تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - "آنتی تراژدی" یا "چجوری میتونم عین یه بز بخندم و عین یه اسب پرواز کنم"

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا



سلام.

خیلی وقته دارم بهش فکر میکنم... یعنی بیشتر از خیلی وقت... اما قبل از شکل گرفتن هر چیزی که فقط توی ذهنم واقعیه، میخوام زود بنویسمش تا دیر نشه...
هیچ نتیجه ی خاصی نمیخوام بگیرم، هیچ حرف گنده ای هم در کار نیست... یه سری چیزه که عین خیلی سری از چیزای دیگه فقط برای گفتنه و تموم شدن... فقط میخوام یه چیزو بدونم: تراژدی چیه؟
تعریفش چیه... بقیه دربارش چی گفتن... اصلا اون چیزی که من میدونم همون چیزیه که همه میدونن یا اون چیزی که همه میدونن یه چیز دیگه است که هیشکی از جمله من نمیدونه یا اصلا من جزو اون هیشکی ها هستم یا کلا من کی هستم...
همه شو این تو میگم... منتها یه چیزی که باید حواست باشه اینه که من همزمان با نوشتن این چیزا خودمم دارم میام جلو و هیشکدوم از چیزایی که مینویسم و از این ور اون ور دارم جمع میکنم از قبل ننوشتم... پس گوش کن:
تراژدی چیه؟
کوشش براي تملک فاصلة موجود ميان انسان و اشيا، به منزلة ارزشي تازه. اين در واقع آزمون دردناکي است که پيروز شدن در آن شکست خوردن است. بنابراين تراژدي در حکم آخرين اختراع اصالت بشر است تا نگذارد در دست انسان هيچ بماند. حال که پيمان سازش ميان انسان و اشيا فسخ شده است ناچار شکل تازه‌اي براي ايجاد همبستگي مي‌آفريند، يعني همين جدايي را وسيلة شفاعت ميان خود و جهان قرار میدهد.
این یه تعریفه... ماله آلن روب گریه... میشناسیش دیگه... همون صاحب رمان نو که فیلمنامه فیلم عشق من یعنی سال گذشته در مارین باد رو هم نوشته... یه ذره شلوغش کرده، نه؟ ولی یه جورایی راست گفته ها... هر چند اینقدر پیچوندش که عین داستانهاش که توی هر دیالوگش خودش رو میخواد از پشت این پیچیدگی به رخ بکشه...
پس تا اینجا زور زدن برای کپچر فاصله ی بین انسان و اشیا رو میگن (طبق این تعریف یا تراژدی بین آدما وجود نداره و یا اگه هم باشه یک از اون دو تا آدم میشه شی و اون یکی آدم میمونه!!!!!!!)
روب گریه ادامه میده: «در تراژدي نه قبول واقعي هست و نه رد واقعي. تراژدي تصعيد و تعالي اختلاف ميان انسان و جهان است.
          بهترین مثالش تنهایی است. من صدا مي‌زنم. کسي جوابم را نمي‌دهد. به جاي اين که نتيجه بگيرم که کسي نيست ـ و اين دست ‌کم گزارش ساده ‌اي از واقعيت بيروني، مبتني بر زمان و مکان معين است ـ  بر آن مي‌شوم تا به شيوه‌اي عمل کنم که گويي کسي هست ولي به دليلي از دلايل، جواب نمي‌دهد. پس سکوتي که در پي نداي من مي‌آيد سکوت واقعي نيست. ناچار اين سکوت محتوايي دارد و ژرفايي و نيز روحي ـ که بي‌درنگ مرا به روح خودم بازگشت مي‌دهد. فاصله ميان نداي من و مخاطب گنگ (و شايد کر) به صورت دلهره در مي‌آيد، اميد و نوميدي من مي‌شود و معنايي به زندگيم مي‌بخشد. ازاين‌پس ديگر هيچ‌چيز برايم مهم نيست مگر همين خلا جعلي و مسايلي که برايم پيش مي‌آورد. آيا باز هم بايد صدا کنم؟ آيا بايد بلندتر صدا کنم؟ آيا بايد سخن‌هاي ديگري به زبان بياورم؟ به تلاش خود ادامه مي‌دهم. خيلي زود درمي‌يابم که کسي جواب نخواهد داد، اما وجود ناپيدايي که با نداي خود مي‌آفرينم مرا وادار میکند تا فرياد نوميدانه خود را هم‌چنان به ‌سوي خاموشي سر دهم. به ‌زودي صدايي که بازپس مي‌آيد در گوشم مي‌پيچد. گويي افسون مي‌شوم و باز هم صدا مي‌کنم و باز هم... سرانجام تنهاييم که به اوج خود رسيده است در شعور با خود بيگانه ‌ام به صورت جبر برتر جلوه مي‌کند و بشارت رستگاريم مي‌شود. و در راه اين رستگاري مجبورم که تا دم مرگ براي هيچ فرياد بکشم.
