تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - هتل چندضلعي ها و آرزوهاي برآورده نشده ي من

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


 

آدرس رو درست اومده بود ...
مربع رو ميگم...
آدرس رو درست اومده بود ... هتل چند ضلعي ها .... ساختمون عجيبي داشت! ... ساختمون پر از پنجره بود كه بعضي از پنجره ها سياه و بعضي آبي و بعضي حتي صورتي با پرده هاي سفيد و تميز و بعضي خاكستري و كثيف و چرك بودن.
مربع توي دلش خنديد و گفت اينم حتما از اون طرح هاي معماري اين تازه فارغ التحصيلهاست و حتما ميخواسته با اين طرح بگه دنيا رو تكون داده. ... ولي اين حرفها مهم نبود ... اون براي كار مهمتري اينجا بود .... امري كه دايره بهش داده بود و ازش خواسته بود سري به اين هتل بزنه.
دايره معمولا به كسي نميگه چرا و براي چي اين كار رو بهش امر ميكنه و حتي قراره بعد از اينكه اينكارو انجام داد چه اتفاقي بيفته و يا اصلا اين كار چه نفعي براي كي داره ... و البته هر كسي اگه به دايره بودن دايره پي ببره و فكر نكنه كه اون هم عين اون چندضلعي هاي معمولي هست اونوقت ميفهمه كه بايد انتظار امر دايره رو بكشه و تموم نيرو و جونش رو براي انجام دادنش بذاره.
ولي مربع يه آن يادش رفت كه بايد از اين به بعد چه كار كنه ... به كاغذي كه از منشي دايره گرفته بود نگاه كرد: -در هتل چندضلعي ها اتاقهاي سه و هشت خط رو فقط ببين و هيچ حرفي نزن- ... همه ش همين بود ...
مربع وارد هتل شد ... تمام ديوارها پر بود از فلش ها و پاره خط ها و چندضلعي هايي كه با زاويه هاي مختلف نسبت به كف سالن نقاشي شده بودن ... نه پيشخوني داشت و نه پذيرشي و نه هيچ كس ديگه ... روي ديوار سمت چپ يه تابلو بزرگ بود كه توش يه عكس تمام قد از دايره با ژست هميشگي و مهربونش قرار داشت ... مربع به نشانه ي احترام سعي كرد اداي لوزي رو دربياره و يه ذره خم شد ... در همين حين متوجه يه نيم خط شد كه زير تابلو بود ... نيم خط رو ادامه داد تا به راه پله هايي رسيد ... نقاشي هاي توي سالن روي ديوارهاي راه پله ها هم بود و انگار تنها زينت اين هتل همين اشكال بودن.
مربع كار مهمتري داشت و به اينا توجهي نكرد.
. . .
اتاق سه خط رو پيدا كرد ... اتاق در نداشت ... نگاهي به داخلش انداخت بدون اينكه بره تو!
اينجا در اصل يه اتاق بزرگ بوده كه با يك ديوار از وسط جدا شده بود ... سمت راست قسمتي بود با ديوارها و كف سبز رنگ و تقريبا تميز كه بعد از كمي دقت مربع متوجه لكه هاي خيلي كوچيك سياهي شد ولي خب اينقدر اين قسمتش تميز بود كه بشه از اين لكه هاي سياه و كثيف گذشت.
مربع سرشو چرخوند تا سمت چپ رو نگاه كنه ...
واقعا تعجب كرده بود ... اينجا هيچ شباهتي به جاي زندگي و حتي يه هتل نداشت ... قستمهايي از ديوار صورتي بود و قستهايي سبز و يه جاهايي لكه هاي خاكستري و اون گوشه و تقاطع ديوارها يه قسمت سياه بزرگ كه البته اينقدر لكه هاي سفيد بينش بود كه معلوم نبود اينجا سياهه يا نه ... البته اينقدر اين قسمت بي در و پيكر بود و رنگ تو رنگ كه واقعا نميشد تشخيص داد كه اينجا بلخره روشنه يا تاريكه يا تاريك روشنه يا اصلا چيه.
مربع نفسي كشيد و ترجيح داد اول بره قسمت راست.
يه مثلث رو ديد ... به نظر متساوي الاضلاع هم ميرسيد ... با اضلاع حدود سي و سه چهار سانتي متر. به راحتي توي قستمش حركت نميكرد ولي خب تند تند از يك طرف به اون طرف ميرفت و يه چيزايي رو برميداشت و اون طرف ميذاشت و باز يه چيزاي ديگه اي رو از يه طرف ديگه ميبرد اونطرف ... و اين وسط بعضي وقتا هم به ديوار ميخورد ولي خب به نظر ميرسه كه فقط ميخواست كارش رو انجام بده و همچين مهم هم نبود براش مربع اونجا باشه يا نه چون انگار اصلا اونو نديده و فقط همينجوري از اين ور به اون ور ميرفت.
