تقديم به غ. م. که رول اصلی داستانه... در حد اورسون ولز ![]()
سلام.
اين چيزي كه الان ميخوام بگم هم فقط يك داستانه...
البته از اون داستاناست كه حتما يه ديوانه ي زنجيري پيدا ميشه كه بعدا فيلمش كنه... البته فقط شايد.
داستان از اونجا شروع شد كه. . .
از اونجا كه . . .
ولش كن...
خودمم نميدونم دقيقا از كجا شروع شد... يعني ميتونم چند تا حدس براش بزنم ولي خب چه اهميتي داره...
داستان شروع شد.
يه سري اتفاقاي مهم و شايدم غير مهم افتاد تا شد امروز...
اوه... امروز... امروز عجيب و استثنايي من...
اوه امروز من! كه فكر كنم يا ناقص الخلقه به دنيا اومده بودي يا واقعا خيلي حاليت بود كه اينجوري شدي تا الان...
و تنها كاري كه ميخوام بكنم اينه كه هنوز كه از دستم نرفتي و دو ساعتت باقي مونده به همه بگم چه موجودي هستي... هرچند فكر نكردم كه چجوري بگم يا چي رو بگم و چي رو نگم ولي خب اينا مهم نيست چون ميخوام همه ي امروز رو كامل بريزم رو داريه...
اين داستان رو تماما متعلق به -امروز- ميدونم... (واقعا اون زماني كه ميخواستن براش اسم بذارن به خودشون نگفتم اين چه اسميه ميخوام براش بذاريم... امروز)
اول امروز... يعني دقيقا همون ساعت ۰۰:۰۰ امروز عزيزالله داشت با ميندو ميندو حرف ميزد... شايدم ميندو ميندو با عزيزالله اينكارو ميكرد... شايدم يه چيز ديگه... ولي اونچه مهمه ميندو ميندو امروز رو با عزيزالله شروع كرد... چه امروزي رو... يه موجود ناقص الخلقه يا فوق العاده.
آها!
ميندو ميندو كيه؟...
اون يه موجود اصلاح نژاديه... از پيوند گوسفند و اسب بوجود اومده... تموم آرزوش اينه كه يه روزي توي كورس با خودش اينقدر تند و طولاني بدوه كه به خاطر سرعت و مدت دويدنش تموم اجزاء تنش از هم جدا بشن و ذره ذره بريزن روي زمين و همه ي وجودش به هوا تبديل بشه... البته نه اينكه فكر كني روي هوا و يا روي وبلاگ من اينا رو ميگه ها... نه بابا... چندين و چند بار تلاش كرده ولي حتي يه ذره شم كنده نشده... ولي من فكر ميكنم بتونه...
اما!
عزيزالله كيه؟...
تنها چيزي كه ازش ميدونم اينه كه عزيز دردونه ي اوس كريمه... اوس كريم خيلي دوستش داره و به خاطر همين دوست داشتنش كلي چيزي هم بهش داده (كه از خيلياشم خودش خبر نداره)...
البته يه چيز ديگه هم از عزيزالله ميدونم كه اينو مديون تقلب هاي ميندو ميندو ام... عزيزالله توي نگاهش هيچي نيست... اينو من نميگم ها... ميندو ميندو كشف كرده... ميگه تا ته نگاهش رفتم... هي رفتم و رفتم... سرعت گرفتم و طولاني رفتم... ولي همه چيز نامرئي بود... انگار كه هيچي توي نگاهش نيست...
ميندو ميندو از خواب بيدار شد... صبح رو ميگم... چه گيري ميدي!!! چه فرقي ميكنه از شب تا صبح چي كار ميكرده... فكر كن خوابيده... آره بابا خوابيده...
ميندو ميندو از خواب بيدار شد... شيهه ي بع بع واري كشيد... دوباره بع بع شيهه واري كشيد... دوباره يه صداي ديگه درآورد كه خودش هم نفهميد شيهه بود يا بع بع... حالا وقتي خودش نميدونه شما ميخوان بدونين... چه فرقي ميكنه حالا؟!!!
ميندو ميندو دو ساعت و ربع با عزيزالله حرف زد... هي حرف زد و حرف زد و حرف زد... نميدونم از چي حرف زدن... يعني بهم نگفت (نه كه فكر كني آب زير كاهه ها... به قول مهناز افشار توي چه كسي امير را كشت؟ نه ه ه ه ه ه ...)... باهاش حرف زد و زد و زد...
يه هو يادش اومد عصر بايد توي يه كورس قراردادي شركت كنه... يه كورس بي مصرف كسل كننده ي بي در و پيكر سياه و سفيد با كنتراست كم و شارپنس به طرز فجيعي بالا و آب زيپو... گفت چي كار كنم چي كار نكنم... بعد فكر كرد... ديد بيخودي نبايد داستانو مهيج نشون داد... چي كار كنم چي كار نكنم نداره... بعد عين يه ميندو ميندو اصلاح شده سرشو انداخت پايين و رفت توي كورس... راه ميرفت... مينشست... حتي خوابيد وسط كورس... تا اينكه سوت پايان رو زدن... نميدونست داره چهار نعل ميره يا بدو بدو ميكنه... هر چي بود داشت سريع ميرفت...
يكي اومد و روش نشست و بهش آويزون شد... اونو پيچوند و فورا با عزيزالله حرف زد... ميندو ميندو دهنش بو ميداد... خب توي كورس بود ديگه... هرچند هيشكي نفهميد اونهمه بو ميده... حتي توي اتوبوسم دهنش بو ميداد... -برين با آقاتون روي اون صندلي بشينين... آقامون نيستن... ايييييش-... چه گوسفندهاي اصيلي توي اتوبوس بودن خدا...
اوه عزيزالله...