          بر طبق روال رايج، تنهاييم ديگر امري عارضي و موقتي نيست، بلکه جزيي از وجود من وهمه مردم جهان مي‌شود: اين همان طبيعت بشري است، تنهايي هميشگي است.
          هرجا که فاصله و جدايي و دوگانگي باشد امکان اين هم هست که آن را به صورت رنج حس کنم و سپس اين رنج را به صورت جبري متعالي درآورم. اين شبه رنج که راهي به سوي آخرت ماوراءطبيعي است راه آيندة واقعي را مي‌بندد. تراژدي اگر هم امروز ما را تسلي دهد مانع پيروزي فرداي ما مي‌شود. ظاهرا حرکت است، اما باطنا سکون جهان در نفريني زمزمه‌ گر است، از آن هنگام که درد خود را دوست بداريم ديگر در پي درمان آن نمي‌روي»
این تیکه ش بهتر بود... باز قابل تحمل تر و البته خیلی ناامیدانه تر... جوری که دیگه رنگ تعریف و کلاس درس نداشت و قیافه ی یه عالمه غرغر رو داد به ذهنم... پس فقط چون ترکیب جمله هاش قشنگ بود آوردمش و آخرین جمله ش رو هم دوست دارم ولی این مثال کمکی بهم نمیکنه جز اینکه بدونم یکی که تا الان عاشق کارها و نوشته هاش بودم رسما میاد و میگه توی تراژدی موفقیت یعنی شکست و احتمالا یادش میره در این باره هم بگه که شکست هم یعنی موفقیت؟!!... اما حالا که نگفته احتمالا منظورش این بوده که توی تراژدی، موفقیت و شکست هر دوتاشون تنها و تنها به معنی شکست هستن و نه چیز دیگه...
وای... دلم خورد شد... چرا با تراژدی اینجوری میکنن...
روب گریه رو ولش کن... دو تا پاراگراف ازش خوندم و اگه چیزی از مغزش، حداقل توی این یه مورد، میخواست منو بگیره تا الان گرفته بود و حالا که نگرفته پس سنگدل میشم و بهش فرصت دیگه رو نمیدم و میرم سراغ یکی دیگه... میگه: «تراژدي، نوعي نوشته يا نمايشی است كه موضوعي غم انگيز دارد و غالباً بدبختي‌ها، شكنجه‌هاي جسمي و روحي و خيانت را نشان مي دهد.
  دهخدا آن را مأخوذ از واژۀ «تراگوديا» ي يوناني ‌دانسته و مي‌گويد: منظور از آن، اشعار حزن انگيزي است كه به طور كلي اساس داستان آن بر افسانه‌ها يا حوادث تاريخي قرار دارد.    
قهرمانان داستان‌هاي مذكور از اشخاص نامدار و مشهور انتخاب مي‌شوند و حادثۀ مهمي ابداع مي‌گردد كه آن حادثه اعم از اينكه عشقي يا جنگي باشد، غالباً داراي نتايج تأثّر انگيز و دردناكي است و صحنه‌هاي داستان به نحوي طراحي مي‌شود كه انعكاس بدبختي‌ها و رنج‌هاي آن، روح خواننده را به شدت منقلب مي‌سازد»...
