(تقدیم به کسی که تازه دیشب فهمیدم توی لیست دوستاشونم... محمود خان صباغ)
يك...
يه دور ميزنم...
دو...
بازم يه دور ديگه ميزنم...
سه...
يه دور ديگه... البته نه يه دور كامل كه يه نيم دور كه يه ذره ش رو به بالا ميره...
چهار...
دور ميزنم...
يه ذره ي ديگه ش مونده...
8... 7... 5... 2... صبر ميكنم...
اول بايد اون عكس برگردون نصفه كنده شده اي كه فكر كنم ماله آدامس خرسي هم بوده رو ببينم... آره هنوز سر جاشه... از وقتي يادمه روي زنگ در چسبونده شده بوده...
چقدر اينجا اومدم براي رياضي گسسته... معادلات... بينش 3... ديفرانسيل... اون هندسه 2 مسخره رو بگو... هيچكدوممون بلد نبوديم ولي خب ميخونديمش و ميخنديديم و ميخونديم... استامبولي رو بگو... ايول...
هنوز يه پله مونده تا دم در واحد پنجم...
صداي نريشن توي مغزم بيشتر ميشه: "آ آ آ د د د د م ب ا ا ا ش ش ش ش ش ..." اكو ش كمتر ميشه و ميگه: "خر بازيتو براي يه ساعت بذار كنار... يه ذره آدم باش... تو بي جنبه نباش... يه آن اختلاف سني از جلو چشت كنار نره... آدم باش..."... از حرفاش خسته نميشم چون بلخره حداقل براي يه ساعت هم كه شده بايد ببينم چي ميگه و به حرفش گوش بدم... بلخره حداقل ظاهرم كه شبيه آدما هست حالا خودم اسبم اون يه چيزديگه اس... پس بدون اينكه حتي بخوام از حرفاش خسته بشم گوش ميدم ببينم چي ميگه..
همچنان عين هميشه زنگ رو نميزنم... چون ميدونن كه من دارم ميام بالا ولي خب عين هميشه زودتر از بقيه كه اين چند تا پله رو ميان بالا ميرسم و حتما به خاطر همينه كه حول و حوش رسيدنمو يه ذره بيشتر فرض ميكنن...ولي خب من هنوز يه پله دارم تا در باز بشه...
اوووووووووووووو....
در باز ميشه...
ميدونم كه خود دليل اومدن هميشگي من اينجا نيست...
يعني نه كه نباشه...
فقط يه ذره دوره... هر چند بيشتر از يه ذره...
هنوز يك ميليونوم لحظه مونده در كاملا باز بشه...
توي چند تا پلان مياد توي ذهنم كه الان بايد ضد نور ببينمش يا High Angel ميبينمشون يا چي... نريشن تا مياد پلي شه يه هو در باز ميشه و خودش ميفهمه كه زماني نداره براي ادامه دادن...
تا ميام بگم "سلام سلطان. . ." بازم دمش گرم اين نريشنه جلو دهنمو ميگيره و عين يه بچه خوب كه چون ظاهرش عين آدماس بايد يه ذره اداي اونا رو هم در بياره ميگم "سلام آقاي صباغ"...
دفعه ي اولي كه به سلطان محمود گفتن سلطان محمود، همون زمستون 81 بوده كه بعد از چند تا سلام چطوري چه خبري كه با اون ور خط 7623546 كرده بودم يه هو باهم گفتيم از سلطان محمود چه خبر... بعدشم عين سريالاي شبكه دو هر هر خنديديم...
ميرم تو...
در بسته ميشه...
اوووووووووووووووووووووو...
يه هو جلوي چشمم مياد LEVEL ONE IS FINISHED...
آروم آروم و با فيد اين آهنگ MI:2 كه از روي تم جيمز باند ساختنش مياد توي گوشم... اون راهرو رو بايد رد كنم تا به مبل برسم...
شروع به قدم برداشتن ميكنم...
دين درن درن درن دي دين دين، دن درن درن درن دي دين دين دين...
صداي اوور لپ توي گوشم بلند تر ميشه با اكو ي استاديوم: "ي ي ي ي و و و و ا ا ا ا ا ش ش ش ش ... آ ا ا ا ا ا د د د د د د د د د م م م م م م ب ب ب ب ب ب ب ا ا ا ا ا ا ا ا ا ش ش ش ش ش .... ا ا ا ا ا ح ح ح ح ح ح ت ت ت ت ت ر ر ر ر ر ر ر ا ا ا ا ا ا م م م م م م ن ن ن ن گ گ گ گ گ ه ه ه ه ه ه ه د د د د د د ا ا ا ا ا ا ر ر ر ر ر خ خ خ خ خ خ ر ر ر ر ر ر ر ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ..."
