تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - فقظ يكي شو ميتوني برداري

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


 

تيتراژ.

۱- روز. داخلي. راهرو دانشكده (روبروي كلاسها)
ساعت ۴:۰۵ دقيقه است. پوريا جلوي در كلاس ايستاده. كوله ش روي دوششه و به ديوار تكيه داده. معلم وارد كلاس ميشه. پوريا خيلي آهسته (و با كمي بي حوصلگي) از ديوار كنده ميشه و همينطور كه خيلي آروم داره به سمت كلاس حركت ميكنه تلفنش زنگ ميزنه. دستشو توي جيبش ميكنه و به تلفنش جواب ميده.
پوريا: سلام... فيلم رو الان ميخواين ببينين؟؟؟... به جان خودم نميتونم... يعني غيبتامو كردم و اين جلسه رم نرم اذيتم ميكنه... خب... صب كن ببينم چي ميشه.
پوريا آروم تلفنش رو توي جيبش ميذاره. يه لحظه صبر ميكنه. آروم حركت ميكنه به سمت كلاس. میره سر کلاس میشینه. مدتي ميگذره. كلاس تموم ميشه. ساعت ۵:۲۵ است.

۲- شب. خارجي. خيابون
پوريا آروم از دانشگاه مياد بيرون. سوار تاكسي ميشه (يه پرايد مشكي شخصي) و در حالي كه توي فكر هست ميره خونه.

۳- شب. داخلي. خونه ي پوريا
پوريا داره تلويزيون ميبينه. بعد يه كم شام ميخوره. بعد ميره توي اتاقش و در حاليكه ساعت اتاقش ۱۰:۲۰ دقيقه رو نشون ميده با خستگي و همون يك كم بيحوصلگش شروع به خوندن كتاب ميكنه.

۴-(ادامه ي نماي ۱)
پوريا: خب... صب كن ببينم چي ميشه.
پوريا آروم تلفنش رو توي جيبش ميذاره. دوباره يه نگاه به ساعت ميندازه. ۴:۰۵ دقيقه است. چند ثانيه اي رو همونجا صبر ميكنه. بعد از جلو در كلاس رد ميشه و به سمت ته راهرو حركت ميكنه (به سمت در خروجي). نزديك در خروجي از توي يكي از راهروهاي كناري يكي از همكلاسيهاش كه دختر هم هست مياد بيرون و رو در رو ميشن.
دختر (با انرژي): سلام... جلسه ي كيارستمي ساعت ۵ ها... آ ب ث آفريقاشم نشون ميدن... اگه مياي بريم كه من الان ميخوام برم بيا باهم بريم.
پوريا يه لحظه صبر ميكنه و ميگه: بريم. پوريا و دختر با هم از دانشكده خارج ميشن.

۵- روز. خارجي. بيرون دانشگاه
پوريا و دختر از دانشگاه ميان بيرون. سوار يك تاكسي ميشن(يه پرايد مشكي شخصي). باهم مشغول حرف زدنند و حواسشون به هيچي نيست و به سمت تالار رازي كه كيارستمي قراره بره اونجا ميرن.

۶- شب. خارجي. خيابون.
پوريا و دختر از تالار رازي بيرون ميان.خوشحالن. چرت و پرت ميگن و به ترتيب ميخندن.

۷- شب. خارجي. بيرون در پيتزا فروشي.
پوريا و دختر از پيتزا فروشي ميان بيرون. همچنان خوشحالن و باهم حرف ميزنن. ساعت ۱۰:۲۰ دقيقه است.

۸-(ادامه ي نماي ۱)
خب... صب كن ببينم چي ميشه.
پوريا آروم تلفنش رو توي جيبش ميذاره. دوباره يه نگاهي به ساعت ميكنه. ۴:۰۵ دقيقه است. بدون لحظه اي صبر كردن با سرعت از جلوي در كلاس رد ميشه و با همون سرعت راهرو رو طي ميكنه تا به در خروجي برسه. موقع خارج شدن يكي از همكلاسي هاش كه دختر هم هست پشت سرش از راهرو كناري بيرون مياد و به پوريا كه در حال خارج شدن از دانشكده هست نگاه ميكنه. و دوباره به حركتش ادامه ميده.

۹- روز. خارجي. بيرون دانشگاه
پوريا سوار تاكسي ميشه (يه پرايد مشكي شخصي). خوشحاله. تموم مدت به چهره ي راننده خيره ميمونه.
راننده: مشكلي هست داداش؟
پوريا: نه بابا... فقط به طرز وحشتناكي شبيه يكي از دوستام هستين.
راننده كه جوونم هست زير لب يه چيزي ميگه.

۱۰- شب. داخلي. خونه ي دوست پوريا
پوريا و دوستاش غرق در ديدن فيلم هستن. يكي از دوستاش خيلي شبيه راننده تاكسي پرايد مشكي هست. تلفن خونه زنگ ميزنه و يكي از دوستاش (كه انگار خونه ي اونه) فيلم رو پاوز ميكنه و بلند ميشه كه تلفن رو جواب بده. و يكي ديگه از دوستاش هم ميره براي همه چاي بريزه. تلفن ۳۰ ثانيه هم طول نميكشه و هر دونفر يكي با سيني چاي و يكي ديگه با يه عالمه ظرف (كه شكلات و قندون و ايناست) برميگردن توي اتاق. سيني رو روي زمين بين همه شون ميذاره و شروع به ديدن ادامه ي فيلم ميكنن. حدود نيم ساعت ميگذره كه فيلم تموم ميشه. همه شون بهت زده ان اما هيچكدوم هيچ حرفي نميزنن. تكون هم نميخورن. چاي ها دست نخورده ان و سرد شدن. همه شون تيتراژ طولاني پاياني رو با تموم اسمها تا آخر ميبينن. يكيشون چراغ رو روشن ميكنه (چون زماني كه فيلم شروع شده نزديكاي غروب بوده و هوا تقريبا روشن بود اما الان ديگه شب شده). شروع ميكنن به حرف زدن. همه شون هيجان زده ان. هر كدوم با ذوق از تيكه تيكه هاي فيلم حرف ميزنن. مدتي ميگذره. پوريا در حالي كه خوشحاليش خيلي بيشتر شده از خونه ي دوستاش مياد بيرون. ساعت ۱۰:۲۰ دقيقه است و پوريا به سمت خونه شون ميره.

تيتراژ.

تموم شد.

 

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 22:2 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com