داد بلندي كشيد...
يه داد از ته ته دلش...
پاش گير كرده بود... يه چيزي مثل تله بود... از اينايي كه توي كارتونها اون شكارچي بدا كه يه كلاه با پوست سمور سرشونه براي گير انداختن حيوون خوبا توي جنگل ميذارن... يه جوري مثل يه تله موش بزرگ... ميدوني كه كدوما رو ميگم؟!!... از همونا كه فقط باهاش آدم خوبا رو گير ميندازن...
انگار يه كوه فلز بود... كلي درد داشت... فقط داشت راهش رو ميرفت ها.... عين همه ي مردم ديگه... داشت زندگيشو ميكرد... ولي از بس سرش به كار خودش بود و كلا به هيشگي كار نداشت تله به اون گندگي رو نديد...
دوباره داد بلندي كشيد...
خيلي درد داشت...
آخي... بميرم براش . . . بمیرم براش...
گريه ش گرفت... آخه عادت داشت واسه چيزاي خيلي خيلي كوچيكتر از اين هم گريه ميكرد و ديگه به اين كه رسيد خيلي مطمئن زد زير گريه... فكر نكني بچه بودا... 25 سال و 4 ماهش بود... ولي خب دلش خيلي خيلي نازكه...
اينقدر نازك كه هر كسي با يه تيكه طناب كوچيك هم ميتونست دلش رو بكشنه و گيرش بندازه، ديگه اين كوه فلز كه جاي خودش رو داشت...
به هيچي فكر نميكرد... گريه ميكرد چون فقط ميخواست گريه كنه... فقط گريه و گريه و گريه... درد ميكشيد... و اين باعث ميشد ديگه به هيچي ديگه فكر نكنه...
يه هو... م م م م ... آره... گونه ي راستش از اون حجم گريه خشك شد... يعني خشك كه نه... فقط ديگه خيس نبود...
با همون صورت خيس سرش رو بالا آورد... احتمالا انتظار داشت يه سوپرمني چيزي بالاي سرش باشه (البته اين تيكه ش رو فقط حدس ميزنم... هيشكي حتي خود كسي كه اينا رو برام تعريف كرده نگفت كه اون در اون لحظه چي فكر ميكرده... البته به نظر من كه تنها به گريه كردن فكر ميكرده و نه حتي دردش، و وقتي كه اون دست گونه ش رو يه ذره از خيسي محض آزاد كرد فقط يه آن يه احساس خوب بهش دست داده.. البته شايد... شايدم نه... در هر صورت خودش كه به هيشكي نگفته)
ولي خب يا از شانس اون بوده يا هر چيز ديگه اي كه مثل هميشه سوپرمن همچنان داره توي فيلم ريچارد دانر يا برايان سينگر و يا اون كارتونه زندگي ميكنه و هنوز دست هيچ آدمي كه پاش رو زمين باشه و بخنده و گريه كنه به اون نخورده...
ولي فكر كنم اون چون دوست داشت سوپرمن رو ببينه همچنان نميتونست اون آدم رو ببينه...
سرش رو بالا آورد...
اون آدم فقط يه آدم معمولي بود... همونيكه هميشه با خودش ميخونه دوست ندارم اول باشم مگه زندگي مسابقه است، دوست ندارم تو جمع باشم چونكه تنهايي يه قاعده س و هميشه دوست داره خودش باشه همون آدم معمولي كه بوده...
شايد اين معمولي بودنش هم از شانس آقاي عزيز خدا بوده... راستس اوني كه پاش گير كرده رو خدا خيلي دوست داره... بارها هم بهش نشون داده و حتي به خودشم گفته (بگذريم از اينكه خودش بعضي وقتا دوست نداره اينو قبول كنه... هرچند اين بعضي وقتا ماله خيلي وقت پيش بود)...
اون آدم معمولي بدون اينكه حرفي بزنه، چيزي بپرسه، و يا حتي احساس خاصي داشته باشه، با همون سرعت عادي كه مخصوص آدماي معمولي هست، رفت سراغ پايي كه توي اون حجم فلز گير كرده بود...
شايد شانسي كه جفتشون آورده بودن اين بود كه اون شكارچي (فلان فلان شده) هنوز سر نرسيده بود و شايد اصلا نميدونسته شكاري داشته (البته چون اين حقير تايپيست كه صرفا اين داستان رو دارم نقل ميكنه يه ذره منطق رياضي هم خوندم ميتونم توي همين پرانتز يادآور بشم كه احتمال اينكه اصلا شكارچي هم دركار نباشه ميتونه وجود داشته باشه و اين چيزيه كه جفت اون آدما يادشون رفته بوده... هر چند به من چه... من فقط تايپيستم... پولمو ميگيرم تا چيزايي كه بهم نشون دادن رو بنويسم... به من چه... فقط نظرم رو گفتم..)
