تبليغاتX
Welcome To mComrates's Weblog . . . یه سری حرف که دلیلی برای خوندنشون نیست - وبلاگی که بخواد با یه همچین چیزی شروع بشه . . .

سپاس باد قدوسي را كه اويي هر كه او را " او " تواند خواند حاصل از اويي اوست و بوده ي هر چه شايد كه بود از بود او بود


تقديم به هميشه دوستانم: سجاد و يرهينا


سلام ... اين يه داستانه نيمه طولانيه كه من سره هم كردم و ازش خوشم مياد !!!

شيرين و خسرو ۱۱ سال بود كه داشتن مثل آدم زندگيشونو ميكردن و يه پسر ۸ ساله هم داشتن كه اسمشو گذاشته بودن مجنون !... يه روز سرد زمستوني كه يه باد شديدي ميومد كه ميتونست دوچرخه ي مجنون رو بندازه رو زمين شيرين هوس ميكنه بزنه بيرون و چيز ميز براي خونه بخره ... وقتي داشت از فروشگاه به طرف خيابون اصلي ميرفت يه دفعه اينقدر باد شديد ميشه كه ميخوره زمين و زانوش زخمي ميشه !!! و ميره و روي پله ي يه خونه ميشينه ... يه دفعه يه جوون ۲۸ ساله خيلي رعنا كه حدود ۱۲ تا كتاب دستش بوده مياد كه از پله ها بره بالا ولي چون كتابا جلوي چشمشو ميگيرن شيرين خانومو نميبينه و پاش ميفته گله پاي شيرين و ميفته رو زمين ... شيرين هم بعد كلي معذرت خواهي و از اين حرفا ازش ميخواد كه براش يه تاكسي بگيره ... ولي چون هوا خيلي بد بوده هيچ تاكسي واي نميستاده ... جوون رعنا (كه بعدا ميفهميم كسي نبوده جز فرهاد خان !) به خانوم پيشنهاد ميده كه تا خوب شدن هوا بياد خونه ي اون و شيرين هم تو سيم ثانيه قبول ميكنه (همينجاست كه فرهاد كه رو به خيابون بوده يه تاكسي خالي رو ميبينه كه درست از پشت سر شيرين رد ميشه و فرهاد فقط لبخندي كه حاكي از رضايتش از مجموع شرايط كنوني بوده ميزنه .) ... ... شيرين توي يه هواي خوب در حالي كه دست چپش يه ساك بزرگه و دست راستش يه كتابه (كه احتمالا اون جوون رعنا بهش داده !) از خونه مياد بيرون و ميره خونه ... بعد كه كتابو ميخونه شماره تلفن اون جوون رعنا از وسط كتاب ميفته و ... چند روز بعد شيرين بعد از كلي كشمكش با خودش (كه گفتنشون حوصلتونو سر ميبرد) از يه تلفن عمومي به اون جوون رعنا زنگ ميزنه كه هم اسمشو بپرسه و هم مثلا ازش بابت اون روز تشكر كنه ... اون جوون رعنا (كه ديگه الان همه ميدونن اسمش فرهاده !) هم جنگي اونو دعوت ميكنه به صرف چايي ... حالا چرا شيرين قبول ميكنه و ميره چايي ميخوره به ما چه مربوطه ...مدتي ميگذره ... (اين تيكه فقط براي نشون دادن مدت زمانه حفظ شدن آشنايي اون دوتاست!)! ... خسرو كه ديگه بطرز تابلويي ميفهمه كه يه چيزي شده اسكاتي رو كه يه كارآگاه خصوصي خبره بوده (و البته از دوستانش) مامور ميكنه تا سر از جريان در بياره ... اسكاتي هم همه چي رو ميفهمه و اينجاست كه خسرو تصميم ميگيره از نزديك بره و فرهادو ببينه ... وقتي در ميزنه و فرهاد هم دعوتش ميكنه بره تو و كلي با هم حرف ميزنن و ... بالاخره چشمش به اون كادويي كه براي شيرين توي دوران نامزدي خريده بود ميفته كه لب تخت فرهاد جا خشك كرده (اين كادو يه جسم خيلي سنگينه كه توش يه سيندرلاست كه در حال تحويل گرفتن كفش و دادن رسيده !!!) ... اونم نه ميبره و نه مياره با همون كادو ميكوبه به گيجگاهه فرهاد و فرهاد گور به گور ميشه ... خسرو كه با هزار بدبختي همه چي رو رديف ميكنه و تا ميخواد جنازه رو ببره بيرون يه دفعه تلفن زنگ ميزنه و پيغام گير بوق ميزنه و بعله ...... شيرين خانومن كه دارن ميگن : -اين ديگه آخره خطه ... من ديگه نميتونم ادامه بدم ... من زندگيمو با هيچي عوض نميكنم ... مجنونه من يعني همه چيز من ... ديگه نميخوام ببينمت و . . .- ... خلاصه خسرو بعد از كلي مكث و تاخير ميبره و جسد رو ميده كلاغا بخورن ... زندگي ميگذره ... تا پليس مياد كه از شيرين بازجويي كنه (چون شمارش بالاي ميز فرهاد بوده !!! اينم يكي ديگه از سوتي هاي خسرو ...) ... و جلوي خسرو از شيرين ميپرسه كه : -ما شمارتونو روي ميز كار فلاني پيدا كرديم و آيا شما با هم رابطه اي داشتين و . . . -  و از اين حرفا (سرخ و سفيد شدنه شيرين هم تو اين لحظه ديدنيه !) ... باز زندگي يه ذره ديگه ميگذره ... يه روز كه شيرين داشته لباسهاي خسرو خانو ميبرده خشكشويي توي جيبش عكسهايي كه اسكاتي از اون و فرهاد (خدابيامرز!) گرفته روميبينه ... يه سري كه اينجا كپ ميكنه ... شب همون روز متوجه اون كادو نامزديش ميشه كه درست سر جاي قبليشه تو خونشونه ... اينجا حداقل براي شيرين تابلو ميشه كه خسرو هم بله ... حالا كه ديگه يه ماجرا اتفاق افتاده و هر كدوم دقيقا ميدونن اون يكي چه كار كرده خيلي منطقي ميشينن و كلي قربون صدقه هم ميرن و بعد هم دست مجنون رو ميگيرن و د برو كه داري ميري ... همين !

نتايج اخلاقي :

۱- تصادف هميشه هست ولي مهم همون سيم ثانيه اوله ... هر چي تصميم گرفتي تا تهش بايد پاش وايستي !!!

۲- حالا گيريم توي اون سيم ثانيه اشتباه كردي ... زنگ زدن از تلفن عمومي كه ديگه دست خودت بود :))

۳- اگه هميشه يه ذره بغلي بگيري همه چي درست ميشه (اين يعني تا ۱۰۰۰ بشمري :)) ... خوده شيرين هم ميخواست همه چي رو تموم كنه !!!‌(البته اين فقط يه نتيجه اخلاقيه ... خودمونيم ! زندگي بدون فرهاد براي خسرو و شيرين خيلي آسونتر از زندگي با وجود اونه ...)

۴- توي اين داستان يه بار اين دو تا قربون صدقه هم رفتن اونم بعد اين همه جريان بود ... پس بايد هر چند وقت يه بار قربون صدقه رفت :))

۵- يه بار ديگه نكات يك تا چهار رو بخون.

نوشته شده توسط یه کسی که یه سری حرفایی میزنه که دلیلی.. در ساعت 10:10 | لینک  | 
 

Email Address : mComrates@yahoo.com