تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - توده ی آدمهای یک شکل

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


بر اساس طرحي از: عليرضا

مدام به اطراف نگاه ميكرد ولي به نظرش همه چيز غريبه ميومد. بيشتر از ناآشنا بودن اينجا كسل بار بودنش آزارش ميداد ... تا چشمش كار ميكرد هيچي رو نميديد ... نه گلي بود و نه درختي و نه آبي ... هيچ چيز هيچي ...
ولي بازم به اينا توجهي نداشت ... اينجا هيچ همبازي نداشت و اين بيشتر از همه اعصابش رو به هم ميريخت.
خواست بلند بگه -مامان- ولي تا دهنش رو باز كرد بلند داد زد: -فقط تا وقتي ساعت زنگ بزنه وقت داري اينجا بموني-!!!
با دوتا دستش محكم جلوي دهن خودشو گرفت و همينجوري مات مونده بود كه اين چي بود كه از دهنش پريد بيرون ... آخه خب طفلكي پنج سالش بيشتر نبود و براي يه همچين بچه اي خيلي سخت بود كه يه همچين جايي رو تحمل كنه.
يادش افتاد كه اون آقاهه از همون چند روز پيش كه اومده اينجا علاوه بر اينكه جمله اي كه الان داد زد رو بهش گفته بود بلكه اينم گفته بود كه فقط نخ آبي رو دنبال كن ... پس دستش رو به نخ گرفت و همينجوري جلو رفت.
بعد از مدتي يه هو وايستاد ... آخه تا جايي كه ميدونست بعد از يه ذره پياده روي بايد تشنه يا گشنه ش ميشد ... يا بعد از مدت زيادي كفش هاش پاره بشه! ولي نه تشنه ش بود و نه گشته و كفشها هم انگار همين الان واكس زده شده بودن ... آخه خاكي نبود اينجا كه بخواد كفشهاشو كثيف كنه!
دست كرد توي جيبش تا اون شيء گرد رو كه اون آقاهه گفته بود: -هر موقع ميخواي بدوني چند سالته اون كليد رو فشار بده- دربياره ... اون كليد رو فشار داد و ۱۵ رو ديد!
تعجبي نكرد چون اينكار رو از شش سالگي تا الان بيشتر از هزار مرتبه تكرار كرده بود و تا الان چندين و چند بار ۶.۵ و ۸ و ۱۱.۵ رو ديده بود و ديگه عادت داشت كه همينجوري اون عدد بيشتر بشه و خودش هم قد بكشه و لباسهاي تنش هم به همون نسبت بزرگ بشن. نخ رو گرفت و باز هم جلو رفت.
ديگه الان ميتونست يه چيزايي رو ببينه ... يه توده ي سياه ... انگار چند تا آدم ديگه اونجا بودن ... در حالي كه داشت ميدويد تا به اونها برسه اون شيء گرد رو درآورد و ديد نوشته ۲۲ ... خوشحال شد و همينجوري رفت.
آره! ... ديگه تقريبا رسيده بود ... اولين كاري كه كرد عين هميشه اول اون شيء گرد رو درآورد كه ديد داره ۲۹ رو نشون ميده ... حرفهاي اون آقاهه كه چندين سال پيش بهش گفته بود توي گوشش ميپيچيد كه: -چندين سال كه رفتي توده اي از آدمها رو ميبيني كه بايد تلاش خودتو بكني و از توي اون توده بياي بيرون-
به اطرافش نگاه كرد ... چند تا از اون آدما روي دو خط روبروي هم ايستاده و از بينشون يك دالان مانندي رو ساخته بودن ... ميشد از كنار اونها رد شد ولي نميدونست به چه دليل بود كه ميخواست هرجور شده خودش رو از وسط اون دالون رد كنه تا ببينه بعدش چيه ... شايد چون نخ آبي به آخر رسيده بود و يا اينكه ميخواست به حرف آقاهه گوش بده و بره توي دالون تا ببينه چجوري ميتونه بياد بيرون.
ترجيح داد فقط خودش رو پرت كنه بين اون آدمها ...
يك عالمه مرد خيلي قد بلند و آراسته بودند كه همه كت و شلوار عين هم پوشيده بودند ... اينقدر قدشون بلند بود كه اون به زور به كمر اونها ميرسيد ...
دالون تاريك بود و تاريك تر ميشد چون هر چي جلوتر ميرفت مقدار آدمها بيشتر ميشد و در نتيجه نور كمتري بهش ميرسيد ...