البته قستمش خيلي شلوغ بود و واقعا مربع نميفهميد چرا بعضي چيزا رو از پنجره اي كه باز بود و نسيم خنكي هم از اون توي اتاق ميومد بيرون نميريخت.
مربع حسابي اين قسمت رو آناليز كرده بود و ترجيح داد بره و بقيه ي قسمتها رو ببينه تا بفهمه اصلا اينجا كجاست و يا شايد هم بتونه بفهمه دايره براي چي بهش گفته بياد و اينجا رو ببينه ...
از اون قسمت اومد بيرون و رفت به قسمت چپ ... همون اتاق چپي كه توي اتاق سه خط بود.
اونجا هم يه مثلث بود كه گوشه ي اتاق زير پنجره ي بسته نشسته بود و دو تا ضلع پايينش رو جمع كرده بود به سمت مركزش ... ولي مربع هر چي با خودش كلنجار رفت ديد نميتونه به اين متساوي الاضلاع بگه .. حتي نميتونست بهش متساوي الساقين بگه.
واقعا اين چه موجودي بود؟
با اينكه فقط سه ضلع داشت ولي هر كدوم يه اندازه بودن جوري كه دقيقا ضلع قاعده ي مثلث معلوم نبود و يه جوري نشسته بود روي زمين كه راس يكي از اضلاعش روي زمين بود و اون يكي راسش كه قرار بود مثلا اون هم روي زمين باشه ده يازده سانتي متري بالاتر از زمين بود.
مربع با خودش فكر كرد ... شايد دايره ميخواسته با نشون دادن همچين موجودي يه جوري به اون بفهمونه كه قدر مربع بودنش رو بدونه ... ولي خب اين نتيجه زيادي كليشه ايه و دايره قطعا ميدونسته كه مربع دوست نداره به اين نتيجه هاي كليشه اي فكر كنه چون يه جورايي خوده دايره اين فكرها رو يادش داده.
پس چرا مربع الان اينجاست و داره به همچين موجودي نگاه ميكنه؟
واااي ... چي داشت ميديد؟!!! ... اون موجود يه هو عوض شد و شد يه مثلث متساوي الاضلاع با ضلعهايي همون حدود سي سانتيمتر و شروع كرد جست و خيز كردن و از اين طرف به اون طرف رفتن ولي اينقدر سريع اتقاق افتاد كه مربع تا اومد خوب بهش نگاه كنه يه هو دوباره عوض شد ولي اينبار به اون شكل اول برنگشت و شد يه مثلث ديگه كه هر ضلعش يه اندازه داشت و باز رفت گوشه ي اتاق و همونجوري يه جا ساكن موند و به روبرو خيره موند.
اين ديگه چه موجودي بود؟ ...واقعا كاراش به نظر مربع اينقدر غيرمنظقي ميرسيد كه حد نداشت ...
مربع برگشت و تصميم گرفت كه از اتاق سه خط بره بيرون و دنبال اتاق هشت خط بگرده.
در همين حين كه داشت ميومد بيرون يه هو يه مثلث كوچيك سبز رنگ متساوي الاضلاع خيلي خوشگل كه هر ضلعش به زور به دوازده سانتيمتر ميرسيد از زير ضلعش رد شد و رفت توي قسمت سمت راست اتاق سه خط ...
همينجوري كه مربع داشت ميومد بيرون به اين فكر ميكرد كه خب اين شبه مثلثي كه سمت چپ اتاق زندگي ميكرد چرا وقتي متساوي الاضلاع شد و شروع كرد به ورجه ورجه كردن حداقل نكرد كه اون سياهي ها رو تميز كنه و يا بره و اتاقش رو يكرنگ كنه ... ولي از اين فكر خودش خندش گرفت چون به خودش گفت اون اگه ميخواست همچين كاري در حق خودش بكنه حداقل يه كاري ميكرد كه اضلاعش يه ذره موزون تر بشن و لااقل تلاشش رو ميكرد كه متساوي الساقين بشه.
نميدونست چي بگه ... اون زندگي خودش رو داشت ... خدا ميدونه توي تغيير شكل بعدي چه ابعادي ميخواست به خودش بگيره.
