تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - دیگه چی میخوام؟؟؟ ... بهم میگی؟

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


 

گول نخوري ها ... ميخوام فقط امروزمو برات تعريف كنم ... داستانم نميخوام بگم ...
اينقدر خوب بود كه اگه خودت اگه برام تعريفش ميكردي ميگفتم يه عالمه خالي قشنگ برام بستي.
صبح چند دقيقه مونده به هفت بيدار شدم ... البته حدود يه ربع به سه هم بيدار شده بودما ولي خب بعد يه ربع خوابيدم و چند دقيقه به هفت بيدار شدم.
ديشبم كه بيست دقيقه به ده خوابيده بودم و هر جور حساب كني امروز صبح كه بيدار شدم يه ذره هم كمبود خواب نداشتم ...
توپه توپ ...
وقتي بيدار شدم اينقدر ابر توي آسمون بود كه چراغاي خيابون هنوز روشن بود ... بارونم كه ميومد چه جورشم ... اينقدر ميومد كه وقتي خواستم روزنامه رو از صندوق پست بيارم كاپشنم خيسه خيس شده بود.
داشتم ميگفتم ... يه صبحانه ي توپ خوردم ...
نون سنگگ داشتيم كه ديشب بابام گرفته بود ... مرباي هويجم داشتيم كه سه روز پيش مامانم درست كرده بود و منم هويجاشو خورد كرده بودم ... چايي رو هم كه يه ساعتي بود دم كرده بودن ...
چايي - پنير سفيد (پنير عشق من) - مرباي هويج - نون سنگگ.
شده بود حدود هفت و نيم ...
رفتم طبقه ي پايين كه درس بخونم ... اي واااااي.
اول به مقاله ي توتم و سينما از سام ردي شروع كردم ... از كتاب بيل نيكولز ...
يعني چي داشتم ميخوندم؟!!! ... هموني كه هر جور بخونيش و هر چي هم ازش بفهمي فقط بهم ذوق ميده و همين و بس.
شد حدود نه و ده دقيقه ...
همسايمون زنگ زد و دو تا شير برامون آورد ...
شيرها رو بردم بالا و گذاشتم توي يخچال و يه نارنگي هم ورداشتم و دوباره اومدم پايين ...
نوبت مرور نوشته هام بود ... تاريخ سينماي اريك رود ... درست قسمت دهه ي ۱۹۳۰ بود ...
پنج تا از برگه هامو كه خوندم فقط ديدم ديگه ناي رفتن به برگه ي بعدي رو ندارم ... حدود يازده و ربع هم بود ... بارونم كه ميومد ولي نه به شدت صبح.
اومدم بالا ... صفحه ي ادب و هنر رو آوردم كه توش همه ش سينما داره ... يه ذره شو خوندم ديدم دو تا گزارش بلند داره كه هيشكدومشو دوست ندارم و رفتم صفحه ي ورزش ...
اذون گفتن ...
جنگي نماز و خوندم و با مامان رفتيم نهار ...
ديگه از نهار نگم كه ديوانه بود ...
شده بود حدود دوازده و ربع ...
يه ذره ي ديگه روزنامه خوندم و اون گزارشاي طولاني رم تموم كردم ... در همين حين مامان كه داشت شبكه خراسان ميديد و اول يه آهنگ از بنان گذاشت و بعدشم يه سنتي ديگه از يه گمنام ولي بد نبود.
يه هو برنامه ش عوض شد و اختتاميه جشنواره كوثر رو گذاشتن ... خب منم كه نديده بودم.
اونم ديدم و شد حدود يك ...
اينم يادم رفت كه بعد از نهار هم قرص كلسيمم خوردم ...
يه ذره دو خودم چرخيدم و آماده شدم كه برم كلاس ...
جلسه ي دوم كلاس عكاسي و تصويربرداري ...
همينجوري عين بز ميخنديدم و اومدم بيرون كه برم كلاس ...
مطمئنم كه نميتوني حدس بزني چي داشتم توي راه ميخوردم؟
دقيقا يه سيب گنده ميخوردم ...
بارون بند اومده بود و هوا ديوانه ... به قول كيارش تو كي اي هوا ديگه.
