقيقهش بگذره، يك كتاب رو كه مقدمهشو ميخونم، حتي يك داستان كوتاه رو كه ميخونم،...، توي همون چند ثانيهي اول تصميم ميگيرم كه من عاشق اينم يا ازش متنفرم...
به خودم اعتماد ميكنم و تموم تجربهاي كه از ديدن دنيا توي چند سال قبل عمرم دارم كنار هم ميذارم و فقط توي يه كلام نظرمو ميدم، كم و زياد بودنش هم توي كمترين درجهي اهميت قرار داره...
و مهمترين كار اينه كه نظري كه براي اولين بار در مورد چيزي يا به خصوص در مورد كسي دادم اصلا اصلا فراموش نكنم... نظر اول هميشه مهمتر از هميشه است... به خصوص واسه آدما... همه آدما، تموم تفكراتشون، نوع زندگيشون، نظرشون راجع به هر چيز احمقانهاي توي دنيا مث مگسهاي زياد سواحل خصوص پشتي جزاير مارشال، همه شو جمع ميكنن توي چهرهشون، توي اداي كلماتشون، توي تكون دادن دستشون، و توي راه رفتنشون... وقتي يكي رو براي بار اول ميبيني اصلا دليل نداره كه به خودت بگي من اينو براي بار اول ميبينم... اينقدر چيزي توي ظاهرش هست كه ميتوني همونجا چند صفحه ازش بنويسي... كدها...
كدها...
و كدها...
6) توي اين سالها كه مدام بين "عاشقشم" و "متنفرم" رفت و آمد ميكردم و از اين صفر و يك بودن ته دلم راضي بودم، به يه نتيجهاي رسيدم... اگر از اون حد ميانه و متوسط و خنثي و ... بگذري،... و يه ذره بالاتر بري،... يعني به جايي كه بتوني بگي عاشقشم يا متنفرم ازش،... اون موقع ميفهمي كه دقيقا حتي توي ظاهر و باطن هر "عاشقشم"، يه ذره طعم "حالم ازش بهم ميخوره" و توي هر "ازش متنفرم" هم يه قدري "اينقدر دوسش دارم كه ميخوام همين الان داشته باشمش" به وفور يافت ميشه...
اين حس احمقانهي آدماست كه براي منطقي جلوه دادن خودشون، يا به ايني كه گفتم فكر نميكنن يا سريعا كتمانش ميكنن... ولي هر چي بيشتر از خنثي بگذري، مرز "عاشقشم" و "متنفرم ازش" كمتر ميشه...
ولي به صفر نميرسه...
تكرار ميكنم... به صفر نميرسه...
7) بين هر دو كلمهاي، يعني بين مفهوم هر دو كلمهاي، هيچ موقع نميشه گفت هميشه مرز وجود داره... مرز مفهوم، براي هر دو كلمه، رو به راحتي برداشت و اونا رو يكي فرض كرد... يه قانونه.
8) هر چيزي كه فكر ميكنم، يا هر چيزي كه توي ذهنم مياد، سوپرايمپوزش ميكنم روي يه صحنهي يه فيلم... خيلي ساله كه هر موقع از يه خيابون شلوغ رد ميشم، چه توي مشهد تهران يا هر جا باشم، دائم صحنهي رد شدن ديويد ميلز توي هفت مياد توي ذهنم، و چون اين صحنه مياد پس منم بايد دنبال جان دو ي خودم باشم،... و اونجاست كه حتي در اوج شلوغي، و يا اگه با كسي هم باشم، به اين فكر ميكنم كه الان جان دو ي من كيه يا چيه...
و خيلي وقتا صحنههايي كه توي ذهنمه ماله هيچ فيلمي نيست... اونجاس كه خودمو متقاعد ميكنم اين صحنهاي كه توي كلهمه حتما توي صحنههاي محذوف اون فيلمه بوده،... و يا اگه اينم نباشه خودمو مجاب ميكنم كه اشتباه بزرگ اون نويسنده اين بوده كه اين صحنه رو توي فيلمش نذاشته و ديگه از اونجا به بعد اون صحنه رو خودم به اون فيلم اضافه ميكنم و... تدوين دوبارهي اون فيلم رو خودم ميكنم...
9) يه تعريفي دارم براي خودم...
«زندگي سيال»
نميدونم ميخوام يا نه، ولي فقط ميدونم زندگيم دقيقا طبق قوانين زندگي سيال داره جلو ميره...
توي زندگي سيال، گذشتهي آدما مهم نيس،... اينكه چي هم سرشون بياد بازم مهم نيس،... آدم جلوته، و همهي چيز مهم هم همينه...
