(تقديم به امين فلاح عزيزم كه وقتي وسط اين داستان رسيدم تازه فهميدم دارم ناخوداگاه ازش مينويسم)
اين فقط يك داستانه.
روز بود... حدودا ساعت هفت و چهل و نه دقيقه و بيست و شش ثانيه... يه روز آفتابي وسط بهار... آواز پرنده ها ميومد... بوي بهار هم بود... يك نسيم بيهوش كننده اي مي وزيد كه فقط بود به خاطر اينكه داستان توي يه روز دلپذير شروع بشه.
مرد از خواب بيدار شد.
پرده هاي پنجره ي اتاقش رو ديد... دقت كرد... خورشيد رو ديد... آواز پرنده ها رو شنيد... در و ديوار اتاقش رو ور انداز كرد... دو تا تابلو... يه ترك... تابلوي دومي كه عكس باغ آلياديره الپادرو گالاخدره توي بيست كيلومتري غرب مكزيكو سيتي رو نشون ميداد از تابلو اولي كه فقط دو جفت پا و چند تا پوكه ي فشنگ رو نشون ميداد كه زيرش نوشته بودن -فرانچسكو دلوكيو و انژانسه دوپيره روبري مدرسه ي عالي موسيقي وين_ بهار ۱۹۴۲- قشنگتر بود...
البته اين فقط نظر منه كه اين داستانو ميگم... اما مرد همچين نظري نداشت... نه اينكه فكر كنين منظورش اين بود كه تابلوي فرانچسكو دلوكيو و انژانسه دوپيره از تابلوي دومي قشنگتره ها... نه... اون فقط نظري نداشت...
اما خودش هنوز نميدونست كه هيچ نظري نداره...
مرد از تختش بلند شد و يه سري كار تكراري كه توي همه ي داستانها با آب و تاب واسه خواننده هاشون تعريف ميكنن تا قدرت ادبي شونو به رخ بكشن و البته توي اين داستان جلوتون قرار نيست هيشكدومش گفته شه رو انجام داد...
امروز شنبه بود...
قانون شنبه ها اينه كه بايد بي حوصله باشي چون قراره يه هفت روز ديگه رو تموم كني (هر چند به قول دانته شون هر هفته دقيقا ساعت چهار بعد از ظهر روز شنبه تموم ميشه و بقيه ي موقعها و روزا بايد باشن تا تقويما خالي نمونن)... اما مرد همين احساس احمقانه ي من رو هم نداشت...
همينجا بود كه مرد يه هو فهميد اين احساس رو نداره...
يه چند دقيقه گذشت و يه عالمه از اون اتفاقاي دراماتيك كه توي همه ي داستاناي بزرگ هست براش پيش مياد و مثلا عكس خندون زنش رو نگاه میکنه و نگاهي به حلقه ي ازدواجش ميكنه و سورتمه ي زمان بچگيشو ميبينه و جايزه ي نخل طلاي كن ش و اون تيكه فلز كه ماله جايزه ي پوليترز و اون يكي كه ماله نوبل فيزيكش هست رو هم چك ميكنه تا اينكه بلخره مرد مطمئن شد هيچ حسي نداره...
آه... درست شنيديد... مرد هيچ حسي نداشت...
اينجاست كه بايد بگم شما در حال خوندن مسخ كافكا نيستيد و همچنين يه داستان از فراموشي ناخودآگاه و با علت كسي رو هم نميخونيد كه حالا دچار بحران هويت (يا حتي مرگ معنويت) شده باشه و نويسنده اينجوري بخواد سوارتون بشه و هي از اين ور به اون ور ببرتون...
اين فقط يك داستانه...
از مردي كه همه چيش سرجاشه... حافظه ش سالمه... زندگيش رو سيل نبرده... ميتونه خوب نفس بكشه و خوب هم فكر كنه... اما فقط حس نداره... نسبت به هيچ چيز حس نداره... و البته بي دليل هم هست... ديشب زياده از حد هميشه ش پام پام ها رو مصرف نكرده... فقط دوتا كلونازپام خورد و خب تا ديروقت هم كه بيدار بود... روزاي پيشش هم همينجوري... بي حسيش دليلي نداشت...
حتي حس يه آدم شاكي رو كه بيدار بودنش تا ديروقت به خاطر همين شاكئيتش بوده رو هم نداشت (اينم از اون جمله هاي بي سر و ته بود كه فقط به درد شلوغ كردن داستان ميخوره... خب وقتي خط قبلي گفتي هيچ حسي نداره يعني اين حس شاكي بودنم نداره... اه اه اه... اينكارا رو ميكنن بعد ميگن چرا به اين جفنگيات ميگين جفنگيات...)
مرد نسبت به بي حس بودنش عكس العملي نداشت...
رفت سر كار... برگشت... خوابيد... بيدار شد... رفت سر كار... برگشت... خوابيد... بيدار شد... رفت سر كار... برگشت... خوابيد... بيدار شد... رفت سر كار... برگشت... خوابيد... بيدار شد... رفت سر كار... برگشت... خوابيد... بيدار شد... رفت سر كار... برگشت... خوابيد... بيدار شد...
جمعه...
بازم يه روز بهاري عين اون روزايي كه سيندرلاهاي خوشگل ميرن از توي جنگل پر بلبل تمشك و توت فرنگي جمع ميكنن و توي سبد ميريزن و آواز ميخونن...
مرد بي حس بود...
توي خونه بود... چرا نميرفت بيرون؟؟؟؟ (البته اين سوالي نيست كه توي قسمت بعد به جوابش برسين ها... پاي گيرنده هاتون بمونين)...
