تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - افسانه ی زن دانا

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


 

{ استنلي كوالسكي (مارلون براندو) در فيلم تراموايي به نام هوس ميگه: - تا حالا هيچ زني رو نديدم كه بدون تعريف ديگران از خودش فكر كنه قيافه ش قشنگه! - }

 

یكي بود يكي نبود ... توي گنبد كبود ... يه ابر بزرگي بود ... كه از بس گندلي بود ... تموم خورشيدمو پوشونده بود ...
اما داستان ما ... نه توي آسمون بود نه توي ابرا ميگذشت ... ماله اينجاست ماله اين زمين نرم...
اما نه ... نرمم نبود ...
يه جايي اونجاها كه كوه بلند ... زور ميزد دست بزنه به آسمون ... يه دهي بود پر آدم ... پر دوست داشتن و آرزوي ديدن ...
يه عده ساده و بي ريا بودن ...
بقيه خر! اما به خيال خود عالم دنياها بودن ...
يه عده ميفهميدن ... اما چون نون توي نادوني بود ... طفليا خود به خود احمق و بي مخ شده بودن ...
خلاصه يه جايي بود عين زمين ...
اما اون بالاي كوه ... جايي كه قله ي اون خدا خدا ميكرد يه بار برسه به آسمون ... كلبه ي كوچيكي بود ...
همه ي افسانه ها ماله همون يه كلبه بود ...
يه عده ميگفتن كلبه يه جادوگر داره ... با موهاي بلند و ناخون دراز و دندون گراز ...
بقيه ميگفتن شكل فرشته هاست ... لباس سفيد و گيس افشون با صورت روشن ...
ولي همه ي اينا ماله قديما بود ...
الان همه ميدونستن اون بالاها ... كه نزديك آسموناست ... يه آدم هست عين اونا ...
البته اينو به بقيه ميگفتن كه اونم مثل ماهاست ... آخه خودشون هم ميدونستن كه اون كجا و اينا كجا ...
كسي نديده بودش ... باهاش هم حرف نزدن ... حتي يه صدا هم نميومد ...
ولي ميدونستن يكي هست ... يكي اون بالا كه خيلي وقته اونجاست ... و مطمئن بودن فقط يكيست ...
چون از پايين كوه ... جايي كه همه عين هم بودن يا شايدم ميخواستن اينجوري باشن ... هفته اي يه بز ميفرستادن بره بالا ...
يه بز كوهي چاق ... كه به شاخش يه عالمه كاغذ وصل بود و به گردنش غذا ...
توي كاغذا هم هيچي نبود جز سوالاي مردم ده ... هي ميپرسيدن و ميپرسيدن ... و آخر هفته فقط يه كاغذ به شاخ بزه بود كه اونم جواب همه شون بود ...
مردم ده ذوق ميكردن و فكر ميكردن كه چي ميتونن هفته ي ديگه بپرسن ... هر چند اينم خودشون ميدونستن كه فقط فكر ميكنن كه فكر ميكنن ...
هفته هاي ميومد و پر ميكشيد و ميرفت و همه خوشحال از اينكه هر چي به مغزشون (!) ميرسيد و نميفهميدن يكي بود جواب بده ...
گذشت و گذشت تا اينكه يه روز كه اون ابر سياه گنده دست از عقده بازياش برداشته بود و گذاشت يه ذره از نور خورشيد به مردم ده برسه يه هو توي اون هواي نيمه ابري و نيمه آفتابي يه رعد و برق زد و همين باعث شد يه جرقه ي گنده توي مغز ميز قلي خان زده بشه ...
ميز قلي خان دوازده ساله كه بچه ي هفتم يه خانواده ي درجه ي هفتم اون ده بود نه بچه ي كدخدا بود و نه درس خونده بود ... ولي مامان باباش از همون موقع كه فرق ديوار كاه گل رو با باباش نميفهميد صداش ميزدن ميز قلي خان ...
در هر صورت اون جرقه اينقدر گنده بود كه چيزي نمونده بودي مخ ميز قلي خان رو منفجر كنه ولي از اونجايي كه همه چي روي حساب كتابه يا شايدم بايد اينجوري باشه اون جرقه فقط در حدي بود كه مخ ميز قلي يه تكوني بخوره و منفجر نشه ...
ميز قلي خان سريع گوسفنداشو ول كرد و رفت يه كاغذ و خودنويس آبي رنگ  برداشت و اول يه ذره صبر كرد تا تكون هاي مغزش آروم بشه و بعد از چند دقيقه كه حس كرد مغزش ثابت شده شروع كرد به نوشتن و نوشتن و فكر كردن و نوشتن و فكر كردن و . . .
چند روزي (كه البته هيشكي نميدونه دقيقا چند روز بوده) گذشت ...
ميز قلي خان از جاش بلند شد ...  سينه اي سپر كرد و با غروري كه تا اون زمان هيچ موقع تجربه نكرده بود يه نگاهي به همون تك شعشعه ي خورشيد انداخت و ميخواست ادامه ي اون شعشعه رو بگيره تا برسه به خورشيد كه يه كفتر كه معلوم نبود اينجاي قصه چيكار ميكنه اونو مورد عنايت قرار داد ...
ميز قلي خان با دستمال گلگلي كه توي جيب شلوار جينش داشت صورتشو پاك كرد و گيوه هاشو پا كرد و دوون دوون رفت به سمت خونه شون ...
اول مادرشو ديد ... تا گفت: -سلام نه ن...!- يه هو يه سيلي اومد خورد تو گوشش و از اونجايي كه به خاطر اون رعد و برق چند روز پيش (كه هنوزم هيشكي نميدونه واقعا چند روز بوده) جاي مخش توي جمجه ش لق شده بود مخ بيچارش دوباره يه تكون خورد ولي سريع نشست و نذاشت تكونش بيشتر شه ...
دوباره سينه شو سپر كرد و يادش افتاد هر آن ممكنه به خاطر حاشيه رفتن سيلي دوم باز فرود بياد و اين بود كه از نگاه كردن به شعشعه ي خورشيد فاكتور گرفت (هر چند ممكنه اين فاكتور گرفتنش به خاطر اينكه ديگه نميخواست كفتر ناخونده اي پيدا بشه باشه و يا اينكه ميدونست از زير سقف خونه خورشيد ديده نميشه هم بوده باشه!) و بلند داد كشيد: همه تون اشتباه ميكردين كه اون زن دانا بالاي كوه زندگي ميكنه.