نه... نه... نه... این اون چیزی نیست که میخوام... تموم چیزایی که این میگه در حد سریالای شبکه دو یه... نه بیشتر... منم از اول از اونا بدم میامده و به خاطر همینم بوده که هیچ موقع میوه ی ممنوعه رو ندیدم و همه هم میگفتم خرم ولی خب غافل از اینن که من اسبم نه خر...
یک دیگه گفته: «تراژدي  يا غم نامه، نمايش اعمال مهم و جدي است كه در مجموع به ضرر قهرمان اصلي تمام مي‌شوند. يعني هستۀ داستان ( plot) جدي، به فاجعه منتهي مي‌شود. اين فاجعه معمولاً مرگ جانگداز قهرمان تراژدي است. مرگي كه البته اتفاقي نيست، بلكه نتيجۀ منطقي و مستقيم حوادث و سير داستان است.»
چقدر خوبه که نمیگم کی اینا رو گفته... چون اون وقت درگیر اون همه اسم بیخودی میشدم... روب گریه رو هم چون خیلی دوستش دارم گفتم... و البته بعدی رم بگم و دیگه نگم...
بعدی ماله صاحب هر چیزیه که بهش میگن کلاسیک... خب چرا این همه ارسطو مهم بوده؟ چرا این همه بوطیقا مهمه؟ خب به من چه... مهم اینه که ارسطویی بوده و این همه حرف زده که از بیخ و بن پایه ی هر چیز پایه داری بوده... از اول تولدش... پس ببین اصل کاری چی گفته...
ارسطو: «تراژدي تقليد و محاكات است از يك عمل جدی و تمام، داراي اندازه ‌اي معلوم و معين كه خود به خود كامل باشد و در سخن به وسيلۀ آرايش‌ هاي كلام دلپذير گردد و آن آرايش‌ ها به تناسب، در اجزای مختلف اثر به كار رود؛ و از آنجا كه تراژدي داستاني است كه در صحنه به نمايش در مي‌آيد، ناگزير صحنه آرايي بايد نخستين قسمت آن باشد و آواز و گفتار دومين قسمت؛ كه اين دو در تراژدي وسائل  تقليدند»
یه چیزی بگم که ارسطو از همون اول یه چیز دیگه که توی همه جا حتی سینما مهم بوده رو گفته... میگه که «حماسه ها، تراژدي ها، کمدي ها، شعرها، همگي از انواع تقليدند ولي تمامي آن ها با يکديگر از سه جهت تفاوت دارند: وسيله تقليد، موضوع تقليد و طريقه  تقليد.»
میبینی... این ارسطویه ها... پر یه عالمه چیزای درست و محکم و قشنگ و خوراک جزوه های درسی... ولی خب اسمش روشه دیگه.. ارسطویه...
حالا که تا اینجاشو گفتم پس بقیه شم میگم تا جزوه ت کامل بشه... ارسطو گفته تراژدی شامل شش قسمته که چگونگی اونو مشخص میکنه و اون شش تا هم اینان:
1-   هسته داستاني، كه ترتيب منظم و منطقي حوادث و اعمال است.
2-   قهرمانان و اشخاص، كه بازيكنان نمايش نامه هستند.
3-   انديشه‌ها، كه حرف‌هاي قهرمانان يا نتايج اعمال آنان است.
4-  بيان يا گفتار، كه نحوۀ كاربرد و تاثير كلمات در تراژدي است و طرز بيان بايد سنگين و موزون باشد.
5-   آوازگر، آوازه‌هايي است كه دسته‌هاي هم سرايان در تراژدي مي‌خوانند.
6- وضع صحنه يا منظر نمايش، كه مربوط به صحنه آرايي و صحنه سازي است.