ميندو ميندو بهم گفت بذار از عزيزالله هيچي نگم... بذار نگم چه همه مهربونه... بذار نگم يه ديوانه ي واقعيه... بذار نگم عين يه خط صاف ميمونه... بذار نگم چند روز پيش وقتي منو ديد به طرفم پرواز كرد جوري كه منو نابودم كرد... بذار نگم تا ته نگاهش رفتم ولي هيچي پيدا نكردم...
منم گفتم باشه ميندو ميندو... هيچكدومشو نگو... ولي انگار به خودش اينا رو گفته... خوده عزيزالله رو ميگم ها... گفته تا چند وقته كارم شده كه توي راه نگاهت رفت و آمد كنم ولي خب همچنان عين چارلي چاپلين توي جويندگان طلا هيچي پيدا نميكنم... هر چند گره گشايي داستان چاپلين با پيدا كردن طلا معني پيدا ميكنه و گره گشايي داستان من با نامرئي بودن نگاهش...
كورس تموم شد و ميندو ميندو عزيزالله خان رو ديد... عزيزالله واقعا اسمش رو هجي كرد... نشون داد چرا دردونه ي اوس كريمه... يعني اگه نخواد هم نشون بده باز تابلو كه اين موجود دردونه ي اوس كريمه...
ميندو ميندو ميخواست با عزيزالله پرواز كنه ولي خب يه هو يادش اومد كه نه اون يك اسب بالداره و نه اينكه احتمالا عزيزالله دلش ميخواست با ميندو ميندو پرواز كنه... پس ازم خواست اين تيكه رو از داستان حذف كنم ولي خب من آوردمش تا بگم ميندو ميندو واقعا دوست داشت با عزيزالله پرواز كنه ولي خب هميشه كه نبايد هر چيزي كه آدمي . . . . . . . (بقيه شو برين توي برنامه هاي نه تا ده صبح شبكه قرآن ببينيد... آدمي بايد... آدمي نبايد... بايد... نبايد... نبايد... بايد... ا ا ا يد.. ا ا ا يد... ا ي د... ا ا ا ا ا... ي ي ي ي.... ا آآآآ يد)
پس ميندو ميندو تصميم گرفت من با همينقدر كه يه دردونه ي اوس كريم كنارشه داستان رو ادامه بدم... ادامه ميدم...
رفتند و رفتند تا اينكه اووووووووووووووووووه... يه نماد انسان بودن! كوه شعور! فوق ستاره ي تيم آدما و يك مخلوق بي نظير خدا رو ديدن...
عزيزالله فقط سلام كرد...
ميندو ميندو خوشحال شد...
فوق ستاره فقط خنديد...
ميندو ميندو به عزيزالله نگاه كرد...
عزيزالله به فوق ستاره...
فوق ستاره به ميندو ميندو...
ميندو ميندو به فوق ستاره نگاه كرد...
ميندو ميندو نميخواد توي داستان من بگه كه آرزوش اينه كه عزيزالله با فوق ستاره همون آن با هم پرواز ميكردن و ميندو ميندو هم زور ميزد تا با نهايت سرعتش برسه... البته پروازي كه ميندو ميندو ميخواست با عزيزالله بكنه زمين تا آسمون با پروازي كه واسه عزيزالله و فوق ستاره ميخواست فرق ميكنه هاااا...
ميندو ميندو فقط ميخواست با عزيزالله پرواز كنه... يه پرواز بي ريشه و صرفا به خاطر خوده پرواز... عين خوده ميندو ميندو كه همه چيش بي ريشه است... اما ميخواست عزيزالله و فوق ستاره همينجوري توي آسمون بچرخن و بچرخن و بچرخن و بازم بچرخن... هرچند همه ي اينا رو گفت فعلا نگو... منم نميگم ميندو ميندو حاضره خودشو از توي نياگارا بندازه توي وزو تا يه جوري بشه عزيزالله با فوق ستاره با هم برن اون بالاها...
ميندو ميندو و عزيزالله فوق ستاره رو جا گذاشتن و رفتن و رفتن...
دو ساعت گذشت...
اي باباااااااااا... چي كار داري چطور گذشت؟... فكر كن عزيزالله و ميندو ميندو نشسته بودن تهران رو ميديدن... تهران همووووونجااااااااست كه مگن دوره... همونجا كه دختراي قشن ن ن ن نگي داره... همونجا كه مگن خطر داره... جاي دختر لر خالي... كجايي كه ميندو ميندو رو ببيني كه همينجوري داره اداتو در مياره...
دو ساعت تموم شد و . . .
ميندو ميندو در حالي كه تنها چيزي كه ميدونست اينه كه خيلي واقعا خرذوقه فقط خواست به خودش بگه كه واقعيت داره كه عزيزالله كنارشه...
البته گويا چند باري هم گفت ولي خودش محكم دست خودش رو زد و گفت داره دروغ ميگه...
ولي ميندو ميندو تازه وقتي عزيزالله رفت فهميد ا ا ا ا اوني كه نيم ساعته جلو چشمش بوده دردونه ي اوس كريمه ...
قبول دارم قبول دارم...
ين تيكه ش خوده خوده متن فيلمفارسي و آميتا باچاني شد... ولي خب چيزي كه بود همين بود... به من چه...
تا اينكه دو ساعت ديگه به تموم شدن اون موجود ناقص الخلقه موند...
ميندو ميندو با ۲۷۴ كيلومتر سرعت اومد پيشم و گفت توروخدا تا وقتي اون موجود عجيب و غريب تموم نشده يه كاري بكن...
ميخوام يه داستان بنويسي...
از صبح بنويسي...
از ظهر...
از تموم نشدن عصر...
ز همين الان...
از قبلا...
از اينكه معلوم نيست از كجا شروع شده...