ته راهرو يه نور زياد ميومد كه ميشد با اون عكسهاي مختلف از دايره رو روي در و ديوار راهرو و البته ادامه ي اون نيم خطي كه از طبقه ي پايين بودو تشخيص داده.
مربع در حين اينكه داشت به سمت ته راهرو ميرفت به اين هم فكر ميكرد كه عكسهايي كه از دايره توي راهرو ديده با اونهايي كه طبقه ي پايين و يا توي قسمتهاي چپ و راست اتاق سه خط ديده فرق ميكنن ... انگار هر عكس يه جور خاصي داره به دايره نگاه ميكنه ... ولي خب دايره كه از هر زاويه اي هميشه دايره است!
رسيد به اول اتاق هشت خط... اينجا هم عين اتاق قبلي دو قسمت شده بود ... راست و چپ.
قسمت راستي تماما سياه و خاكستري تيره بود و لكه هاي سفيد هم بودن كه اول از همه نظر رو به خودش جلب ميكرد ولي اونچه رنگ غالب اتاق بوده همون تيرگيها و خاكستري ها بودن ... پنجره باز بود ... يه پنجره اي كه پرده نداشت ... واي كه چه بوي گندي ميومد! ... چرا پنجره رو نميبندن؟
مربع بدون هيچ فكري رفت كه پنجره رو ببنده ولي به محض اينكه پاشو گذاشت توي اين قسمت ديد يه هشت ضلعي گوشه ي اتاق هست.
با اينكه هشت ضلع داشت ولي به عجيبي اون مثلث قبلي نبود چون از هشت تا ضلعش پنج تاش تقريبا يه اندازه بودن (يه ذره بيشتر از سي سانتيمتر!) و يكيش خيلي كوتاه بود و طول دوتاي ديگه بيشتر از اون بود و كمتر از اون پنج تاي ديگه.
معلوم نبود چرا روي كوتاهترين ضلعش نشسته ... خب اگه يه ذره فكر ميكرد ميفهميد كه هفت تا انتخاب داره كه هر هفت تا بهتر از اين هستن ولي خب معلوم نبود چرا اينجوري خواسته ... قطعا خودش اينجوري خواسته بود ... چون كافيه يه تكون كوچيك به خودش بده چون به هر طرف كه ميچرخيد و روي هر ضلع ديگه كه مي نشست ثبات بيشتر داشت نسبت به اين حالت ولي خب حتما اين فكر رو نكرده بوده ديگه.
اينجا هم يه عكس دايره بود ... ولي مربع هر چي فكر كرد ديد اين عكسه كوچكتر از اوناي ديگه است و البته با اونا هم فرق ميكنه.
اوه اوه ... اون چي بود ديگه؟ ... وقتي نور پنجره افتاد روي اون هشت ضلعي مربع ديد كه اون پنج تا ضلعي كه تقريبا هم اندازه بودن سبز رنگن ... دقيقا همون نوع سبزي كه توي قسمت راست اتاق سه خط ديده بود ... خب اين يعني چي؟
اوه راستي مربع يادش رفته بود كه بهتون بگه تموم مشاهداتش رو توي يه دفترچه يادداشت كه يك پاره خط بود يادداشت ميكنه ... مشاهدات اين اتاق رو هم يادداشت كرد و دلش تالاپ تولوپ ميكرد كه اون قسمت آخر كه همون قسمت چپ اتاق هشت خط بود رو ببينه.
آروم سرش رو كرد توي اين قسمت ... واي!!! چي ميديد ... يه اتاق تماما سفيد ...
البته اولش كه ديد اينو نوشته بود كه اين اتاق تماما سفيده ... ولي يه ذره كه نگاه كرد ديد اونقدرا هم سفيد نيست و يه گوشه هايي از سقف لكه هاي كوچيك سياه هم داره ولي خب اينقدر كه سفيدي اتاق توي چشم ميزد كه اصلا به حساب نميومدن اون تيكه هاي سياهي.
واي كه پرده هاي سفيد كه همينجوري با باد اون هواهاي عطرآلود كه معلوم نبود از بهشت ميومدن يا از كجا تكون ميخورد چه صحنه اي رو جلوي مربع درست ميكردن.
مربع به نظرش رسيد كه يه سانتيمتري قطرش بيشتر شده.
يه هو يه چيزي خورد به يكي از ضلعهاش ... اين چي بود ميديد؟ ... چقدر زيبا بود ... يه هشت ضلعي كه هفت تا از ضلعهاش تقريبا هم اندازه بودن يعني يه ذره بيشتر از نيم متر ولي اون ضلع آخر فقط چند سانتيمتر كوتاهتر از بقيه بود.