فقط جزوه تو کامل کن و وقتی زنگ خورد سریع برو بیرون...
اینا رو هم نمیخوام...
چقدر خوبه که الان میتونم با هر استادی میخوام درسی که میخوامو بردارم... جدا فکر کن زنگ اول با روب گریه میداشتیم و زنگ بعدی با ارسطو و زنگ بعدیش با نفر بعدی که حال میکنی، مال هر تاریخ و مکانی که تو دوست داری باشن، و از هر چی تو میخوای حرف بزنن...
ولی خب خودمم با رفتن سراغ بعدی بیشتر حال میکنم تا حرف زدن از هر چی بیخود دیگه...
یکی دیگه میگه: « تراژدي  واقع شدن در مقابل دو شر و نهايتاً انتخاب يكي از دو راه بد و بدتر است.»
م م م م... نمیخوام تراژدی این باشه... چرا تراژدی اینه؟ چون تراژدیه اینه یا چون این هست تراژدیه؟... باز یه پارادوکس دیگه که برخلاف بقیه ی پارادوکسها اصلا هم قشنگ نیست... حتی ظاهر جمله ش هم به نظر نخ نما میاد...
پس یعنی میشه تراژدی، حتی توی تعریف، یه چیز دیگه ای به غیر اینا باشه؟؟؟ بشه دیگه...
یکی دیگه گفته: «Trajedy means Choice between two evils »... نه ه ه ه... نمیخوام...
باز یکی دیگه از این آدمای مشهوری که یه عالمه چیزی گفتن، گفته که قهرمان تراژدی نه خوبه و نه بد، بلکه مخلوط این دو تاست و اگر این قهرمان (که در نهایت مرگ سرنوشتشه و این مرگ هم اتفاقی نیست بلکه نتیجه ی مستقیم اوه سری اتفاقاته که ما به همه ی اون مجموعه میگیم تراژدی) از ما بهتر باشه، اون تراژدی هم اثرگذار تر میشه... دستش درد نکنه... پس تاثیر یه تراژدی با بهتر بودن قهرمانش نسبت به ما میاد؟ یعنی هر چی که یکی که از ما بهتره بلای بزرگتری سرش بیاد، اون وقت اون غم نامه بیشتر تاثیرش رو توی مایی که از اون قهرمان پایین تریم میذاره؟؟؟ شاید چون میبینیم که اینجارو، اون که از ما بهتر بود سرنوشتش این شده وای به حال ما... آره؟ همینه؟...
نمیدونم چرا حرفام اینقدر داره بودی نخ نمایی پیدا میکنه... یه جوری که انگار حرف من نیست ولی خب این انگشتای منه که داره اینا رو تایپ میکنه... پس فقط مینویسم و به هیچکدوم از اینا کاری ندارم...
اوه... ببین چی پیدا کردم... تراژدی، که یه لغت یونانیه، معنی لغویش میدونی چی میشه؟... ایول... معنیش میشه «سرود بز»... وای فکرشو بکن... چقدر باحاله...
حالم داره بهتر میشه... کل اینایی که از اول گفتم تعریف سرود بز بوده... ایول...
خوش به حال بز که یه بیست و چهار سال و نیمه،چهار ساعت داره این ور و اون ور دنبال مفهوم سرودهاش میگرده...
واااااااااااااای پسر... ببین چی پیدا کردم... گوش کن حالشو ببر... بز برای یونانیان باستان مقدس بوده... به خاطر همین بوده که بازیگران نمایش های خودشونو به صورت بز در می آوردن... وااااااای... ایول... تراژدی از اول رسما به نمایش های خنده دار میگفتن که توش یه بازیگر توی لباس بز میومده و ترانه اجرا میکرده... ولی نه...این کار ادامه داشته تا اینکه بعد مدتها یکی اومده و تراژدی رو از کمدی جدا کرده و اونو به صورت مفهومی جدا در آورده...
