تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - من،‌ و "من"، و باز هم من...

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


 

 

از راستم يه رديف گل هايي كه نميدونم اسمشون چيه رد ميشن...

از چپم يه مشت ماشين اينقدر تند ميرن كه حتما نميتونم تشخيصشون بدم كه چين...

دارم نفس نفس ميزنم...

خيلي نفس نفس ميزنم...

يه كم احساس خلا ميكنم...

بازم يه جمله ي احمقانه ي ديگه... يا حس خلا ميكنم يا نميكنم... چجوري يه كم حس كردم؟!... نميدونم...

انگار كل محتويات توي كله مو با قاشق در آوردن و توشو خالي خالي كردن...

يه كله ي خالي كه فقط براي اينكه منو همچنان آدم نگه داره ظاهرشو حفظ كرده...

پاهام خسته شدن ولي نفس نفسم سر جاشه...

ديگه از سمت چپم ماشينا رد نميشن....

يعني ديگه از سمت چپم هيچي رد نميشه...

آره...

ديگه هيچي سمت راستم نيست..

سرم چرا نميچرخه... آآآآي ي ي ... ميدونستم ميتونم بچرخونمش...

گل هاي سمت راستم يه جوري شدن...

همه شون يه شكل شدن...

پاهام ديگه ناي رفتن نداره..

آب دماغم داره ميريزه... بايد با دستم پاكش كنم يا نه، بهترش اينه كه يه لحظه عين فوتباليستا چپ و راست بشم تا خودش اون وري بريزه...

خسته م...

نميدونم چقدر دويدم ولي خيليه...

مطمئنم ميگيرمش...

يعني خب جلوم بودا ولي الان نميبينمش...

گلهاي سمت  راستم اينقدر كه شكل هم شدن كه انگار همه بهم چسبيدن..

يه خط ممتد رو دارم ميبينم...

يه خط ممتد سفيد... روي يه  زمينه ي سفيد...

ميدونم كه ميگيرمش...

آب دماغم داره ميرسه به لب بالام ولي هنوز هيچ كاري براش نكردم... اينم احمقانه س، آخه من کی برای خودم يه كاري كردم كه بخوام این دفعه م بكنم...

نفس هام هي داره تندتر ميشه...

ميگرمش...

نه كه چون جلوي تو ام دارم اينا رو ميگما نه... مطمئنم ميگيرمش...

گفتم جلوي تو؟!!.. نه... نگفتم... من كه اينجا "تو" ندارم...

اينقدر تنهاتر از تنهام كه همه ي "تو"ها دور رفتن... خيلي دور...

خطهاي سمت راستم حل شدن توي پس زمينه ي سفيدشون..

ديگه اومدم يه جاي سفيد........

واي چرا سرم نميچرخه... آ‌آ‌آ‌آ‌  ي ي ي... پايين پامو ديدم...زیر پامم سفيده...

دارم روی یه عالمه سفیده میدوم...

ميدونم اينجا استوديو نيست ولي همه چي سفيده...خيلي سفيده...

ميگيرمش...

يعني.. خب چي بگم...

اينقدر عين شيزوفرني ها بلند بلند ميگم "ميگيرمش" تا يادم بره بيشتر از اوني كه بخوام چيزيو بگيرم، دارم فرار ميكنم...

نبايد منو بگيره...

نبايد بذارم دستش بهم برسه..

همه جا سفيده...

ديگه راهي هم جلوم نيست...... کل چیزی که جلومه یه عالمه سفیدیه که بین هر دو تا گوشه ش باهم هیچ فرقی نیست...

آسمونم همونقدر سفيده كه دور و برم... همونقدر كه لباسام سفيدن... خودم... وجودم..

ميدونم نمردم، آخه هنوز دارم نفس نفس ميزنم...

نميخوام "من" گذشتم حتي نزديكمم برسه... با اون ضربه ي محكمي كه به سرش زدم حالا حالاها به هوش نمياد...

چقدر آلزايمر خوبه... حداقلش "من" گذشته تو از خودت ميكني... همچين ميكني كه حتي ردش هم نمونه...

آره.. بايد بلندتر بگم ميگيرمش...

به اون "من"ی كه هميشه میخواستم "من" الانم جای اون باشه میرسم، مطمئنم...

آخه مگه چقدر دوره كه نميرسم!!؟؟؟.. بخدا چيز زيادي نميخواستم... نميخواستم خيلي دورتر از "من" الانم باشه ولي چرا هست؟؟؟...

ميرسم بهش...

نبايد خيلي جلوتر از خودم باشه... بايد رد پاشو دنبال كنم...

حتما هست...

ولي...

ولي...

ولي از همون لحظه اي كه زدم به سر "من" گذشته ي چركم،‌ تنها و تنها از يه چيزي ميترسيدم...

هنوزم ميترسم...

ميترسم "من" گذشته م يه راه ميون بر ي چيزي بلد باشه و ازم جلو بزنه..

ميترسيم "من" گذشته م زودتر از "من" به "من"ي كه هميشه دوست داشتم باشم برسه...

ولي...

ولي ميگيرمش...

ميگيرمش..

هنوز دارم نفس نفس میزنم.

 

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 2:47 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com