پس تصميم ميگيري دربارش، كه حتي باهاش يه مسافت خيلي دور بري، حتي زير زمين، و حتي بالاتر از زمين...
من رفتم...
...
... توي زندگي سيال، من به همه چي «گير ميكنم»... به همه چيز و همه كس... به يك نگاه از دو تا چشم كه جلومه... به يك اداي يك كلمه كه از بين دو تا لب مياد... به يك روز خوب... به در كثيف يه تاكسي كه ممكنه پر آنفولانزا و وبا باشه، و طفلك اون دستهي در تاكسي كه من همچين فكرايي دربارش ميكنم، و طفلك مني كه همچين فكرايي دربارهي در اون تاكسي ميكنم...
فقط گير ميكنم...
به صداي پر خش رانندهي اتوبوس در حين فحش خوارمادر دادن، به زحمتي كه مادرم از صبح زود با كلي انگيزه براي اين كاردستي بيبديل كشيده كه همه اسمشو ميذارن قرمهسبزي، به لحظهاي كه كيبورد رو فشار ميدم و به اين فكر ميكنم كه آخه اين چه شغليه كه تو يك دكمهي يه كيبورد باشي كه تازه ماركش هم ايرانيه، به تنهاي صداي خودم كه اينهمه حجم جفنگ رو به هزار زحمت از توي سيمهاي تلفن رد ميكنن تا به زور به يه گوش شايد كثيف و نشسته بره و تازه بخواد يه جوري راحش رو از ميون يه پردهي گوش هم پيدا كنه...
توي زندگي سيال، مشخصا قبلا و بعدا همه چيزا و آدما همون چيزيه كه تو همون لحظه براشون فكر ميكني، و فقط خيلي چيزا براي اون ميخواي...
توي زندگي سيال، تو نميدوني چرا وقتي يكي مياد بزنه توي گوشت دقيقا همون لحظه از ته دل خندت ميگيره...
توي قوانين زندگي سيال، كافيه دو بار يك نفر رو اتفاقي ببيني، تا با قدرت تمام بزني توي گوش لغت «اتفاقي» تا غلط زيادي نكنه و توي جملهي قبلي ظاهر نشه، اونوقته كه ميتوني با اون آدم غريبه بري شمال، بري دور تهران رو بگردي، باهاش سوار قطار بشي و بياي مشهد، به سازش نگاه كني و مدام به خودت بگي حالا بوي جورابش خفهت ميكنه كه ميكنه در عوضش بذار ببين آخرش چي ميشه...
توي قوانين زندگي سيال، تو مطمئني خدا برات يه فيلمنامهي بلند ننوشته،... بلكه ايمان مياري كه اوس كريم بينهايت فيلمنامهي كوتاه برات نوشته، با همون قوانين يك فيلمنامهي كوتاه، و توي همهي اونا هم ريتم و تم و شخصيتپردازي و حفظ يگانگي فضا و موضوع و مكان فيلم كوتاه رو رعايت كرده... وقتي بدوني زندگيت يه عالمه فيلم كوتاهه كه همهشون در نهايت بهم ميچسبن، ديگه خيالت راحته و هي منتظر نيستي كه ببيني چند وقت ديگهي طولاني بلخره گرهگشايي بعد از نقطهي عطف آخر زندگيت چيه و چي سرت مياد،... و تو «سرنوشتت» چي ميشه... سرنوشتت همينه كه از الان تا ماكسيمم سي دقيقهي ديگه ميبيني.... بعد اين فيلم تموم ميشه، و فيلم بعد مياد...
زندگي سيال يعني تو عين آب هستي، كه دنيا روت شناوره نه اينكه تو روي دنيا شناوري... زندگي من، يه زندگي سياله، و خيلي دوستش دارم...
10) دنيا، و همهِي اتفاقاي توش، بيشتر از اينكه بخوان تراژيك باشن، كميكند. نميدونم ارسطو ميخواسته خيلي زيادي خودشو موندگار كنه يا ميخواسته خيلي دقيق به نظر برسه... چون اون تعريفي كه اون از تراژدي كرده، اينقدر خاص و يونيكه كه حتي توي فيلمنامههاي اوس كريم هم رعايت نميشه... و البته من روايتهاي اوس كريم رو بيشتر دوس دارم... چون تراژيكترين لحظههاي زندگي، كه همهش رو اوس كريم تنهايي نوشته، دقيقا كميكترين اونهان... جوري كه هميشه ميتوني به راحتي بخندي، به هر اتفاقي كه افتاده.
ادامه داره . . .