به طرف پاش رفت...
چشماش احساس خاصي رو نشون نميداد... همونجوري كه احتمالا دلش همينجوري بود... فقط اينكارو ميكرد چون اينكارو ميكرد... عين وقتايي كه ميخنديد چون فقط ميخنده (هرچند كه اون اوايل كسي كه خدا خيلي دوستش داره اين دليلهاي آدم معمولي براش قابل قبول نبود ولي الان فكر كنم ميفهمه... هرچند خيلي مهم نيستتت)...
زور زد...
به خودش فشار آورد...
آورد...
آورد...
خيلي به خودش فشار آورد...
تله باز نشد كه نشد... (توی پرانتز بگم که یه بار بهم گفته بود همه ی همه ی همه کار براش میکنم... و راست هم میگفت ها... حاضر بود همه کار بکنه... آره... راست میگفت...)
يعني حتي يه ذره هم تكون نخورد...
شايد اصلا قابل تكون خوردن نبود (اين از اون حرفاست كه ميزنن چون كم كاري خودشونو توجيه كنن... مگه ميشه چيزي قابل تكون خوردن نباشه؟... ولي باور كنين، باور كنين اون هر چي داشت گذاشت كه يه ذره هم شده اون رو تكون بده... ولي خب نشد)
آدم معمولي نشست... يعني تپ محكم نشست رو زمين... خيلي عرق كرده بود... عرقاشو با كف دست راستش پاك كرد... اون عزيز خدا همچنان گريه ميكرد ولي خب با نگاهش به زور زدنهاي آدم معمولي هم نگاه ميكرد... نميدونم... بلخره دوست داشت ولو شده يه رعد تو آسمون زده بشه و از شر اون همه فلز خلاص بشه...
عرقش رو با كف دست راستش پاك كرد...
با اينكه فقط اون عزيز خدا توي فكرش بود ولي اصلا بهش نگاه نميكرد چون ميخواست فقط به اين فكر كنه كه چجوري اونو از شر اون فلزها خلاص كنه...
مدتي گذشت...
آدم معمولي همچنان هر راهي رو امتحان ميكرد... با دست... پا... چوب... حتي دندون... نشد كه نشد... يه هو حواسش جمع شد... ديد صداي نازك و آروم گريه قطع شده... عزيز خدا در حالي كه صورتش خيس خيس بود خوابش برده بود... آدم معمولي به چهره ش نگاه كرد... يعني قبلا هم نگاه كرده بود ولي يه چيزاي ديگه ديد (مثل اشك، ناراحتي، آهن و ...)
آره...
اونو ميشناخت...
قرار نيست فيلم هندي بشه ها ولي واقعا اونو ميشناخت...
گويا يه زماني قبلا اين دوتا باهمديگه بودن... يه حرفايي ميزدن... همديگه رو به يه اسمايي صدا ميزدن... اما نميدونست كجا بوده يا چي همو صدا ميزدن... اما فقط ته دلش يه چيزي ميگفت كه قبلا با هم بودن...
ولي حداقل مطمئن بود كه اون عزيز خدا ديگه نميشناسش... دستاش خاكي بود... لباساش كثيف شده بودن... و چند تا زخم تقريبا عميق روي بدنش بود... پس حتما اون نميتونست بشناسش... البته عزيز خدام عوض شده بود (دقيقا نميدونم چقدر عوض شده، چون برام تعريف نكردن، ولي خب اونقدر كه ميدونم آدم معمولي ديد كه اونم عوض شده!)
يه هو آدم معمولي يه حسي بهش دست داد (اينقدر گير نده بهم كه چرا هزار بار ميگي يه هو يه هو... خب ما داريم درباره ي اون آدم معمولي حرف ميزنيم و تموم زندگي اونم روي همين يه هو يي ها گشته... هميشه براش همه چي يه هو بوده...)...
آدم معمولي همه وجودش يه حس شده بود...
چقدر عزيز خدا رو دوست داشت...
نه ميتونست جلوشو بگيره و نه ميتونست دليلي براش جور كنه... و نه حتي ميتونست يه كار ديگه بكنه... فقط حس كرد چقدر عزيز خدا رو دوست داره...
ولي يه هو روشو كرد اون ور (بازم يه هو گفتم... خب چرا ميزني... گفتم كه همه زندگيش يه هويي بوده... به من چه اصلا... ميخواي بقيه شو نخون... ااااااه...)
روشو اون ور كرد...
يه چيزايي يادش اومد...
از حرفايي كه قبلا ميزدن...
از اسمايي كه رو هم ميذاشتن...
از خيلي چيزاي ديگه...