هشت ضلعي مربع رو دعوتش كرد كه بياد تو و شروع كرد حالش رو پرسيدن و با مهربوني هر چه تمامتر باهاش حرف زدن ...
ولي مربع يه لحظه يادش اومد كه نبايد اينجا حرف بزنه ... به خاطر همين اون هشت ضلعي زيبا و مهربون و اون فضاي دل انگيز رو ول كرد تا از اونجا بياد بيرون چون تموم كارهايي رو كه ازش خواسته بودن انجام داده بود و بايد برميگشت.
تا اومد برگرده روي ديوار سمت چپ يه عكس خيلي خيلي بزرگ از دايره ديد ... اينقدر بزرگ به اندازه تمام ديوار ... لبخندي زد و فقط پريد بيرون.
توي راه برگشت كه خواست از پله ها پايين بياد از روي كنجكاوي يه نگاهي به اتاق سه خط انداخت و ديد مثلث هاي سمت راست آروم خوابيدن ولي مثلث چپ كه نميدونست بهش بگه مثلث يا نه چون اينبار هم يه اضلاع عجيب و غريبي براي خودش درست كرده بود و همونجاي قبلي نشسته و قاعده ش رو به سمت مركزش جمع كرده.
حداقل مربع اميدوار بود كه طول اضلاع اين مثلث توي يه حلقه نيفته كه بخواد تكرار بشه چون اينجايي كه اين زندگي ميكنه و با اين شرايط خودش چه هست كه ديگه بخواد طول اضلاع هم تكراري باشه.
از راه پله ها اومد پايين ... واقعا چرا هشت ضلعش سمت راست اتاق هشت خط يه ذره از هشت ضلعي سمت چپي ياد نميگرفت ... چرا يه ذره فكر نميكرد كه بخواد به خودش يه تكوني بده؟ حالا كه به هر علتي روي ضلع كوتاه مونده واقعا تا كي بايد اينجوري بمونه؟
همينجوري كه داشت اينا رو ميپرسيد ديد رسيده به در هتل ... نميدونست بنويسه جالب بود اينجا يا نه ولي وقت خودشو رسوند به پياده رو.
اما نميتونست اينجا داستان رو تموم كنه چون توي عنوان اين نوشته ش آرزوهاي برآورده نشده هم هست.
يعني واقعا بايد ميگفت كه دوست داشت هشت ضلعي سمت راست و شبه مثلث سمت چپ بيشتر از پنج ثانيه به اوضاع خودشون فكر ميكردن؟
واقعا بايد ميگفت كه آرزو داشت مثلث سمت چپي به جاي اينكه صبحش رو با يه مشت كارهاي وقت تلف كننده به شب برسونه كاش فقط يه ذره به خودش فكر ميكرد و اينو ميفهميد كه بايد تلاش كنه متساوي الساقين شه تا بلكه يه روزي بتونه متساوي الاضلاع بشه؟
واقعا بايد ميگفت كه چقدر دوست داشت هشت ضلعي سمت راستي يه تكون كوچيكي به خودش ميداد و اول پنجره رو ميبست و بعد يه دستي به سر و روي اتاق پر از سياهيش ميكشيد و بعدش هم زور ميزد يه ذره منتظم تر باشه؟
ولي ... ولي ... ولي!
اينا گفتن نداشت ... مربع خواست همه ي اينا رو توي دل مربعي خودش نگه داره ... و از دايره بخواد كه همه شونو اجابت كنه.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقي: تموم اين نوشته پايه ش يه چيز بوده .... يه جمله كه يه هو به مغزم زد ....اون جمله اين بود: -تلاش براي ديدن تموم انسانها به صورت چندضلعي-. (نميگم ديدن همه چيز به صورت چندضلعي چون هنوز ديدن انسانها به اين صورت برام راحت نيست ولي اينكار اينقدر سخت تر از اون چيزيه كه اول به نظر مياد كه حد نداره ... تعداد ضلعها رو خودمون بهشون ميديم ... با اون اعتقاد و تعريفي كه از همه چيز داريم و اعتقادي كه به همه چيز داريم ... و اينجوري ميشه كه براي تشخيص چند ضلعي بودن يك نفر مدت زيادي طول ميكشه چون ابعاد وجوديش هي خودشون رو نشون ميدن.) (و البته به اين نتيجه رسيدم كه حداقل اضلاع يه انسان سالم و عادي سه ضلعه.)
همين.

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 23:34 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com