و دويدم...
و دويدم...
و از نفس نيفتادم...
و به دويدنم ادامه دادم...
و به بودنم مهر زدم... مهري نه چندان تاييدنما بلكه مهري از سر مهر بودن...
و دويدم...
و هستيام را ديدم... لمس كردمش... فرو بردمش... حس كردمش...
حس كردمش...
«ح»
«س»
كردمش...
از دويدن پاي پس كشيدم..
ايستادم...
نخوابيدم و تنها ايستادم...
خود را چنين از نفس افتاده يافتم...
حسِ بودنه هستياي تمامحس و مشحون از حسِ بودن...
آينهاي نيافتم، نگشتم، بر خود نتاختم، بودنم را ناشد نپنداشتم، بر حسم بيحسي نراندم...
ايستادم...
تنها، ايستادني از بهر ايستادن...
به روبرو نَنِگرسيتم... بالا و پايين و آنطرف و اينطرف را هم به چنين سرنوشتي دچار كردم...
سر به خود بردم...
فروووووووووووووووي فرووووووووووووووووو...
حسم را بهسان آينهاي يافتم، كه در آن جز او چيزي را ياراي نمايش نبود...
شروع كردم... به نپرستيدنش...
فرياد برآوردم... «تو را نميپرستم»
چنين، خود را بر خود رانده يافتم...
اين، من بودم...
مني از سر نامَن شدنه من...
و بي من چه آرام ميتوانستم به «من پرداختن» آغاز كنم...
پس بيمن شدم...
و در پس منتهاي بيمن شدنه من، هيچ غير از "او" نيافتم...
و "او"..
و او كه اويي او از هر كه او را او تواند ناميد از بيمنتي او بود...
و او كه «اجر» در مقام تمامش براي رساندن خود به او جا ميماند...
و او را يافتن...
ايستاده بودم... چونان از نفس انداخته شده...
در آينهي او_پرداختهشدهي تمام حسِ او نگريستم...
آه...
اين او بود...
و دويدم...
و دويد...
و دويدم...
و دويدم تا «اويي» را به او رسانم...
«ا.و.ي.ي.» را به او ميرسانم...