بعد يه هو (هيس... حرف نزني به من ها!... به من چه!)... يه هو انگار آسمون تلپ خورد تو مغزش...
كلا يادش رفت كه چند لحظه پيش چه حسي داشته يا اصلا به چي فكر ميكرده يا اصلا چي شده...
خلاصت كنم: كلا هيچي نميدونست.... (دقت كردي كه از اول داشتم باهات شما شما حرف ميزنم و الان چقدر طبيعي شدم باهات... ها ها ها ها ...)
گفت من فقط از فلزا خلاصش ميكنم... يعني گفت من فقط خلاصش كنم... فقط بايد به همين فكر كنم...
رفت جلو...
كلي زور زد...
بيشتر و بيشتر...
بيشتر از اينكه مطمئن باشه نتيجه ميده، ته دلش هميشه يه حسي ميگفت كه نميتوني، نميشه، نبايد، نه، نه، نه، نه نه نه نه...
عين همه ي آدماي معمولي كه از اين چيزا ته دلشون زياده...
ولي گفت من هر كار ميكنم... يعني همينقدر فقط... فقط گفت من همه كار ميكنم...
ولي خب اون اينقدر احمق و ديوانه و كله شق (و چند تاي ديگه از صفتها) بود كه حتي يه ذره هم به اين نه ها توجه نكنه...
فقط گفت من همه كار ميكنم...
رفت...
زور زد...
زور زد...
عزيز خدا بيدار ميشد، گريه ميكرد، گشنه ش ميشد، آدم معمولي براش يه چيزي مياورد، ميخورد، دوباره گريه ميكرد، ميخوابيد، و دوباره بيدار ميشد...
ولي آدم معمولي كارش رو ميكرد...
بدون اينكه با هم كوچيكترين حرفي بزنن...
مدتي گذشت...
دستاي آدم معمولي اينقدر زخم شده بود كه تقريبا هيچ حسي نداشت... ولي خودش يه بار جلوي خودم قسم خورد كه به خدا اگه يه ذره هم فهميدم كه دستام زخم شده...
دندوناش همينجوري....
پاهاش همينجور (ولي خب اون كه ديوانه تر از اينا بود كه بخواد اين چيزا رو بفهمه... حاليش نميشد مرتيكه... ايناهارم من دارم ميگم كه از بيرون ديدمش اگه نه خودش كه .. اي بابا...)
يه مدت ديگه گذشت...
كم كم شروع كردن باهم حرف زدن...
آدم معمولي خوشحال بود چون اون ديگه گريه نميكرد...
ميتونست حرف بزنه...
ميتونست بفهمه كي بيداره كي ميخوابه و كي گشنه ش ميشه...
ميتونست بفهمه چند ساعت ميخوابه...
اونا اونجا تنها بودن...
توي تموم اين مدت ها نه كسي از كنارشون رد شد، نه كسي اصلا گفت نميخواي يه ذره باهاتون باشم يا كمكتون كنم، هر كسي هم اگه ميومد فقط ميمومد كه بعدش بره، ميومدن و خودشونو خيلي نزديك نشون ميدادن اما با همون خنده هاي مسخره ي هميشگي كه آدما زياد دارن خداحافظي ميكردن و ميرفتن...
اونا با هم تنها بودن...
تنهاي تنها...
يه چيزي ته دل آدم معمولي رو گرم ميكرد... اونم اين بود كه به احتمال خيلي زياد عزيز خدا يه وقتي فكر نميكنه كه اون دنبال منظور و غرضيه... آخه توي سرزمين اونا يه مثال احمقانه و تماما اشتباه هست كه ميگه گربه محض رضاي خدا كه موش نميگيره... ولي آدم معمولي زندگيش يه هويي بود... اون اگرم موش ميگرفت براي خوده گرفتن موش بوده نه براي هيچي ديگه...
خلاصه...
اونا با هم تنها بودن...
الان ديگه آدم معمولي خوشحال بود چون عزيز خدا ديگه باهاش حرف ميزد... به آهن هاش عادت كرده بود و سعي ميكرد صبح كه بيدار ميشه تا شب كه ميخوابه همه چي رو همونجوري درك كنه كه همون همه چي همونجوري هستن... با آدم معمولي حرف ميزد... از همه چي براش ميگفت... آدم معمولي خوشحال بود... خوشحال بود كه اونو اينجوري ميبينه (و توي پرانتز بگم كه به من گفت بنويسم فقط خوشحال بود... ولي واقعيتش يه چيز ديگه است... حسي كه اون داشت خيلي خيلي خيلي بيشتر و بزرگتر از يه خوشحالي بود... انگار همه چي داشت وقتي اون عزيز خدا يه لحظه ميخنديد... اينم باز توي پرانتز بگم كه حتي يه ثانيه هم به فكرش نرسيد كه يه روزي ولو شده براي چند لحظه چه احساسي نسبت به اون داشته... همون چند لحظه اي رو ميگم كه تموم وجودش دوست داشتن اون شده بود ها... اينم يادش رفته بود... يعني اين دوست داشتنه اينقدر توي عمق وجودش فرو رفته بود كه اوووووووو ديگه ديده نميشد و اثري از آثارش نبود... فقط خوشحال بود كه اون ميخنده... خوشحال بود چون خوشحال بود...)