مرد دليلي نداشت بره بيرون... البته نه اينكه هدفي نداشته باشه يا عين من گذشتن يك هفته رو توي دو خط خلاصه كنه... اما هدفش همونقدر خوشحالش نميكرد كه ناراحتش هم نميكرد...
خوب غذا ميخورد... خوب ميخوابيد... خوب زندگي ميكرد... البته همه ي اينا رو من دارم ميگم كه از بيرون زندگيشو ميبينم ولي خب خودش كه اين خوب بودنو نميفهميد...
البته اينم ازم نپرسين كه زن و بچه ش كجان چون خودمم نميدونم... حالا نيستن ديگه... فكر كنين رفتن كلن كه از اونجا برن ونكوور يا توي راه ده باباي زنه يه هو از اتوبوس جا ميمونن در حالي كه تموم پولاشون توي چمدوني كه توي اتوبوسي كه الان نيست جا مونده و بعد از كلي فكر كردن تصميم ميگيرن راه رو پياده برن و بعد يك خانوم مهربون كه خدا الهي توي بهشت جاش بده كمكشون كرده... و يا اينكه بچه ش چون خيلي بازيگوش بوده (اي شيطون پدر سوخته!) وقتي به سمت نهر پايين جنگل ميدويده موقعي كه اتوبوس واسه نهار نگه داشته بوده و مامانش دنبالش ميگشته وقتی به نهر میرسه يه هو مامانش يه دونه از اين حس هايي كه توي تاريخ بشريت به كله ي ده تا آدم هم نزده به كله ش ميزنه كه همونجا كنار اون نهر همون مکانی بوده كه يك هفته ي تمام وقتي تقريبا پنج سال و چهار ماه و سه هفته و دو روزش بوده هر شب خوابش رو ميديده و بعدش كلا بچه و شوهر و زندگي و حتي داستان منم بيخيال ميشه و ميره همونجا تا آخر عمرش زندگي ميكنه... حالا چه گيريه بدوني زن و بچه ش كجان؟؟!!!...
هفته ها همونجوري كه توي دو خط گفتم گذشتن...
خب ماه ها هم ميتونن همونجوري بگذرن و گذشتن...
همينجوري دارم ميگم ديگه... اينم ميگم كه سالها هم گذشتن...
اين قدر گذشتن كه حوصله ي خودم و احتمالا خودتون هم سر رفت... با اينكه توي اين سالهایی که گذشت تموم زندگيشو از وقتي چهار ماه و سه هفته و دو روزش بوده صد بار مرور كرده و همه شم فوت آب شده (تازه خودمم همه شو ازش پرسيدم... همه شو بلد بود) ولي بازم يه ذره حسش برنگشت كه نگشت...
خلاصه مجبورم كرد خودم شخصا وارد كار بشم...
رفتم و اول سه تار امين فلاح رو (يكي از دوستامه... به قول خودش واقعا بچه ي با عشقيه) انداختم زير تختش تا ببینه و بزنه و حالشو ببره...
ولی مدتي گذشت و هيچي به هيچي...
اين بار دو تا از كتاباي تئوري موسيقيه امين رو گذاشتم روي ميز كارش كه ببينه و بخونه (اينم يادم رفت بگم كه مرد از بچگيش خيلي با موسيقي حال ميكرده)...
بازم فايده نكرد...
چند تا از تابلوهاي ون گوگ رو از لوور آوردم و گذاشتم جلوي تلويزيونش تا شايد ديگه عشق قديميش به ون گوگ تحريك بشه و از فرط خرذوقي منفجر شه و حسش برگرده و داستانم تموم شه...
بازم فايده نكرد...
ديگه از اينم بگم كه تا سوت زدنهاي داريوش رفيعي و محتويات فكر عباس كيارستمي و ايده هاي عملي نشده ي ژرژ ملي يس و يه عالمه چيز ديگه رو هم براش آوردم...
بازم فايده نكرد...
ديگه ميخواستم خوده امين فلاح و سالواتوره دالي و عمو آدولف و جزاير مارشال رو باهم بذارم وسط اتاقش... ولي ديدم اگه اینکارا رو بکنم خودش هم ميفهمه من فقط دارم داستان ميگم... اين بود كه تنها كاري كه كردم سي دي فيلم -يك اتفاق- رو گذاشتم زير بالشش (همونجايي كه بايد كلت نه ميليمتريشو اونجا نگه داره ولي خب چون حتي حس ترس رو هم نداره اون كلت ها ماله اين داستان نيست....)
شب بود...
مرد نخوابيد... فيلم رو نگاه كرد...
خوابيد...
بيدار شد...
چشماشو ماليد...
نگاهش به پنجره افتاد...
از لاي پرده ها و بين اون كنسرواتوار عظيم پرنده ها نور خورشيد رو ديد...
تنها چيزي كه با خودش گفت اين بود كه: - تو كي اي خورشيد... بيا تو... بيا تو پيش من... هميشه آرزوي ديدنتو داشتم... چقدر امروز قشنگتر از هميشه شدي... انگار سالهاست نديدمت... اوه خورشيد... عشق من-
داستان تموم شد.
(اشتباه نکنی ها... آخرش حسش برمیگرده... خورشیدو حس کرد دیگه... ولی پیشت بمونه اين از اون داستانهاست كه كمپاني ها خوششون بياد و بدن به جك اسميت تا به عنوان فيلم دومش براشون بسازه و نقش اون مرد رو هم حتما ميدن به بن افلك يا جك استرا... البته اين جك استرا هيچ نسبتي با اون جك استرا نداره ها...)