به محض اينكه رسيدم ايستگاه اتوبوس خط ۱۲ كه من ميخواستم باهاش برم جلوي پام ترمز زد ...
رفتم بالا و دستامو به دو تا صندلي هم گرفتم ... دو تا صندلي رديف آخر قبل از ميله و طرف چپ اتوبوس ... همونجايي كه هميشه وايميستم و معمولا هم پر ميشه ولي خالي بود.
يه ربع به دو رسيدم دم در پارك ...
اينور خيابون كه اومدم يكي از بچه هاي كلاس كه متولد ۱۳۵۴ هم هست تازه از ماشينش پياده شد و اون هفت هشت دقيقه اي رو كه بايد توي پارك پياده ميرفتم رو هم تنها نبودم و باهم حرف زديم.
آقاي گيلاني فر هم اومد سر كلاس و تا ساعت پنج همينجوري ذوق ميكردم از چيزايي كه فوق العاده خوشايند بودن و البته چندتاييشون هم جديد بودن و نميدونستم.
كلاس تموم شد ...
بارون لايت دوباره داشت ميومد ... در اين حد كه فقط رفع تكليف باشه و‌ آسمون بگه من پنج و ربع هم باريدم.
اين بچه ي كلاس كه ماشين داشت گفت ميرم طرفاي خيابون مهدي و اگه مسيرتون اون طرفي هست كه بياييد با هم بريم (چون خيلي زياد مودبه با منه كه نه سال ازش كوچيكترم هم شما شما حرف ميزنه!)
توي راه كلي از علي حاتمي و دلشدگان حرف زد و البته زديم ... چون جلسه ي اول كلاس عكاسي كه آقاي گيلاني فر ازم پرسيد فيلم محبوب ايرانيت چيه منم گفتم دلشدگان.
از سر چهارراه مهدي كه پياده شدم اونور خيابون اتوبوسي كه ميخواستم باهاش برم پشت چراغ قرمز بود ... تا ايستگاه هم يه دقيقه راه نبود و چراغ قرمز هم حدود سي ثانيه وقت داشت تا سبز بشه ...
همچين بود كه يه قدم مونده بود برسم ايستگاه اتوبوسه هم ترمز زد ... عين ظهر ...
باهاش اومدم تا دم ميدون فردوسي ...
اونجا پياده شدم ولي از راه كوچه ي كنار پمپ بنزين ابوطالب كه هميشه ميومدم نرفتم ...
از راه ميدون فردوسي به ميدون راهنمايي اومدم ...
دقيقه همون مسيريه كه اگه قرار باشه دوازده ظهر دوم مرداد هم اين مسير رو برم قطعا پياده ميرفتم ... هميشه با اين تيكه و اون درختاش خيلي حال كردم ...
همچنان همون يه ذره جهت رفع تكليف بارون ميومد ... كلاه كاپشنمم كه روي سرم بود ...
همه راه رو پياده اومدم ...
رسيدم خونه و شام خوردم ... اخبار ورزشي ديدم ... به علي تلفن كردم ... كامپيوترو روشن كردم ...
اينك آخرالزمان رو گذاشتم كه ببينم ...
دقيقه ي يه ساعت و دو دقيقه ش ناصر زنگ زد ... از بچه هاي ارشده ولي خب چون هم ورودي ايم رابطه مون قطع نشده ...
زنگ زد كه بگه انتخاب واحد ديگه يه هفته مونده به كنكور ارشد نيست و مهلتش شده يه ماه و پنج روز ... يعني از اول هفته ي ديگه ...
اينو گفت كه بگه اضطرب نداشته باش ...
قطع كردم و به حسين هم گفتم كه انتخاب واحد جلو اومده و اونم كلي خرذوق كرد.
دوباره نشستم پاي كامپيوتر رو خواستم پلي رو بزنم كه بقيه ي آپوكاليپس نو رو ببينم كه گفتم خداييش حيفه نيام و اين سوال رو ازت نپرسم ... واقعا من ديگه چي ميخوام؟
حداقل امروز ... واقعا ديگه چي ميتونست بهش اضافه بشه؟
ديواااااااااااااااااااااااانه بود ... توپه توپ بود ...
دستش درد نكنه.

 

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 22:12 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com