آدم معمولي ياد يه داستان كوتاه افتاد... اون داستان اينجوري بود كه يه روز يه خرگوشه توي جنگل توي يه چاه ميفته (تله بوده)، بعد يه لاك پشته كه از اون كنارا داشته رد ميشده مياد و كلي تلاش ميكنه تا اونو در بياره، ولي نميتونه، بعد لاك پشته با خودش ميگه حالا كه من نميتونم اونو نجات بدم پس بيام يه كار كنم كه اين چند وقته ديگه اي رو كه تا اومدن شكارچي وقت دارن حداقل به خرگوش خوش بگذره.
ولي آدم معمولي ميدونست كه اين داستان با داستان اون خيلي فرق داره.... اولش به خاطر اينكه خب كي گفته تله ي عزيزخدا باز نميشه... غلط كرده هر كي گفته...
و تازه شم...
دليل اصلي كه ايندو تا داستان باهم فرق ميكنه يه چيز ديگه است...
آخه اگه قرار بود عين هم باشن خود لاك پشته بايد توي يه تله ي خيلي بزرگتر باشه...
آره...
داستان آدم معمولي اين بود...
ته دلش خيلي بيشتر از اين خوشحال بود...
خوشحال و مطمئن بود كه عزيز خدا نميتونه تله ي بزرگ و غول پيكر خودش رو ببينه...
آخه عزيز خدا براي اينكه بتونه تله اي كه پاي آدم معمولي توش گير كرده رو ببينه بايد برميگشت و پشت سرش رو ميديد... ولي اون تا حالا يه بار هم اينكارو نكرده بود چون پاش از جلو توي تله گير كرده بود...
آدم معمولي خوشحال بود كه عزيز خدا اون تله ي مهيب رو نميبينه... چون احتمالا بيشتر از اينكه بخواد به خاطر اينكه چرا آدم معمولي خودش توي يه تله ي صد برابر بزرگتر گير افتاده ناراحت شه از بزرگي اون همه آهن و فلز ميترسيد...(دروغ چرا... آدم معمولي حتي نميخواست يه ذره ترس حتي از يه كيلومتري عزيز خدا رد شه... چه برسه به . . .)
آدم معمولي اين فكرا رو يادش رفت...
اون ديگه به اين تله ش عادت كرده بود...
به اين فكر كرد حالا كه خدا رو شكر خدا رو شكر احتمالا چيزي نمونده تله ي عزيز خدا رو باز كنه يه جوري اونو باز كنه كه عزيز خدا از همون جهت مستقيم بره و پشت سرش رو نبينه (اه اه اه... توي پرانتز بگم كه چقدر حالم از اين آدم معمولي بهم ميخوره... كلا انگار نه انگار اون همه آهن بهش وصله... آدم چقدر ميتونه مگه . . .)
آدم معمولي خوشحال بود...
عزيز خدا ميخنديد...
و باز آدم معمولي خوشحال بود...
**************************************
خب يه لحظه صبر كنين...
من همينقدر از داستانو ميدونستم...
يعني خب گفتم كه به من چه...
من همينقدرشو ميدونستم و با همينقدرشم حال كردم و همينقدرشم نوشتم...
خب باشه... اگه خوشتون نيومده ببخشيد ولي خب همه ش همين بود...
آخرش نميدونم چي ميشه... ولي خب مگه مهمه؟؟؟...
مثلا اگه سالهاي سال آدم معمولي زور بزنه و نتونه تله ي عزيز خدا رو باز كنه ديگه يعني خيلي بده و يا اگه يه هو تلپ ي باز شه ديگه خيلي خوبه؟... يا بر عكس؟
من كه نميدونم....
چون هيچ فرقي بين اين دو تا يا هر حالت ديگه اي نميبينم...
به من گير نده...
بلخره يه چيزي ميشه ديگه... چون زمان داره ميره جلو... و نميشه توي زمان يه جاي خالي پيدا كرد... هميشه بلخره يه چيزي ميشه...
ولي آدم معمولي خوشحاله...
اين بار يه خوشحالي با دليل...
چون عزيز خدا خوشحاله...
چون عزيز خدا ميخنده...
آره...
اون ميخنده...