مامانش كه انگار همون رعد و برق اينبار اونو گرفته باشه گفت:- چطور جرات ميكني قلي نادان ... وي بيش از هر كس به مردم ده تو خدمت كرده و پاسخ پرسش هاي ايشان را مرحمت نموده ... بس است ديگر ... به گستاخي ات پايان ده.-
ميز قلي خان كه از اول عمرش (يعني همون وقتي كه فرق بين ديوار كاه گلي رو با باباش تشخيص نميداد) هميشه از اين طرز حرف زدن مادر و پدرش و بقيه ي مردم ده بدش ميومد اينبار به اين نتيجه رسيد كه به جاي اينكه به اين بد اومدن فكر كنه بهتر به حرفي كه ميخواد بزنه فكر كنه و گفت: نه نه چند روزه كه دارم فكر ميكنم و بلخره تونستم ۹ تا دليل بيارم كه اون كسي كه اون بالا زندگي ميكنه زن داناي افسانه هاي شما نيست ...
قلي خان همينجوري كه داشت اينا رو ميگفت مدام عكس العمل هاي مادرش رو هم زير نظر داشت و اولين چيزي كه فهميد اين بود كه مادرش بيشتر از اينكه به مفهوم حرف ميز قلي توجه كنه و از اون جا بخوره همه ش داشت به اين فكر ميكرد كه واقعا ميز قلي چند روزه كه داشته فكر ميكرده؟
ولي خب ميز قلي شانس آورد كه اون رعدي كه به كله ش خورد درست به بهترين نقطه اصابت كرده بود و اون حالا ميتونست به راحتي و با يه تحليل ساده بفهمه كه مادرش توي همون كلمه هاي اول حرفش گير كرده و هنوز آخر جمله ي قلي نرسيده و هنوز داشت با خودش فكر ميكرد كه آيا ميشه اين رفتار مادرش رو تعميم بده يعني از اول عمرش هر موقع يه جمله ي طولاني و يه ذره پيچيده به مادرش ميگفت اون توي همون كلمه هاي اول گير ميفتاده يا نه كه يه ضربه ي كوچيك به كله ش زد تا يه ذره مخش تكون بخوره و از اين فكرا بياد بيرون و حرف اصليشو بزنه ...
گفت نه نه جان يه دقيقه گوش كن (نه نه ش همچنان داشت به اينكه واقعا قلي چند روز داشته فكر ميكرده فكر ميكرد) من دليلهامو ميگم و بعد تو بگو من راست ميگم يا نه ...
مادرش هم كه درست نفهميده بود جريان چيه گفت بايد باباتم اينجا باشه (ديگه دليل اين حرف هم كه براي قلي تابلو بود ... شايد نه نه ي قلي بين حرفاي قلي وقت ميكرد تا از باباي قلي بپرسه واقعا قلي چند روز فكر ميكرده!)
در هر صورت نه نه و بابا و شش تا خواهر برادر قلي و يه عالمه از مردم ده جمع شدن كه ببينن اين ميز قلي خان چي ميخواد بگه ...
ميز قلي يادش افتاد كه بهترين كار اينه كه سينه شو سپر كنه و دنباله ي شعشعه رو بگيره تا به خورشيد برسه و اينكارو هم كرد و البته بعدش هم يه خنده اي كرد (چون از اون كفتر ديگه خبري نبود) و سينه شو صاف كرد و گفت: گوش كنين ... هيچ حاشيه اي نميخوام برم ... ۹ تا دليل ميارم كه اون بالاي كوه زن دانايي وجود نداره ...
بين مردم همهمه شد ... گوسفندا بع بع ميكردن و كفترا پركار شدن ... ميز قلي كه حس كرده بود ديگه داستانو زيادي كش داده گفت به نظر من اوني كه اون بالاست يك -زن دانا- نيست و دليامم اينان:
۱- اون يك زن نيست چون ۳۲ سال اون بالا تنها زندگي ميكنه و چون ۳۲ سال بيشتر از يك روزه يعني اون بيشتر از يك روز با كسي حرف نزده پس اون زن نيست.
۲- اون زن نيست چون هر هفته جواب سوالاي شما رو كامل و دقيق و بدون جا انداختن چيزي ميده (حالا ممكنه كوتاه هم باشه).
۳- اون زن نيست چون به غذا و هر چيزي كه هر هفته براش ميفرستيد قانعه و هيچ موقع توي دست نوشته هاش نگفته بيشتر ميخوام.
۴- اون زن نيست چون شرط لازم براي جواب دادن به سوالهاي شما فكر كردنه و اون جواب سوالاي شما رو ميده.
...
اينجا بود كه يه صداي كلفت كه معلوم نيست ماله كي بود (يا شايدم چون ميز قلي تموم تمركزش توي درست خوندن نوشته هاش بوده نفهميده كي حرفشو قطع كرده) حرف ميز قلي رو قطع كرد و گفت: -ولي اون كسي كه اون بالاست ۳۲ ساله داره يه كار تكراري انجام ميده پس اون يك زنه- و دوباره همهمه شد و حرف اونو تاييد ميكردن ولي ميز قلي يه راه حل خيلي ساده داشت و فورا جواب داد: خب اينكه اشكالي نداره چون توي هر قانوني درباره ي آدما وجود يك يا تعداد كم استثنا چيز طبيعيه ...
حالا بقيه شو گوش بدين ...
۵- اون زن نيست چون با اون حجم مشكلاتي كه براش فرستادن كه حداقل نصفش هم مشكل احساساتي بوده اون تا الان حداقل ۳۲۰۰۰ بار بايد ميومده پايين كه ببينه فلان كس كي بوده كه اون مشكل رو داشته كه البته تا الان نيومده.
۶- چون تنهاست و نميتونه خودش رو به كس ديگه اي ثابت كنه پس امكان نداره زن باشه.
۷- اون زن نيست چون خواسته با دادن چيزايي كه ميدونه به بقيه باعث پيشرفت اونا توي زندگي و حل مشكلاتشون بشه.
۸- اون زن نيست چون وقتي بدونه اينجا بهش ميگن زن دانا و اينقدر طرفدار داره براي نشون دادن خودش هم كه شده بايد تا الان ۶۴۰۰۰ بار ميومد پايين اما نيومد.
۹- و در نهايت اون دانا نيست چون ۳۲ ساله تنها اون بالا زندگي ميكنه.

