تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - مكبث توي مشهد چي كار ميكنه؟

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


 

***
پرانتز باز توضيح دو نقظه گيومه باز با توجه به اينكه تمام اين متن به گويش زيباي مشهدي گفته شده اگر اين گويش را بلد نيستيد يا به درستي نميدانيد همين ابتداي كار عذر بنده را بابت اينكه هيچ چيز نميفهميد بپذيريد و اگر هم بلديد كه تمام متن را مشهدي بخوانيد نقطه ممنون نقطه گيومه بسته پرانتز بسته

دو سه چيزي كه از مكبث يادوم هست الان خدمتتا عرض موكونوم.
جريان از همينجه شروع مره كه يگ روز بچه هاي عقش فيلم چهار راه ابوطالب به كله شا زد كه با شيكسپير يگ شوخياي لايتي بوكونن و يگ دنه از نمايشاشه فيلم كنن ... البته اي ر بوگوم كه اي فكر يگ دنه از بچه ها بود كه همه بهش موگوفتن متي برسون (مولف: متي= مهدي).
متي آروم راه مرفت ... سرش پايين بود ... و خيلي حرف نمزد ... همچين يگ حسي داشت كه انگار هميشه مخه يا جيبته بزنه يا از زندان فرار كنه ... البته بنده خدا گناهي م ندره از بس صبح تا شب يا -جيب بر- ميبينه يا -يك محكوم به مرگ گريخت- خب روش تاثير گذاشته دگه.
بگذرم ...
متي آقاي برسون توي يگ روز آفتابي كه آفتابش همچي زياد معلوم نبود ولي بچه ها گفته بودن او زير ميراي ابرا يگ چيزه ديدن حدوداي ساعت ۹.۵ اينا بود كه خيلي آروم شلوار و بولوز كامواشه پوشيد و كتشم تنش كرد و چون هيشكي تو -موشت- كلاه سرش نميكرده توي اوو هواي سرد به كلاهش نگاهي كرد و آمد بيرون از خانه ... يگ راس رفت دم خانه ي ممد گريفيث اينا ... ممد خواب نبود ولي دلش موخاست يا بيدار نره يا اگه بيدار مره باعث تولد يگ ملت بره  ...
ممد آمد دم در ...
متي ايده ر بهش گفت ...
ممد حال كرد ... حال كه نه ! يگ جور خر ذوق منحصر به فرد بود ... از اونايي كه مردم بابل توي تعصب گريفيث مكردن ...
ممد آقا گفت بنظروم كه يگ استوري بورد بايد درست كنم ... خواست هيكل ۱۲۴ كيلوييشه تكون بده و از بالا يگ زير دستي بي يره كه متي آروم گفت اول بذار نقش عيال مكبث ر پيدا كنم بعدش روي اوو كار كنم ...
ممد آقا خنديد ... گفت به جان خودوم يگ اره مشنسوم كه خوراك عيال مكبثه ... متي كه تا اينجاشم زياد حرف زده بود با سر اشاره كرد كي ر مگي (دستشم كه  توي جيبش بود هميشه)؟ ... ممد آقا عين شخصيت مرد توي -شكوفه هاي پژمرده- (كه خودش هميشه مگه شوكوفه هاي پجمرده!) بادي به گلوش انداخت و گفت: -فاطي تارانتينو-.
توي سبزه هاي كنار چهارراه ابوطالب ساعت ۱۱ قرار گذاشتن ...
متي برسون هميطور كه عين پسره ي توي -ناگهان بالتازار- آروم راه مرفت و سايه ي ممد آقا ر روي شونش مديد به ساعتش نگا كرد ... ۱۱:۰۲ دقيقه بود ... چهار راه ابوطالبم بجز اينجه هم سبزه ي دگه اي ندره ... يك هو يگ چيزي عين بروس ويليس كه سوار موتور بود توي -پالپ فيكشن- از هم دور شخله وار آمد ... ب ب ب ب ب ب بله ... هم خوده فاطي تارانتينو بود ... با همون عينك بزرگ روي چشاش و اوو طرز راه رفتنش كه بچه هاي چهارراه بهش موگوفتن -داش فاطي- ... از بس كه جواد بود ولي خب اونا كه دركشه ندرن ... به هر حال ما كه فاطي ر از قبل مشناختم ...
ممد و متي و فاطي كنار هم روي سبزه ها نشستن ... البته اي ي قد حواسشا به حاج آقاي شيكسپير داغ رفته بود كه يادشا نبود ايجا نمشه اي طور نشست و مي ين ميگيرنت و موبورن ... ولي خب فعلا كه مشه ... پس نشستن ...
دو ساعت و بيست و سه دقه گذشت ... تازه يادشا افتاده بود كه چقد گوشنشايه ... خواستن بلند برن كه از همو اغذيه ي اوو بر خيابون سه تا همبر بخورن كه يگ باره يك كاميون كه از فلكه فردوسي به سمت چهارراه ابوطالب ميامد به خاطر سرعت زيادش منحرف مره و هر سه تا ر باهم زير موكونه ... بهتر بوگوم: هر سه تا ر له موكونه ...
از اينجايه كه مو وارد داستان موروم ... اول معرفي كونوم ... مو كامبيز پولانسيكيوم ... نمدنوم چرا اون سه تا هميشه بهم موگوفتن تو سوسولي ولي خب هر كي اسمش كامبيزه كه دليل نمره سوسول بشه! ... به خاطر پوز زني اونايم كه شده يگ ماه تمام رفتوم توي مغز پايين خيابون و شهرك عربا و خين عرب و اوو طرفا كه مشهدي حرف زدن ر ياد بيگيروم ... اي قد تمرين كردوم كه دگه خود مشهديا هم بهم موگوفتن دهاتي ... البته ايي رم كه ميبينن مو از اول تا اينجا دروم اي ي طور حرف مزنوم خب والا دست خودوم نيه ... عادت كردوم ...
بگذرم ...
مو كه تمام مدت كيشيك اوو سه تا ر مكشيدوم بعد از له شدنشا زير كاميون بدو بدو رفتوم و عين ال چيوو ي -امورس پرروس- از توي جيب كافشن متي همون استوري بوردا ر كش رفتوم ... بدو بدو آمدوم خانه ...
كافشن چرمومه درآوردوم و گوفتوم اي ي هر چي هست مو بايد بسازومش ...
شروع كردوم به خواندنش ... اي طور نوشته بود:

شخصيت ها: مرد -  زن  - شوهر زن

نماي ۱: روز - داخلي - اتاق مرد
صداي موسيقي لارگو از كنسرت پنجم باخ (با هارپسيشورد) در فضاي اتاق ميپيچد... كلوز آپ يكي از اسپيكر هاي كامپيوتر را ميبينيم ... پن از اسپيكر (از راست به چپ) در اتاق ... كتابهايي كه در قفسه هاي سفيد رنگي به طور نامرتب گذاشته شده اند ...(ادامه ي پن) يك كاور خاك گرفته ي خالي سه تار كه داخل يكي از قفسه ها افتاده ... (ادامه ي پن) روي ديوار كه ده دوازده تا تكه هاي كاغذ چسبيده شده ... (ادامه ي پن- و توقف روي مرد - پن ۱۸۰ درجه اي) مرد روي تخت نشسته و كتاب -مكبث- ميخواند ... (دوريبن روي مرد چند لحظه اي ميماند) مرد به آرامي كتاب را پايين آورده و بدون كوچكترين هيجان و تغييري در اعضاي صورتش كتاب را كه تا وسطش خوانده برعكس روي تخت ميگذارد (دوربين همچنان روي اون متوقف است) از بيرون كادر كاغذ و خودكاري برميدارد و حدود ده ثانيه چيزي مينويسد (دوربين ثابت رويش متوقف است)... كاغذ را روي كتاب ميگذارد... (تيلت به بالا) بلند ميشود و بلوز كاموايي به تن ميكند و روي شلوار جين آبي اش مي اندازد ... كت ساده و گشادي را روي آن ميپوشد (دوربين او را تعقيب ميكند) و در حالي كه به كلاهي كه به دسته ي تخت آويزان است نگاه ميكند از اتاق خارج ميشود.

نماي ۲: روز - خارجي - بيرون خانه ي مرد
(مديوم شات با زاويه ي حدود ۴۵ درجه از در خانه مرد) مرد آرام از خانه خارج ميشود ... در حاليكه سرش پايين است آهسته قدم برمي دارد و به دوربين نزديك شده و از قاب خارج ميشود.

نماي ۳: روز- داخلي- اتاق مرد
دوربين از لاي در اتاق كه باز است عقب ميكشد و مسير تخت (كه چسبيده به در اتاق است) را طي ميكند تا به كتاب و آن كاغذ رويش برسد ... لحظه اي مكث ميكند ... آرام به سمت كاغذ حركت ميكند ... روي آن نوشته: -گيريم كه الان رفتم به ممد گفتم ... اونم به فاطي گفت... بعدش كه چي؟... من كه دوست دارم مكبثم شلوار جين بپوشه و بره تو شهر... اونموقع جنگشم معني ميده... قتل پادشاه هم همينجور... پس كجا الاغ -ناگهان بالتازار- رو بيارم؟ ... ميرم پيش ممد!-

***
{مطالبي كه خوانديد درباره ي توليد فيلم -مكبث در مشهد- بود از كتاب -كامبيز از زبان كامبيز- نوشته ي مهدیانو سالویاتی دو سانتوس پریه را از جمهوری خلق گواتمه له }

 

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 22:55 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com