آره بايد به حرفش گوش بدم...
دقيقا همين جاي آهنگ توي گوشم هم تام كروز داشت از توي راهرو با اون آنتي ويروسه در ميومد كه بپره هلي كوپتر رو بگيره...
ميشينم...
سلطان جلوم سمت چپه...
سلطان ميشينه...
مديون شات سلطانو ميبينم... با همون هال ي رو كه من اون همه سال با 92 كيلومتر سرعت از توش رد ميشدم... حالا من توش نشستم و دليل هميشه اومدنم يه ذره و فقط يه ذره دوره...
سلطان محمود ميگه چه خبر...
ايول...
همه ي حرفاي پشت در يادم ميره...
صداي اوور لپ كلا ميوت ميشه...
آهنگ جيمز باند ام آي تو يي هم فيد اوت ميشه...
تام كروز از هلي كوپتر ميوفته...
فيلم جان وو ميسوزه، آتيش ميگيره و ميسوزه...
ولي من روي مبلم...
تموم اون همه نفس گرفتن هاي بيرون در همه ش عين يه بادكنك باد شده اي كه درشو برداري و با صداي سوت بادش در بره بدو بدو در ميره...
بادش ميرسه به فليني..
به وودي آلن...
به دكتر صباغي كه كليد سينماي مشهد 1400 سال پيش كه هيشكي نميدونسته كليد چيه (نه اينكه سينما چيه) دستشون بوده و باز وقتي سلطان محمود ازش حرف ميزنه هي حرص ميخورم كه چرا نميشه من ببينمشون..
برميگرديم ايران...
مشهد...
اينسرت به اندي وارهول كه توي امپاير استيت و وقتي اون قاب رو ميبسته با خودش چي فكر ميكرده...
كات به بهار 9...
من هنوز انگار اونجام...
چه جلب...
يه ساعت و ربع گذشته...
تازه فيلم منم ديديم باهم... كه توي تموم مدتي كه فيلمو ميديديم تنها چيزي كه بهش فكر ميكردم كه اينقدر صداي سلطان محمود به عمو حسين شبيه كه اگه همين الان شماره مامان بزرگمو بگيرم و بگم گوشي با عمو حسين صحبت كنين نميفهمه صدا مال كيه...
ولي خب از اون زير هاي تصوير نريتور ه خودشو ميكشه و ميگه آدم باش...
باشه ديگه حواسم هست...
حواسم بود كه بيشتر از يه بيست دقيقه گذشته ولي انگار يه ساعت و ربع گذشته بود...
چقدر خوب بود...
قوانين آدميت ميگه پاشو برو ديگه... چرا بايد اين همه اداي آدما رو در بيارم... حداقل چرا اينجا توي بهار 9 بايد اينقدر شكل آدما باشم...
ولي خب الان جاي مانيفست دادن نيس ديگه... بايد پاشم برم...
ولي مثلا با گفتن اينكه آقاي صباغ خيلي اين يه ساعت و ربع بهم خوش گذشته ميرسونه من چه خر ذوقي كردم توي اين وقت؟
شايد بازم عين فيلمام كه همه بهم ميگن خوب نميتوني منظورتو بگي و من از همون راضي م بايد به گفتن همين يه جمله و با تكرار دوبارش خيال خودمو راحت كنم و برم سراغ خودم كه چه همه خرذوق كردم...
يعني خب خوده سلطان كه ميفهمه من چه همه ذوق مرگ شدم... آره ديگه... حتما ميدونه...
پس يه دونه اينسرت اضافه هم نميزنم... يه پلان اضافه م لازم نيست...
راهرو رو برميگردم...
كفشامو ميپوشم...
ديگه هيچ آلرت LEVEN ONE COME BACK NOW يا MOVE ON LEVEN ONE REVERSE بهم ندادن...
من ميخوام خدافظي كنم...
يعني خدافظي كنم...
من هنوز نتونستم يه فيلم ببينم باهاشون...
يه فيلم معمولي توي اتاق سامان كه الان كه سامان توي اتاق كناري رفته اون اتاقه رسما شده اتاق مووي سلطان محمود...
ميخوام فقط يه فيلم باهاشون ببينم... خيلي راحت...
بدون پارادوكس آدم بودن...
ولي خب يه لحظه م تموم ميشه...
آدم بودن: "خيلي ممنون سلطان محمود... مرسي كه بهم اينقدر خوش گذشت..."
آدم بودن: "ممنون آقاي صباغ... خداحافظ".
. . .
پنچ...
دور...
. . .
دو...
دور...
. . .
سلام بهار 9... من برگشتم...