ولی الانش مهم نیست... چقدر حال کردم که ریشه ی تراژدی کمدی بوده... یعنی نظریه م اثبات شد... به همین راحتی... ولی برای اینکه فکر نکنی جهت گیری کردم، نظریه ای رو که فکر کنم شش سال پیش توی همین آشپزخونه ی خونه مون برای اولین بار به مامانم گفتم رو آخر از همه میارم... ولی الان موقعشه که ادامه بدم...
یکی دیگه تراژدی، تاثیر شدید روح حساسه نسبت به مصیبت ها و عذاب وجدان... یعنی تراژدی هم ارز وجدان درده... یکی دیگه هم میگه تراژدی جنگ عقل است با میل ها و شهوت های انسانی... جل الخالق...
داره جلب میشه ها... دست به گیرنده هات نزن و تا آخرش واستا... یعنی البته پاشو برو ولی اگه حال کردی همینجوری واستا...
یکی دیگه میگه تراژدی در آن واحد هم باعث هول و ترس میشه و هم باعث رحم و شفقت... با این یکی موافقم... یعنی فقط فکر میکنم موافقم...
یه چیز دیگه هم هست که میگه قهرمان تراژدی بیشتر از گناهش دچار عقوبت می شه و همین موضوعه که باعث میشه حس شفت و دلسوزی همه نسبت بهش فواره بزنه بیرون...
اینجارو... جزوه رو بکش بیرون اینو یادداشت کن... یکی از اساسی ترین ارکان تراژدی میدونی چیه؟... غرور... چقدر با این حال کردم... درسته... یعنی خوده خودشه... دقیقا...
خب این از اینا... تا همینجاش کلی چیزی دیدم... یه چیزی... میخوام دیگه هیچی نگم تا هر کی این چیزایی که نوشتم رو تا اینجا، یعنی دقیقا تا همین لغت "اینجا" خونده، بدو بدو بیاد و نظرش رو بنویسه و فقط یه چیز که اصلا مهم نیست چقدر درسته یا خوبه یا قشنگه یا هر چیز دیگه رو، به این چیزایی که نوشتم اضافه کنه و دمش هم گرم و دستشم درد نکنه...
پس مشقولزمبه (سگ سگارو که مشغوله) باشین اگه اولین چیزی که بعد از خوندن اینا به کله ت میزنه برام ننویسی...
ولی اون نظریه ی هزار سال پیشم که هنوزم بهش کلی اعتقاد دارم... البته اصلا فکر نکن که این، دلیل نوشتن این چیزا بوده یا کلا برای نوشتن اینا دلیل داشتم... نه... فقط همینجوریه همینجوری بوده...
اون هزار سال پیش گفته بودم دنیا و آدما و کلا هر چیزی که توشه بیشتر از اینکه تراژدی باشن، کمدی ان... راس گفتم خب... همه چی خیلی مسخره تر از اونه که بخوای چشماتو خمار کنی و با قیافه ی تو هم رفته که بوی تفکر میده بهشون زل بزنی... وقتی به یه اتفاق خیلی مسخره و پیش پا افتاده که اگه هزاران سال هم بخوای پیش بینی شو بکنی نمیتونی، زندگی یکی گرفته میشه یا از این رو به اون رو میشه، دیگه چجوری میتونی جلوی یه همچین دنیایی حتی یه ذره بوی تفکر بدی...
فقط خنده داره...
یه خنده که اصلا مهم نیست اسمشو خنده ی تلخ یا خنده ی خالی بذاری... چون اولش خنده است و دیگه هر چی بعدش بیاد زیر مجموعه ی اون خنده هه یه... پس جوابت به یه دنیای مسخره چیه؟...

دم هاوارد هاوکس گرم که میگه: «من اگه احساس کنم وسط یه صحنه ی رومانتیک باید یه هواپیما از پنجره ی اتاق خواب بیاد تو و دقیقا بین مرد و زن فرود بیاد مطمئن باش اینکارو میکنم»... میبینی... به همین مسخره ای...


نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 22:58 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com