به نظرش رسيد بهترين كار اينه كه يه بار ديگه به اون شيء گرد نگاه كنه ... ۴۳ رو نشون ميداد ... برق از سرش پريد آخه بار آخري كه به اين نگاه كرده بود خيلي عدد كمتري رو نشون ميداد ولي الان انگار يه هو پريده بالا .... داشت سرش رو ميخاروند كه متوجه شد خيلي از موهاي ته سرش ريخته!
توي اين فكرها بود كه يكي از اون مردهاي به ظاهر متشخص كه ديگه الان اون تقريبا به سر شونه ي اونها ميرسيد محكم خورد بهش و اون شيء گرد از دستش افتاد و زير دست و پا گم شد ... سريع شروع كرد به دنبال گشتن ولي فايده اي نداشت چون نبود كه نبود ... آهي كشيد و گفت: زندگيه ديگه.
هر چي جلوتر ميرفت اينقدر به تعداد آدما اضافه ميشد كه به زور ميتونست خودشو تكون بده ... اما ميون اين همه مصيبت كه هم اون شيء رو گم كرده بود و هم هر آن حس ميكرد اينجا داره شلوغ و شلوغ تر ميشه از يك چيز خوشحال بود و اون اين بود كه حس ميكرد داره بلند و بلندتر ميشه ... در اصل اون آدما علي رغم اون ظاهر آراسته و متشخصشون هيچ پيشرفتي نداشتن و فقط اون بود كه بلند و بلند تر ميشد.
خوب شد ... همه چيز داشت درست پيش ميرفت ... كافي بود يه ذره ي ديگه بلند تر بشه تا بتونه راه خروج از اين توده ي انبوه و نامعلوم از آدمهاي يك شكل رو پيدا كنه. احساس كرد بايد بخنده و همين كار رو هم كرد. خوشحال بود و انتظار ميكشيد.
ديگه تقريبا همه ي اون آدما به كمرش رسيده بودن و اون بابت اين برتري ش حداقل پيش خودش خشنود بود ... نگاهي به اطراف انداخت ... يه هو خيره موند!!! بلند داد كشيد پيداش كردم ... پيداش كردم ... من از اين توده ي لعنتي بيرون ميرم ... پيداش كردم.
بعد با حس غروري پاهاش رو بلند ميكرد و از ميون اون همه جمعيت با اينكه جاي پايي هم نبود اما با هزار زحمت قدم برميداشت.
چند قدمي بيشتر برنداشته بود كه صداي زنگ ساعتي رو شنيد ... اعتنايي نكرد و خواست به حركتش ادامه بده كه صدايي بهش گفت وقت رفتنه عزيزم ... صدا رو ميشناخت ... خيلي خيلي آشنا بود ...اه! لعنتي ... صداي همون آقاهه است كه تا چند سال پيش هميشه توي گوشش بود ... اما مدتهاست ديگه حتي يادش رفته كه قرار با به صدا در اومدن زنگ ساعت بره!
بالا رو نگاه كرد و بلند گفت اما من موفق شدم ... راهش رو پيدا كردم ... الان ديگه ميتونم از اينجا خارج بشم.
صداي خنده ي اقاهه اومد كه ميگفت: -تو فقط زماني ميتونستي راه رو پيدا كني كه زنگ ساعت به صدا در بياد-
انگار چاره اي نبود ... توي اين مدت از اون آدمهاي يك شكل شنيده بود كه بعضي از كسايي كه ميان به داخل اون توده درست زماني كه راه رو پيدا كنن زنگشون به صدا در مياد و خيلي ها هم بدون اينكه راهي رو پيدا كنن و حتي بخوان دنبالش باشن زنگشون به صدا در مياد و فقط تعداد خيلي خيلي كمي هستن كه چند لحظه زودتر از صداي زنگ راه خروج رو پيدا ميكنن و بيرون ميرن و از اون بيرون اينجا رو ترك ميكنن ... هر چند اين دسته ي آخر اينقدر كم اند كه همون بهتره اصلا به حسابشون نياره.
اما خوشحال بود كه حداقل راه رو ديده بود ... بالا رو نگاه كرد كه ديگه بره اما گفت ببخشيد ميتونم فقط يك چيز ازتون بخوام؟ آقاهه گفت اگه سريع بگي آره.
گفت من سالها پيش اون شيء گرد رو گم كردم و الان فقط ميخواستم بدونم اگه اون رو ميداشتم چه عددي رو نشون ميداد ... صدا جواب داد كه اون هميشه توي جيبته حتي اگه خودت بخواي اونو بندازي بيرون.
عرق كرد ... دست كرد توي جيبش و شيء گرد رو بيرون آورد و كليدش رو فشار داد...
نوشته بود ۷۱.

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 2:41 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com