ميز قلي خان يه نفس راحت كشيد ... همهمه اي ديگه نبود ...
چند دقيقه همينجور گذشت تا يكي بلند داد كشيد: -مردم ده من يه فكر دارم ... براي اينكه ببينيم قلي راست ميگه يا نه بياين يه نامه بديم به زن دانا و ازش بپرسيم آيا تو زن دانا نيستي؟-
همه تاييد كردن و خوشحال از اينكه يه محك براي درستي حرفاي قلي وجود داره بدو بدو رفتن كه بز ديگه اي رو حاضر كنن ...
البته اين قلي خان جزو اون همه نبود ...
ميز قلي خان فقط ميخنديد ...
نه به مردم ... نه به اون زن ... نه به كفتر ...
ميخنديد به اينكه چرا اين مردم از بزرگترين چيزي كه لذت ميبرن اينه كه توي يه پارادوكس گير كنن ...
يه پارادوكس به اندازه ي زندگي ... يه پارادوكس كه حتي خودشونم نفهمن يه پارادوكسه ...
اما نه كفتره باز پيداش شده ...
اومده تا پرده هاي رو جمع بكنه ... پرده هاي قصه رو ميگم ...
ولي انگار از خونه صداش كرده بودن ...
كفتر رفت تا ببينه اهل خونه ش چه كارش دارن ...
قصه ي ما به سر رسيد و كفتر هم . . .

 

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 0:27 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com